• شناسه کاربری :

    کلمه عبوری :

اخبار انتشارات سمیر

صفحه اصلی\آرشیو اخبار

قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب تهران از نمایشگاه سی‌ام گزارش داد

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، امیرمسعود شهرام‌نیا، قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب تهران، شنبه 23 اردیبهشت ماه، طی نشستی با خبرنگاران، گفت: خوشحالیم که می‌توانم بگویم نمایشگاه کتاب موفقی را پشت سر گذاشتیم.

1394/01/01

جزئیات خبر


بگزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، امیرمسعود شهرام‌نیا، قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب تهران، شنبه 23 اردیبهشت ماه، طی نشستی با خبرنگاران، گفت: خوشحالیم  که می‌توانم بگویم نمایشگاه کتاب موفقی را پشت سر گذاشتیم.

وی درباره نقاط قوت نمایشگاه کتاب سی‌اُم عنوان کرد: ما در این دوره با حضور کشورهای مختلف به صورت مستقیم در نمایشگاه، حضور کشور میهمان ویژه، حضور شهر میهمان و اجرای طرح بورسیه در نمایشگاه، تجربه خوبی را در حوزه بین‌الملل نمایشگاه داشتیم. دیدار، گفت‌گو و توافق‌ها خوب با هیأت‌هایی از کشورهای چین، اتریش، آلمان، ایتالیا، ترکیه، تاجیکستان، روسیه، عمان و ... باعث شده تا بخش بین‌الملل نمره خوبی را در نمایشگاه کتاب امسال دریافت کند.

شهرام‌نیا در ادامه درباره بازخوردهای دریافت شده از واسپاری امور نمایشگاه کتاب به تشکل‌های صنفی گفت: با این‌که واسپاری امور هنوز چالش‌ و مشکل‌هایی که داریم و هنوز در  حوزه تبیین وظایف مسائلی وجود دارد، اما این تصمیم اقدام شجاعانه‌ای بود  که می‌تواند پشتوانه تجربی خوبی برای نمایشگاه کتاب سال آینده باشد.

 قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب تهران ادامه داد: در بحث اطلاع‌رسانی، امکانات رفاهی، حمل و نقل اتفاق‌ها بسیار خوبی نسبت به سال گذشته رخ داد و خطوط مترو، اتوبوس و تاکسی شرایط بهتری برای مراجعه کنندگاه فراهم کرده ‌اند. البته مشکل نیز مانند گرم بودن برخی سالن‌ها و آبدیدگی برخی سالن‌های دیگر، از سال گذشته  باقی مانده بود.

وی درباره میزان مراجعه و گزارش‌های مالی نمایشگاه کتاب نیز توضیح داد: بررسی‌های ما نشان می‌دهد که جمعیت بازدید کننده نسبت به سال گذشته 15 درصد افزایش داشته است. با وجود این‌که در نمایشگاه کتاب کار بلیط فروشی انجام نمی‌شود و نمی‌توان آمار دقیقی از مراجعه کنندگان ارائه داد، اما آمارها و شمارش رندومی ما نشان از افزایش 15 درصدی در مراجعه به نمایشگاه کتاب دارد.

شهرام‌نیا افزود: با اینکه برخی ناشران در برخی سالن‌ها از کاهش و افت فروش  خبر می‌دهند اما روند فروش در سالن‌ها و ناشران مختلف روندی متفاوت داشته و بر اساس آمار بانک شهر به عنوان بانک عامل نمایشگاه، میزان فروش نمایشگاه‌سی‌اُم نسبت به دوره قبل، 12 درصد افزایش داشته است.

قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب تهران درباره پیشنهاد اتریش به ایران برای حضور در نمایشگاه کتاب وین به عنوان میهمان ویژه توضیح داد: نمایشگاه کتاب وین تا کنون طرح میهمان ویژه را تجربه نکرده، اما در دیداری و جلسه کاری که با هیأت اتریشی داشتیم، آن‌ها ابراز تمایل کردند تا در نمایشگاه کتاب وین در سال آینده، ایران را به عنوان اولین میهمان ویژه به این نمایشگاه کتاب دعوت کنند. خوش‌بختانه این تمایل از طرف کشور اتریش وجود دارد و امیدواریم در ادامه با بررسی‌هایی که بر این موضوع خواهیم داشت، این امر محقق شود.

وی همچنین درباره روند پرداخت خسارت ناشران آسیب‌دیده از باران گفت: در کل خسارت همه بخش‌ها برآورد و پرداخت شده است و رقم اولیه آن چیزی حدود 200 میلیون تومان بوده است که تا کنون سازمان زیباسازی از طرف شهرداری تهران 150 میلیون تومان پرداخت کرده است.

شهرام‌نیا درپاسخ به سوال خبرنگاری درباره وظیفه نظارتی برگزار کنندگان نمایشگاه کتاب در قبال کاستی‌های موجود در شهر آفتاب نیز توضیح داد: واقعیت این است که کار آماده‌سازی شهر آفتاب برای برگزار سی‌اُمین دوره بسیار کُند پیش رفت و می‌توانم بگویم که تقریبا از نمایشگاه کتاب سال گذشته تا نمایشگاه امسال هیچ تغییری در اضافه‌شدن ساختمان‌های جدید و برطرف کردن نقایص سال گذشته انجام نشد که خود دوستان شهرداری در این زمینه باید پاسخگو باشند.

قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب ادامه دادک اما مجموعه دستگاه‌های فعال در سیستم مدیریت شهری حدود 44 دستگاه هستند؛ مانند آتش‌نشانی که واقعا به بهترین شکل کارش را انجام دادند. اما در بخش‌هایی اشکال‌هایی وجود داشت مانند نقایص موجود در سیستم گرمایش و نشت آب سالن‌ها که فکر می‌کنم دوستان در این بخش‌ها می‌توانستند عملکرد بهتری داشته باشند. اختیارات ما در کار نظارت نیز تنها به ارائه گزارش‌ وضع موجود به سازمان بازرسی شورای شهر محدود می‌شد.

وی درادامه بر لزوم تقویت بخش فعالیت‌های بین‌المللی در نمایشگاه کتاب تأکید کرد و گفت: تقویت بخش بین‌الملل نمایشگاه کتاب و حضور ناشران در نمایشگاه‌ای کتاب خارجی، تنها مقدمه‌ای برای ارتباط دوطرفه ناشران، انعقاد قرادادهای دوطرفه و در نهایت سودآوری ناشران است. در این نمایشگاه توافقات و تفاهمنامه‌های خوبی به امضاء رسید اما این موارد به معنای ورود ما به بازار جهانی کتاب نیست. ما هنوز در بحث کپی‌رایت و ترجمه به زبان‌های دیگر با مشکلاتی رروبه‌رو هستیم که باید برای آنها چاره‌اندیشی کنیم.

شهرام‌نیا در پاسخ به خبرنگار دیگری که از میزان تخلف در این نمایشگاه پرسیده بود گفت: بر خلاف آنچه در برخی رسانه‌ها منتشر شده، به اعتقاد من نمایشگاه‌سی‌اُم به صورت نسبی نمایشگاه پرتخلفی نبود. برخی از تخلف‌ها مربوط به مواردی می‌شد که در انجام آنها در خارج از نمایشگاه تخلف محسوب نمی‌شود، مانند فروش کتاب غیر که تعداد آنها زیاد بود؛ اما برخی تخلفات هستند که در خارج از نمایشگاه نیز جرم محسوب می‌شوند، مانند کپی کردن از ناشران دیگر و فروش کتاب‌های غیر مجاز که البته تعداد آنها انگشت شمار بود. با اقتداری که شورای سیاست‌گذاری و هیأت رسیدگی به تخلفات نشان دادند بسیار امیدواریم که در نمایشکگاه‌های آینده شاهد کاهش چشمگیر تخلفات باشیم.

قائم مقام رئیس نمایشگاه کتاب در ادامه در پاسخ به خبرنگار ایبنا درباره حضور استانبول به عنوان شهر میهمان و برنامه‌های مختصری که در غرفه خود تدارک دیده بود، عنوان کرد: سال گذشته در شورای سیاست‌گذاری نمایشگاه موضوع انتخاب شهر میهمان مطرح شد تا شهری را با اولویت نزدیکی به حوزه تمدنی ایران به عنوان شهر میهمان انتخاب کنند. ما سه شهر حلب در سوریه، استانبول در ترکیه و احمدآباد در هند را بررسی کردیم که در نهایت شهر استانبول به عنوان شهر میهمان انتخاب شد.

وی افزود: بله من نیز این موضوع را تأیید می‌کنم و ما نیز انتظار ارائه برنامه پربارتری از سوی اولین شهر میهمان را داشتیم، اما عواملی چون کمبود زمان و منتفی شدن سفر اسکندر پالا نویسنده معروف ترکی به دلیل بیماری، بر این موضوع تأثیرگذار بود. اما برای اولین تجربه، اتفاق بسیار خوبی بود، به طوری که تا کنون شهرهای بسیاری چون بوداپست و بلگراد تمایل خود برای انتخاب شدن به عنوان شهر میهمان در نمایشگاه سال آینده را نشان دادند.

وی در پاسخ به سوال خبرنگاری درباره حضور تنها یکی از کاندیدای ریاست جمهوری در نمایشگاه کتاب گفت: من اعتقاد ندارم که عدم حضور نامزدهای ریاست جمهوری به معنای بی‌علاقه بودن به نمایشگاه کتاب باشد. ما در شورای سیاست‌گذاری این موضوع را بررسی کرده بودیم و دوستان ما بسیار تأکید داشتند تا نمایشگاه به مکانی برای تبلیغات جزبی و جناحی تبدیل  نشود و امروز واقعا خوسحال هستم که وزارت ارشاد نشان داد که نگاهی کاملا فرهنگی به نمایشگاه کتاب دارد.

شارلوت برونته

شارلوت برونته در 21 آوریل 1816در تورنتن (برادفرد)، یورکشر، شمال انگستان، به دنیا آمد.

1394/01/14

جزئیات خبر

شارلوت برونته در 21 آوریل 1816در تورنتن (برادفرد)، یورکشر، شمال انگستان، به دنیا آمد. در سال 1820 افراد خانواده به هاوِرت، در همان یورکشر، کوچ کردند و پدر خانواده کشیش مقیم آن ناحیه شد و تا زمان مرگ این مقام را حفظ کرد. شارلوت برونته خواهر بزرگ‌تر امیلی برونته و ان برونته بود که آن‌ها نیز امروزه از بزرگ‌ترین نویسندگان کلاسیک جهان به حساب می‌آیند.
شارلوت مانند خواهرش امیلی، در کاوِن بریج به مدرسه‌ی مخصوص دختران کشیش‌ها رفت. از 1835 تا 1838 معلم مدرسه بود و بعد هم مدتی در خانه‌‌ها درس می‌داد. در سال 1842 برای یادگیری زبان فرانسه و آلمانی به بروکسل رفت و در سال 1843 همان‌جا بار دیگر به تدریس پرداخت. شارلوت در سال 1844 به هاورت برگشت و با دو خواهرش مدرسه‌ای به راه انداخت اما شاگردی در مدرسه‌ی آن‌ها ثبت نام نکرد. اولین رمان شارلوت به نام پروفسور در سال 1857 پس از مرگش منتشر شد. شارلوت از اوت 1846 تا اوت 1847 روی رمان جین ایر کار کرد که در اکتبر 1847 با امضای مستعار کِرِر بِل چاپ شد.
 رمان شرلی در اکتبر 1849 و رمان ویلت در ژانویه‌ی 1853منتشر شد. شارلوت که به خواستگارهایش جواب منفی می‌داد، سرانجام در ژوئن 1854 ازدواج کرد، اما یک سال بعد، در 31 مارس 1855 از دنیا رفت.



کتاب پروفسور اثر شارلوت برونته

پروفسور اولین رمان منتشر شده شارلوت برونته است و روایتگر زندگی مردی جوان؛ این اثر تا حدودی نشان‌دهنده حالات روحی و درونی نویسنده است.

1394/01/13

جزئیات خبر



پروفسور اولین رمان منتشر شده شارلوت برونته است و روایتگر زندگی مردی جوان؛ این اثر تا حدودی نشان‌دهنده حالات روحی و درونی نویسنده است.

شارلوت برونته در 21 آوریل 1816در تورنتن (برادفرد)، یورکشر، شمال انگستان به دنیا آمد. در سال 1820 افراد خانواده به هاوِرت در همان یورکشر کوچ کردند و پدر خانواده کشیش مقیم آن ناحیه شد و تا زمان مرگ این مقام را حفظ کرد. شارلوت برونته خواهر بزرگ‌تر امیلی برونته و آن برونته بود که آنها نیز امروزه از بزرگ‌ترین نویسندگان کلاسیک جهان به حساب می‌آیند. شارلوت مانند خواهرش امیلی، در کاوِن بریج به مدرس? مخصوص دختران کشیش‌ها رفت. از 1835 تا 1838 معلم مدرسه بود و بعد هم مدتی در خانه‌‌ها درس می‌داد. در سال 1842 برای یادگیری زبان فرانسه و آلمانی به بروکسل رفت و در سال 1843 همان‌جا بار دیگر به تدریس پرداخت. شارلوت در سال 1844 به هاورت برگشت و با دو خواهرش مدرسه‌ای به راه انداخت؛ اما شاگردی در مدرس? آنها ثبت نام نکرد. اولین رمان شارلوت به نام پروفسور در سال 1857 پس از مرگش منتشر شد. شارلوت از اوت 1846 تا اوت 1847 روی رمان جین ایر کار کرد که در اکتبر 1847 با امضای مستعار کِرِر بِل چاپ شد. رمان شرلی در اکتبر 1849 و رمان ویلت در ژانوی? 1853منتشر شد. شارلوت که به خواستگارهایش جواب منفی می‌داد، سرانجام در ژوئن 1854 ازدواج کرد، اما یک سال بعد در 31 مارس 1855 از دنیا رفت.

این اثر درباره پسری انگلیسی است که برخلاف عقیده خانواده‌اش مایل نیست در نقش یک روحانی فعالیت کند به بلژیک می‌رود تا به عنوان معلم در آنجا فعالیت داشته باشد؛ او برادی ثروتمند دارد ولی برای اینکه مستقل باشد، از برادرش کمکی نمی‌گیرد و در مسیر فعالیتش دانستن زبان‌های متعدد به او کمک قابل توجهی می‌کند.

نویسنده در این کتاب بلوغ این مرد جوان و ماجراهای عشقی و شغلی‌اش را در مدرسه‌ای دخترانه بیان می‌کند. قهرمان داستان، کودک یتیمی بوده که پیشنهاد نزدیکانش برای اینکه در نقش یک روحانی فعالیت کند را نمی‌پذیرد؛ زیرا خود را برای این شغل مناسب نمی‌بیند. او به بلژیک می‌رود و شغل معلمی را برای خود برمی‌گزیند.

رمان «پروفسور» به سبب کوتاه‌بودن، واقع‌گرایی و تأکید بر تلاش و زحمت قهرمان داستان در هم? مراحل، تصورات رایج زمانه را دربار? رمان برآورده نمی‌کرد. قهرمان داستان شغلی که دوست ندارد را رها می‌کند و در جستجوی معاش و کار به سرزمینی بیگانه می‌رود. ماجراهایی را پشت سر می‌گذارد تا سرانجام عشق را تجربه می‌کند. بعد از هم? تلاش‌ها، آیا می‌رسد به آنچه می‌خواهد؟ «پروفسور» از جهات دیگری نیز رمان مهمی است. اولاً صحنه‌‌های کلیدی آن بعداً مبنای رمان ویلت قرار گرفت و ثانیاً حوادث آن از ده? 1830 شروع می‌شود که زمان? مبارزه برای بهبود شرایط کار در کارخانه‌های انگلستان بود و در اوایل ده? 1840 پایان می‌یابد که دور? گسترش اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بود که سرانجام به انقلاب‌های سال 1848 در اروپا منجر شد.


شارلوت برونته

شارلوت برونته در سال 1816 پای به عرصه وجود گذاشت. او تنها فردی از خانواده بود که بیش از همه عمر کرد و تا سال 1855 یعنی سی و نه سالگی در این عالم باقی ماند.

1394/01/12

جزئیات خبر

شارلوت برونته در سال 1816 پای به عرصه وجود گذاشت. او تنها فردی از خانواده بود که بیش از همه عمر کرد و تا سال 1855 یعنی سی و نه سالگی در این عالم باقی ماند.

هفت سال پس از مرگ مادر(ماریا برانول بنزانس)، در سال 1835دگرگونی‌هایی در زندگی خواهران برونته پدیدار شده بود. شارلوت که تحصیلات مرتب تری از دیگران داشت به شغل معلمی اشتغال ورزیده بود. ده سال آینده برای افراد خاندان برونته سالهای برمشقتی بود. عفریت قرض و محرومیت و افلاس بر زندگی آنان سایه انداخته بود. دختران گاهی آموزگار مدرسه بودند و گاهی معلم سرخانه و زمانی معتکف و گوشه نشین اتاق خویش، و همه اینها تجربه‌های تلخی بود که در آفرینش داستانهایشان اثری گذاشت.

در فوریه‌ سال 1842، شارلوت و امیلی راهی بروکسل شدند تا درآموزشگاه مذهبی کنستانتین هگر(Constantine He) زبانهای فرانسه و آلمانی بیاموزند و در بازگشت خود آموزشگاهی تأسیس کنند. شخصیت هگر در روحیه دو دختر اثر بسیار گذاشته بود. اما ناگهان پس از چندماه خبر رسید که عمه الیزابت در گذشته و باید به خانه باز گردند. اداره خانوار برونته بدون امیلی یا شارلوت امکان نداشت. ناچار امیلی حاضر به فداکاری شد و در خانه ماند و شارلوت بار دیگر راهی بروکسل گشت. او در آنجا سخت به بند عشق استاد گرفتار آمد، استاد می‌کوشید با خوشرویی و مهربانی، بدون آنکه قلب دختران جوان را بشکند وی را از این عشق نافرجام باز دارد و شارلوت هم با تمام قدرت این آرزو و اشتیاق را در دل می‌کشت، اما کوشش او بی‌ثمر بود. بزودی راز از پرده برون افتاد.بانو هگر که از این شیفتگی و بی قراری آگاهی حاصل کرده بود، ناچار شارلوت را به انگلستان بازگرداند و دختر ناکام تا دیر باز دل بر این خوش می‌داشت که با استاد خود مکاتبه کند. شارلوت بعدها داستان این عشق ناکام را در داستان شرلی(Shirly) به تصویر می‌کشد.

شارلوت که نتوانست آموزشگاهی دایر کند کتابی به نام پروفسور نوشت. اما این داستان مورد قبول هیچ‌یک از ناشران قرار نگرفت. سپس شارلوت زیر نام مستعار کورربل، در سال 1847 داستان جین ایر را آماده چاپ کرد که مورد استقبال قرار گرفت و در سال بعد به چاپ دوم رسید.

شارلوت در سال 1854 با کشیشی به نام آرتور بل نیکولس(Arthur Bell Nicholls) ازدواج نمود. اما پس از چند ماه ابتدا شوهرش فوت نمود و سپس خود شارلوت به هنگام وضع حمل، به آغوش مرگ رفت. و در سال 1855 او نیز به دیگر افراد خانواده پیوست.

آثار ادبی

اشعار خواهران برونته 1846 
پروفسور 1846 
جین ایر  1847 
شرلی 1849
ویلت  1853



http://ketabestan.ir

یادگاری‌های شارلوت برونته

یادگاری‌های «شارلوت برونته» نویسنده کلاسیک انگلیسی، از جمله نسخه دست‌نویس رمان «جین ایر» او در نیویورک آمریکا به نمایش درآمد.

1394/01/11

جزئیات خبر

به نقل از ایسنا، مجله «اسمیتسونین» نوشت: بازدید از این کتاب نادر برای اولین‌بار در آمریکا رخ داده و با دویستمین سالگرد تولد «برونته» مصادف است. رمان محبوب «جین ایر» اولین‌بار در سال 1847 با نام مستعار «کورر بل» به عنوان نویسنده‌اش به چاپ رسید.
در این نمایشگاه که تا دوم ژانویه 2017 ادامه خواه داشت، علاوه بر این دست‌نوشته، نقاشی‌های دوران کودکی «شارلوت»، نامه‌ها، لباس‌ها و دیگر یادگاری‌های این نویسنده انگلیسی در معرض دید عموم قرار می‌گیرند. «شارلوت» یکی از سه خواهر خانواده فرهنگی «برونته» است که آثار ادبی مهمی از خود به یادگار گذاشتند و همگی پیش از رسیدن به 40 سالگی جان خود را از دست دادند.
«شارلوت برونته» در سال 1816 میلادی در «همپشایر» انگلیس متولد شد. او و دو خواهرش به نام‌های «امیلی» و «آن» نویسندگان سرشناس انگلیسی بودند که به‌خاطر عمر کوتاه‌شان نیز مشهورند.

معروف‌ترین کتاب‌ شارلوت برونته «جین ایر» از شاخص‌ترین رمان‌های کلاسیک انگلیسی‌زبان است. او این رمان را با نام مستعار «کورر بل» منتشر کرد. رمان »جین ایر» روایت زندگی دختری‌ است که در کودکی یتیم‌ شده و از رفتار بد بستگانش به پرورشگاه پناه می‌برد و آن‌جا هم در محیطی خشک و خشن بزرگ می‌شود. «جین» در ادامه به‌عنوان معلم سرخانه به یک خانه‌ اشرافی می‌رود، بین او و ارباب خانه «روچستر» علاقه‌ای شکل می‌گیرد و ماجراهای دیگری رقم می‌خورد.

«شارلوت» با وجود عمر کوتاهش، بر شیوه‌ نویسندگی شخصیت‌های ادبی بزرگی مانند «جورج الیوت»، «توماس هاردی»، «آن برونته»، «امیلی برونته» و «استفن میر» تأثیر بسزایی داشت. خالق «جین ایر» در 31 مارس 1855 میلادی در سن 38سالگی درگذشت.


جین ایر اثر شارلوت برونته

جین اِیر دختر یتیمی است که والدینش را بر اثر بیماری تیفوس از دست داده.

1394/01/10

جزئیات خبر

جین اِیر دختر یتیمی است که والدینش را بر اثر بیماری تیفوس از دست داده. مسئولیت بزرگ کردن او به عهده ی تنها عمه اش می افتد. عمه اش اما معتقد است خون او پاک نیست و نمی تواند کنار فرزندان او زندگی کند؛ برای همین جین را به یتیم خانه می فرستد تا با هم نوعان خودش از طبقه ای پایین دست بزرگ شود. زندگی جین در نوانخانه زیر دست مربیان سخت گیر و تنهایی می گذرد. او پس از رسیدن به جوانی، درخواست کار می دهد. تقاضای او به عنوان معلم سرخانه توسط خانواده ای در ثورنفیلدهال پذیرفته می شود. او با خوشحالی به آن جا رفته و در آن عمارت بزرگ مقیم می شود. این عمارت متعلق به ارباب جوان ادوارد راچستر است که نیمی از زندگی اش در سفر می گذرد و علاقه ای به ماندن در خانه ی خود ندارد. ورود جین اما چیزهایی را عوض می کند. او معلم آدل دختر ارباب است. به مرور زمان برای راچستر، شخصیت جین جالب تر از دیگر دوستانش می شود. بنابراین سعی می کند از میزان سفرهایش بکاهد و وقت بیشتری را در کنار جین به گفت و گو بپردازد.

در واقع ورود جین به آن عمارت اتفاقات غافلگیر کننده ای را رقم میزند. دانستن یک راز بزرگ، قرار گرفتن در موقعیتی حساس و تلاش برای انتخابی درست، از جمله حوادث غیر منتظره ای هستند کهبا آن ها روبرو خواهید شد.

جین ایر نوشته ی شارلوت برونته در کنار کتاب بلندی های بادگیر-نوشته ی امیلی برونته- جزو بهترین آثار این خواهران برونته محسوب می شود. این کتاب در سال 1847 در لندن به چاپ رسید و تا به حال بیش از شصت اقتباس در زمینه ی سینما، تلویزیون، تئاتر و ادبیات از روی آن صورت گرفته. حتی برخی از نویسندگان مطرح، از طرح داستانی این اثر در نوشتن کتاب­های خودشان بهره گرفته اند.  محبوب ترین این اقتباس ها از نظر مخاطبان سریال کوتاه شبکه ی بی بی سی با همین عنوان، با بازی توبی استفنز و راث ویلسون بوده است که در سال 2006 به تولید رسید. آخرین اقتباسی که از این کتاب انجام شده، فیلم سینمایی جین ایر محصول سال 2011 است.

گفته اند که ماجرای این کتاب برگرفته از زندگی و رابطه ی عاشقانه و واقعی نویسنده است. داستان از طریق راوی اول شخصی که خود جین است، برای ما بیان می شود. او حتی گاه گاه به عنوان نویسنده ی زندگی خودش، خواننده را خطاب قرار می دهد و با او صحبت می کند که به نوعی باعث برقراری ارتباط عمیق تر مخاطب با آن می شود. به خصوص آن که از این طریق احساسات زنانه ی جین به صورت تاثیرگذاری منتقل می شود. در این کتاب اشاره های فراوانی به مسائل اجتماعی و مذهبی می شود؛ به عنوان مثال، جنسیت گرایی، فمینیسم( فمینیسم نخستینِ سده های هجده و نوزده) و سلسله طبقات اجتماعی و تفاوت هایی که بین آن ها حاکم است. در زمینه ی مسائل دینی هم به پاک دامنی زنان و پای بند بودن به اصول انسانی و شرافت انسانی فارغ از نژاد و ملیت پرداخته شده.


علی اکبر دهخدا

علامه علی اکبر دهخدا ، پسر « خان بابا خان » از ملاکین متوسط قزوین ، در سال 1258 هجری شمسی در تهران به دنیا آمد.

1394/03/24

جزئیات خبر

علامه علی اکبر دهخدا ، پسر « خان بابا خان » از ملاکین متوسط قزوین ، در سال 1258 هجری شمسی در تهران به دنیا آمد. ده ساله بود که پدرش مر د ومادرش عهده دار تربیت وی شد. استاد دهخدا در مکتب یکی از فضلای زمان خود « شیخ غلامحسین بروجردی » که در مدرسه « حاج شیخ هادی » حجره داشت ، درس خوانده وخود همیشه می گفت: هرچه دارم ، از برکت ورهنمودهای آن استاد ناشناس بود.  دهخدا زبان فرانسه را آموخت ودر آن هنگام که « معاون الدوله غفاری » به سفارت ایران در «بالکان » برگزیده شد، دهخدا را نیز با خود برد. دهخدا پس از بازگشت به وطن با یاران خود ، « جهانگیرخان شیرازی » و « قاسم خان تبریزی » و « علی اکبرخان قزوینی » روزنامه « صور اسرافیل » را منتشر کرد واین روزنامه معتبرترین وبرگزیده ترین روزنامه صدر مشروطیت بود،وجالب ترین وپرآوازه ترین بخش این روزنامه سلسله مقالاتی بود ، که در قالب طنزی پر مایه وپرارزش ، با نام « چرند وپرند » به قلم دهخدا وبا امضاء « دخو » نوشته می شد و دهخدا این امضاء را از قاضی وکدخدای مشهور و افسانه ای قزوین به عاریت گرفته بود. پس ازتعطیلی مجلس در زمان « محمد علی میرزا » و پس از آنکه « میرزا جهانگیرخان » به خاطر آزادیخواهی وحمایت از مردم وافشای مفاسد درباری ، بدست ماموران محمد علی شاه در باغ شاه با طناب به قتل رسید ، دهخدا را با گروهی از آزادیخواهان به اروپا تبعید کردند.
دهخدا در « ایورون » سوئیس روزنامه « صور اسرافیل را سه بار منتشر کردو سپس به استانبول رفت و روزنامه « سروش » را در پانزده شماره انتشار دادوپس از فتح تهران بدست مجاهدان ، دهخدا از تهران وکرمان به نمایندگی مجلس انتخاب شد. 
پس از جنگ جهانی اول ، دهخدا کار بزرگ ادبی خود را آغاز کرد. ودر کنار این احوال ریاست دفتر وزارت معارف ، ریاست بازرسی وزارت عدلیه ، ریاست مدرسه علوم سیاسی وریاست مدرسه عالی حقوق وعلوم سیاسی را عهده دار بود وقبل از شهریور 1320 هجری شمسی بازنشسته شد. 
دهخدا با حقوق تقاعد اندکی که می گرفت وزندگی آرام وپر از مناعت وارسته ای که داشت ، کارهای بس بزرگ وخدمات بس پرارزش و والا و عظیمی به فرهنگ وادب جامعه خویش انجام داد.
علامه دهخدا تا واپسین دم زندگانی از آنچه که اورا به کارش می پیوست ، یعنی عشق به مردم و جامعه جدا نشد .در خلوت خود رنجهای بسیاری به خاطر هدف های والا و انسانیش متحمل شد تا بار عظیم و گران و پر مسئوولیتی را به سر منزل مقصود رساند. دهخدا در واپسین دم زندگانی از درون خود ، و از اعماق قلب و روح خود فریاد کشید واز رنجهایش ، از مرارتهایش وسختی هایش ، که در خانه تاریک خود بر دوش کشیده بود، سخن گفت. 
شعر حافظ را زیر لب زمزمه کرد وبه نقل از حافظ خواند: 
بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس 
 همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
 استاد دهخدا ابرمرد ادب و فرهنگ ایران پس از نیم قرن تلاش وفعالیت سیاسی وادبی واجتماعی در هفتم اسفند 1334 در خانه اش ، در خیابان ایرانشهر دارفانی را بدرود گفت و  مرگ وی به سکوت برگزار شد.
 دهخدا و فرهنگ فارسی : 
دهخدا ، طی چهل سال کار مداوم ، وگاه تا روزی دوازده ساعت این فرهنگ را فراهم آورد. خود در این مورد نوشته است: 
... مواد حاضر در ظرف 45 سال با مخارج گزاف تهیه شد واگر عشق و علاقه نبود ، هرگز نوشته نمی شد و اگر نوشته می شد ، این همه وقت و سعی در وی مبذول نمی گردید. با همه این احوال ، بدیهی است که ارضای همه خوانندگان امکان ندارد و همین قدر که عده ای ولو اندک باشد ، راضی باشند مولف را بسنده است. زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد خاطری چند اگر از تو شود شاد بس است آنچه در مورد ماخذ باید بگویم ، من در شاهنامه استفضای کامل کرده ام ، اما بعداز شاهنامه سه کتاب هست که باید در تمام کلمات بلکه تمامت حروف آن تتبع تام به عمل آید وعمر و وقت من اجازه نکرد. بر آیندگان است که این وجیبه را ادا کنند وآن سه کتاب ترجمه تفسیر « طبری – ترجمه تاریخ طبری ( بلعمی ) و تاریخ ابولفظل بیهقی » است. 
دهخدا ، در مدت 45 سال قریب سه میلیون فیش تهیه کرد. این فیش ها معمولا از روی متون معتبر فارسی ، عربی ، هندی ، ترکی واروپایی مستعمل در زبان فارسی و اعلام تاریخی و جغرافیایی بود. کار دهخدا ، گرد آوری فیش ها و مرتب کردن فیش ها به ترتیب خروف الفبا بود. در آغاز دهخدا ، تنها فیش ها را جمع واستخراج می کرد . اما بعدها که سازمان کوچکی برای لغت نامه دایر شد، کار ترتیب فیش ها صورت گرفت.
 دهخدا و شعر و شاعر :
دهخدای شاعر ، حد فاصل و خط جدا کننده ایی است میان دهخدای نویسنده ودهخدای صاحب لغت نامه فرهنگ فارسی ، او را نمی توان در حرفه شاعر دانست ، زیرا که تعداد اشعارش در طول حیات دراز او بس اندک است. اما شعر در واقع مکانی است میان دهخدای نویسنده مردم کوچه وبازار ودهخدای صاحب لغت نامه بزرگ فرهنگ فارسی ، این ابر مرد لغت های شگرف و معانی غریب . شعراو دیدار گاه لغات اورنگ ومفاهیم ساده است. در کلمات اورنگ تحقیقات ادبی وی پنهان است ودر اندیشه شعرش حال وروز آن نویسنده عامیانه نویس نهفته است ، واز این دو صورت ، معجونی بوجود آمده است که شعر دهخدا نام دارد. 
با توجه به این که قالب شکنی در آن روزگار ، کار آسانی نبود ، شعر دهخدا را می توان سر آغاز کاری تازه برای شکستن قالب شعری دانست وشعری را که به یاد جهانگیر خان صور اسرافیل دوست مبارزش سروده بس مشهور است وبه نام « یاد آر ، زشمع مرده یاد آر » در ادبیات معاصر ما جای خود را کاملا حفظ کرده است:
 یاد آر ، زشمع مرده ، یاد آر
 ای مرغ سحر ، چو این شب تار ، بگذاشت ز سر سیاهکاری 
 وز نفحه روحبخش اسحار رفت از سر خفتگان خماری 
 بگشوده گره ز زلف زرتار محبوبه ی نیلگون عماری 
 یزدان به کمال شد پدیدار واهریمن زشتخو حصاری 
 یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر
 طرح دوستی با میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل :
پس از آنکه روزنامه صور اسرافیل در دوره مشروطیت صغیر ( فاصله بین جلوس محمد علی شاه وبه توپ بستن مجلس ) با حسن استقبال مردم مواجه شد آزادی خواهان وروشنفکران صمیمانه شایق همراهی وآشنایی با ما بودند. بعضی از رجال وسیاست پیشگان نیز که هوای ریاست ووجاهت در دل میپروراندند مصلت خود را در این می دیدند که طرح رفاقت ومعاشرت با ما سه جوان تازه به دوران رسیده بریزند. از ان جمله بود « سعد الملک » که آن روزها « ابو المله » اش می خوانندوپیغام داد که می خواهد طرف غروب در منزل ( نه در دفتر روزنامه که به ملاحظاتی به صلاح او نبود ) به دیدار ما بیاید. ما با آنکه از این تفقد ولطف تشویق آمیز و کم نظیر « ابوالمله » که در ان هنگام « وجیه المله » نیز بود احساس مسرت می کردیم در باره تهیه وسایل عادی پذیرایی از او که زندگی مرفه و مجللی داشت دچار اشکالاتی شدیم . قرار ملاقات در منزل « میرزا قاسم خان تبریزی »( یکی از سه موسس صوراسرافیل ) گذاشته شدکه خانه ای بود معمولی ، نه اعیانی ولی در هر حال بهتر از خانه های محقر من ومیرزاجهانگیر خان شهید . به زحمت پول وپله ای هم برای خرید مختصر میوه وشیرینی فراهم شد ولی در دقایق آخر مستخدم ساده دل و زنجانی میرزا قاسم خان اطلاع داد که قند وچای به حد کفایت در خانه موجود نیست ناچار از او خواهش کردیم که با بهره گیری از آشنایی و رفاقت با عطار سرگذر که آذربایجانی بود مقداری قند وچای به طور نسیه بگیرد. مستخدم هم قرقر کنان این کار را با تحمیل منت فراوان به سر ما انجام داد. « سعد الملک » وارد شد ومستخدم چای آورد ، اما چون پای استکان ها قاشق نگذاشته بود میرزا قاسم خان آهسته وبه ترکی به او دستور داد که جند قاشق بیاورد. مستخدم هم به ترکی وبا تغیر جواب داد که مگر در این موقع روز وبا این قند نسیه خریداری شده می خواهید مثل صبح ها چای شیرین بخوربد؟ 
عاقبت پس از توضیح آمیخته به تمنا ی مخدوم خود رفت وفقط دو تا قاشق ،برای دو میهمان فارسی زبان « سعدالملک و میرزا جهانگیرخان » آورد. بعداز قریب یک ساعت مذاکره ، میرزا قاسم خان صدا زد و چای خواست وچون خبری نشد مستخدم را به اتاق خواند و دستور خود را با لحنی تحکم آمیزی تکرار کرد و در نتیجه سینی چای باز با چهار استکان و دو قاشق همراه قیافه عبوس خدمتکار از راه رسید . بلاخره نزذیک به پایان مذاکرات و مطابق مرسوم میرزا قاسم خان از مستخدم خواست که چای بیاورد، دادبه اتاق دیگر رفت ، اما هرچه منتظر شدیم و هر چه صاحبخانه صدا کرد نیامد که نیامد تا جایی که « سعدالملک » با احساس این که اشکالی در کار چای هست خواست برود اما بر اثر صدا زدن های پیاپی و تشدد آمیز میرزاقاسم خان ، مستخدم با سینی چای وارد شد وآن را با حالت خشم آلودی روی میز کوبید واین بار به فارسی شکسته بسته به صاحبخانه گفت : آقا من تا حالا فکر جیب خالی تو را می کردم اما اگر تو می خواهی هر شب سه تا چای شیرین به این میهمانها بدهی خودت می دانی به جهنم ، مال پدرم که نسیت بده کوفت کنند ... 
این خاطره ای آشنایی علامه علی اکبر دهخدا با میرزاجهانگیرخان صور اسرافیل بود که خودش در بین یادشت هایش نوشته است ودر کتاب خاطرات و مخاطرات نیز چاپ شده است و بعداز آن نیز در کتاب گفتارهای ادبی و اجتماعی هم چاپ گردید. 
یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر: 
نقل از خاطرات علامه علی اکبر دهخدا: 
 در روز 22 جمادی الاول 1326 قمری ، مرحوم میرزا جهانگیر خان شیرازی رحمه الله علیه ، یکی از دو مدیر صور اسرافیل را قزاقهای محمد علی شاه دستگیر کردند، به باغ شاه بردند و در 24 همان ماه ، در همانجا ، اورا با طناب خفه کردند. 
 بیست و هفت هشت روز دیگر ، چند تن از آزادیخواهان واز جمله مرا ازایران تبعید کردندو پس از چند ماه با خرج مرحوم « ابوالحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا » بنا شد در سوئیس روزنامه صور اسرافیل طبع شود. در همان اوقات ، شبی مرحوم میرزا جهانگیر خان را به خواب دیدم در جامه سپیدی که عادتا در تهران در بر داشت ، وبه من گفت : چرا به من نگفتی او جوان افتاد؟ وبلافاصله در جواب ، این جمله به خاطرمن آمد : یاد آر زشمع مرده ، یاد آر ! در این حال ، بیدار شدم وچراغ را روشن کردم وتا نزدیکی صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم وفردا گفته های شب را تصحیح کرده ودو قطعه دیگر برآن افزودم ودر شماره اول صور اسرافیل منطبعه سوئیس چاپ شد. 
ای مرغ سحر ، چو این شب تار ،
بگذاشت زسر سیاهکاری ، 
وز نفحه ی روحبخش اسحار ، 
رفت از سر خفتگان خماری ، 
بگشوده گره ز زلف زر تار ، 
محبوبه ی نیلگون عماری ، 
یزدان به کمال شد پدیدار ، 
واهریمن زشتخو حصاری ،
یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر ! 
ای مونس یوسف اندراین بند، 
تعبیر ، عیان شد تورا خواب ، 
دل پر ز شعف ، لب از شکر خند، 
محسود عدو ، به کام اصحاب ، 
رفتی بر یار و خویش وپیوند ، 
آزادتر از نسیم و مهتاب ، 
زان کو همه شام با تو یک چند ، 
در آرزوی وصال احباب ، 
اختر به سحر شمرده ، یاد آر ! 
چون باغ شود دوباره خرم ، 
ای بلبل مستمند مسکین ! 
وز سنبل وسوری و سپرغم ، 
آفاق نگارخانه ی چین ، 
گل سرخ وبه رخ عرق ز شبنم ، 
تو داه ز کف ، زمام تمکین ، 
زان نو گل پیشرس که در غم ، 
ناداده به نار شوق تسکین ، 
از سردی دی فسرده ، یاد آر ! 

ای همره تیه پور عمران ، 
بگذشت چو این سنین معدود، 
وان شاهد نغز بزم عرفان ، 
بنمود چو وعدخویش مشهود ،
وز مذبح زر چو شد به کیوان ، 
هر صبح شمیم عنبر وعود ،
زان کو به گناه قوم نادان ، 
در حسرت روی ارض موعود ، 
بر بادیه جان سپرده ، یاد ار ، 

چون گشت ز نو زمانه آباد ، 
ای کودک دوره ی طلایی ، 
وز طاعت بندگی خود شاد ، 
بگرفت ز سر خدا خدایی ، 
نه رسم ارم ، نه اسم شداد ، 
گل بست زبان ژاژخایی ، 
تسنیم وصال خورده ، یاد آر!

 آثار علامه علی اکبر دهخدا : 

لغت نامه فرهنگ فارسی .
امثال وحکم ( مجموعه بی نظیر ضرب المثل های زبان فارسی ) .
ترجمه عظمت و انحطاط رومیان ، اثر مونتیسکیو.
ترجمه روح القوانین ، اثر مونتیسکیو.
فرهنگ فرانسه به فارسی .
شرح حال ابوریحان بیرونی . 
دیوان اشعار دهخدا. 
حواشی وتعلیقات بردیوان ناصر خسرو.
یادشت هایی به دیوان سید حسن غزنوی .
تصحیح دیوان منوچهری .
تصحیح دیوان سوزنی .
اصلاح لغت فرس اسدی .
تصحیح صماح.
تصحیح دیوان ابن یمین .
تصحیح یوسف وزلیخا.
پندها و کلمات قصار . 
و مجموعه مقالات چرند وپرند.

وصیت نامه ادبی استاد دهخدا:
استاد دهخدا ، با دست لرزان وصیت نامه ادبی خود را چنین نوشت: 
دوست عزیز وارجمند من ، آقای دکتر معین. به ورثه خود وصیت می کنم که تمام فیش ها را به شما بسپارند وشما با آن دیانت ادبی که دارید همه آنها را عینا به چاپ برسانید ، ولو آنکه سرا پا غلط باشد وهیچ جرح وتعدیلی را روا ندارید. 
علی اکبر دهخدا . دهم آبان ماه 1334
استاد دهخدا ، در حاشیه نامه ، این جمله را اضافه کرده : 
عین این ورقه وصیت نامه ی من راجع به فیش هاست ، چون حال دوباره نوشتن ندارم.

سر مقاله ای از روزنامه صوراسرافیل: 
درتاریخ 20 جمادی الاول سال 1326 ه . ق . یعنی سه روز قبل از فاجعه ی مشروطیت و خرابی مجلس شورای ملی در سر مقاله ای تحت عنوان «ملت و دربار » به شدت به قزاقان روسی حمله کرده است و می نویسد:
ملت و دربار: 
دولت روس آن دسته از قزاق ها را که در جلوی آزادی ملت خود سد قرار میداد ، در میان رختخوابهای فواحش روسی تخم گیری کرده واز نطفه های سر راه تربیت نموده بود. قزاق روسی پدر خود را نمی شناخت ، قزاق روسی دین وآئین خود را نمی دانست ، قزاق روسی خدای آسمان وزمین و امپرطوری خود تصور می کرد... 
شاید همین اهانت ها سبب عداوت « شاپشال » با مدیر روزنامه صور اسرافیل بود، (شابشال ) 
به یکی از محترمین گفته بود: « شاه به اصرار من میرزاجهانگیر خان و ملک المتکلمین را گشت» 
چرند وپرند : 

این چرند وپرند در اولین شماره انتشار خود در سوئیس توسط علی اکبر دهخدا نوشته شده است. 
کلام الملوک ، ملوک الکلام :

کلام الملوک ، ملوک الکلام ، یعنی حرف پادشاه ، پادشاه حرفهاست.من همیشه پیش خود گفتم که ما آدمها پادشاه لازم داریم. برای اینکه مثلا اگر با روسیه جنگ کردیم هیجده شهر قفقاز را محافظت کند که روسها نبرند. اگر اولاد داشته باشیم مدارس عمومی مجانی تهیه نماید که بچه ها بیسواد وکور بار نیایند. اگر مجلس داشته باشیم سه دفعه به قرآن قسم بخورد وعصمت مادرش را هم مزید وثیقه کند که در حفظ مجلس بکوشد . بله ما پادشاه می خواهیم برای اینجور کارها ،اما متحیربودم که حرف پادشاه چه لازم دارد تا اینکه بگویند حرف پادشاه ، پادشاه حرفهاست.
الان درست پنجاه پنج روز و پنج ساعت و پنج دقیقه بود که من به بعضی ملاحظات چرند و پرند ننوشته بودم. یعنی عادت یک سال ونیمه خودم را ترک کرده بودم . وچنانکه همه ایرانیها می دانند ترک عادت موجب مرض است . یعنی همانطور که یکصد و هشتاد هزار نفر اهل رشت اگر همیشه زیر دست چهارده ، پانزده نفر فراش وپیشخدمت ومشت مال چی و آفتابه گلدان گذار حکومت نباشد ناخوش می شوند. همانطور که اهالی شیراز و اصفهان وبلوچستان وخورزستان وکرمانشاهان ولرستان وعراق وکردستان ویزد اگر سالی چندین صد ها دختر باکره وهزاران طفل را برای اندرون وآبدارخانه های حکام ندهند ناخوش می شوند. وهمانطور که خاقان مغفور فتحعلی شاه قاجار اگر روزی دو ساعت زیر سرسره عمارت نگارستان طاق واز نمی خوابی ناخوش می شد.
وهمانطور که ناصرالدین شاه اگر هر روز خواهر زن خودش را ملاقات نمی کرد ناخوش می شد. وهمانطور که اگر مهد علیا ، مادر ناصرالدین شاه ، شبها با لباس کلفت های اندرون با قراولها وسربازها صحبت نمی کرد نا خوش می شد. وهمانطور که ام الخاقان زن حاج نصیرالسلطنه اگر شبها با محمد علی خان ملاقات نمی کرد نا خوش می شد. وهمانطور که محمد علی میرزا اگر در سال اول سلطنت هر روزه عمه خود تاج السلطنه را نمی دید ناخوش می شد. و همانطور که مجلل السلطان رئیس عمله ی خلوت اگر روزی چهل پنجاه زرده تخم مرغ با کنیاک وکباب بره نمی خورد نا خوش می شد.
وهمانطور که اعلیحضرت قدر قدرت ظل الله محمد علی شاه قاجار شبی چند ساعت با مجلل خلوت نمی کرد ناخوش می شد. و بالاخره همانطور که جناب مشیر السلطنه اگر هر روز جمعه مسعل نمی خورد ناخوش می شد. وهمانطور که امیر بهادر جنگ اگر هر صبح شنبه ریشش را خضاب نمی کرد نا خوش می شد نزدیک بود من هم ناخوش شوم و هی ، کی ها کیم بود که روزنامه از نو طبع بشود ومن بعداز پنج ماه و پنج روز و پنج ساعت و پنج دقیقه انتظار داغ دلی از چرند وپرند بگیرم ، اما برادرهای عزیز وقتی که اسباب فراهم شد ومن هم با کمال شوق برای سر گرفتن عادت خودم قلم در دست گرفتم یک دفعه کاغذ یکی از رفقا محتوی دستخط آفتاب نقط اعلیحضرت ظل الله در جواب تلگرافات حجج اسلام نجف رسید وچهار دست وپا توی حال وخیال من دوید. 
از دیدن این دستخط من نه تنها در چرند وپرند نویسی به عجز خود اقرار کردم بلکه یک مسله مهمی هم که در تمام عمر حل اش برای من مشکل بود کشف شد. و آن این بود که حرف پادشاه ، پادشاه حرفهاست ، خدا توفیق بدهد به حضرت مشیرالسلطنه صدر اعظم دولت قاهر ایران ، پارسال وقتی همین روزها لقب وزیر داخله داشت یک روز در بالاخانه شخصی خودش با تمام رجال وارکان دولت قوی شوکت نشسته بود ، در این بین گله گاوی از جلوی عمارت گذشت واز قضا گاو جناب مشیر السلطنه در جلوی گاوهای دیگر افتاده بود . حضرت وزارت پناهی حضار را مخاطب فرموده به زبان مبارک خودشان فرمودند حضرات گاو وزیر داخله هم وزیر داخله گاوهاست. باری مطلب از دست نرود مطلب اینجا بود که همان طور که گاو وزیر داخله وزیر داخله گاوهاست همان طور هم حرف پادشاه ، پادشاه حرفهاست.
ای ادبای ایران الان شما یک سال ونیم است به چرند وپرند نوشتن دخو عادت کرده اید وخوب می دانید چرند و پرند یعنی چه ، حالا این دستخط ملوکانه را بخوانید وبه بینید من هرگز در تمام عمر به این چرند و پرندی نوشته ام یا شما در عمرتان خوانده اید وآن وقت شما هم مثل دخو باور کنید که کلام الملوک ، ملوک الکلام راست است و حرف پادشاه ، پادشاه حرفهاست. 

درمورد علامه علی اکبر دهخدا و روزنامه های صور اسرافیل انتشار تهران وسوئیس وهمینطور در مورد روزنامه سروش انتشار استانبول صحبت شد و چون در مورد روزنامه صور اسرافیل صحبت کردیم به جا دیدم که در مورد بنیانگذاران این روزنامه هم مطالبی هر چند کوتاه بنویسم ، باشد که حق شاگردی را ادا کرده باشم.  
میرزا جهانگیر خان شیرازی :  مدیر روزنامه صور اسرافیل : 
میرزا جهانگیر خان شیرازی مدیر روزنامه صور اسرافیل پسر « رجبعلی » در سال 1292 ه . ق . در یک خانواده فقیری در شیراز متولد شد. کودک خردسالی بود که پدرش در گذشت وامور زندگی او به عهده عمه و جده اش محول گردید.در سال 1297 ه . ق . با عمه وجده به تهران آمد ودر سال 1306 ه . ق . به شیراز باز گشت وبا فقر زیادی مشغول به درس خواندن شد. در سال 1311 ه . ق . در سن 19 سالگی باز با عمه خود به تهران رفت ودر دارالفنون مشغول به تحصیل گردید ودر ایامی که زمزمه آزادی و مشروطیت در میان مردم بود در انجمن های سری و مجامع خفائی راه یافت ودر سال 1324 ه . ق . به همراه چند نفر از همفکران خود روزنامه صور اسرافیل را تاسیس کرد و32 شماره منتشر نمود وپس از توپ بستن مجلس در 23 جمادالاول سال 1326 ه . ق . در سن 34 سالگی به امر محمد علی شاه قاجار در باغ شاه گشته شد ودر جنب باغ شاه مدفون گردید. 
در کتاب آبی آمده است : 
... در پیرامون ساعت نه پیامی از تقی زاده به « ماژور استوکسی » رسید که او وسه تن از همراهانش می خواهند به سفارت پناهنده شوند زیرا سپاهیان در جستجوی ایشان هستند وهر دقیقه ای بیم آن میرود که دستگیر شوند واگر سفارت پذیرفته نشوند بی گمان کشته خواهند شد. « ماژور استوکسی » از روی دستوری که داشت پاسخ داد.
چندی نگذشت که تقی زاده وشش تن دیگر که سه تن از ایشان مدیر روزنامه حبل المتین ونایب مدیران روزنامه های « مساوات » و « صور اسرافیل » بودند از در همیشگی سفارت خانه در آمدند وبه ایشان راه داده شد. بی گمان است اگر به ایشان راه داده نشدی بیش از سه تن از آنان سر نوشت « میرزاجهانگیر خان » و « ملک المتکلمین » را که فردای آن روز بی رسیدگی خفه کرده شدند پیدا کردی. 
پرفسور ادوارد براوان در این باره می نویسد: 
بیست وچهارم جولای 1908 میلادی « میرزا جهانگیر خان شیرازی » ناشر روزنامه « صور اسرافیل » و « ملک المتکلمین » ناطق عالیمقام معروف در باغشاه کشته شدند. 
مامونتوف می نویسد: 
سرگذشت این دو تن بسیار ساده بود . امروز ایشان را به باغ بردند وپهلوی فواره نگاه داشتند . دو دژخیم طناب به گردن ایشان انداخته از دو سو کشیدند. خون از دهان ایشان آمد واین زمان دژخیم سومی خنجر به دل های ایشان فرو کردند . مدیر روزنامه را هم بدینسان کشتند.
در تاریخ مشروطیت ایران در مورد خونخواهی وانتقام خون میرزا جهانگیر خان شیرازی و ملک المتکلمین می نویسد:
پیروزی مجاهدان گیلان در قزوین محمد علی شاه را به سختی خشمگین کرد. در این نبردخونین چهار عراده توپ مدام به روی مجاهدان شلیک می کردند. « قاسم خان میر پنج » به قزاق های زیر فرمانش دستور داده بود به هر ترتیب که ممکن است قزوین را از هجوم مهاجمان نجات دهند. جنگ سه ساعت ادامه پیدا کرد وبالاخره قوای دولتی تسلیم شد. « قاسم خان میر پنج » همان کسی که در بمباران مجلس « ملک المتکلمین » و « میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل » وهمراهان آنان را دستگیر کرده بودند به اتفاق « گلستان ارمنی » تسلیم ودر همان موقع تیر باران شدند.
جمال بی غم :
در آغاز نهضت مشروطیت « مخبرالسلطنه » وزارت علوم را داشت. در آن زمان « میرزا قاسم خان صور اسرافیل » و « میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل » روز نامه مشهور « صور اسرافیل » را منتشر می کردند . در این روزنامه مقالات تند بسیاری علیه دولت وقت ومحمد علی شاه منتشر می شد وهمین امر محمد علی شاه مستبد را سخت به خشم آورده بود.«مخبرالسلطنه» از سوی دولت مامور شد که در مورد این روزنامه تحقیق کند. چند روز بعد « مخبرالسلطنه » ، « میرزاجهانگیر خان » را احضار کرد. جهانگیر خان اندامی ریز وجثه ای نحیف داشت . مخبرالسلطنه با دیدن وی با لحنی تحقیر آمیزگفت: عجب ! تو با این هیکل نحیف ولاغر این مقاله های تند را می نویسی ؟ 
جهانگیر خان جواب داد. بلی ! ولی البته من در این کار شریکی هم دارم ، اگرمایل باشید بروم اورا هم بیاورم. مخبرالسلطنه گفت: البته وجود او هم لازم است. برو اورا بیاور تا هر دوی شما را تنبیهی به سزا کنم. جهانگیر خان از اتاق بیرون رفت ویک حمال به نام « جمال بی غم» را که هیکلی گنده ونکره داشت واغلب بیکار در کنار خیابان می ایستاد ، با خود به نزد مخبرالسلطنه برد و گفت: آقای وزیر آن مقاله های تند وکوبنده را با همکاری این آقا ی گنده و توانا می نویسم. مخبرالسلطنه از شنیدن این حرف از گفته ی خود سخت شرمنده شد ودست از آزار جهانگیر خان برداشت ، ولیکن روزنامه نویس فداکار ، عاقبت به دست دژخیمان محمد علی شاه در باغ شاه تهران جان یه جان آفرین تسلیم کرد. 
نقل از کتاب : هزار ویک حکایت تاریخی . صفحه 264
میرزا قاسم خان صور اسرافیل : 
موسس روزنامه صور اسرافیل: 
میرزا قاسم خان صور اسرافیل پسر « میرزا حسن خان » معروف به « تبریزی » وگویا اصلا از فارس بوده است. در ابتداء در دوره « مظفرالدین شاه » پیشکار « امین حضرت تبریزی » در امورات بناخانه بود .در دوره مشروطیت به سرمایه او روزنامه صور اسرافیل تاسیس واوهم جزءمشروطه طلبان گردید. پس از توپ بستن مجلس 1326 ه . ق . به اروپا رفت و در دوره سوم مجلس 1332 قمری از« شهریار» وکیل گردیدودر محرم 1334 ه . ق . با عده ای از تهران به قم مهاجرت کردوبعد به استانبول رفت. در کابینه م .ق . هدایت « مخبرالسلطنه » در خرداد 1306 خورشیدی بدوا کفیل وزارت پست وتلگراف وهشت ماه بعد یعنی در 23 دی ماه همین سال وزیر گردید ووزارتش تا سال 1311 خورشیدی طول کشید و چند سال بعد در گذشت.
فیروز خردمند بندر انزلی 1378

مبارزات سیاسی دهخدا

وقتی دهخدا از سفر بالکان بازگشت، انقلاب مشروطه کم و بیش آغاز شده بود. او که همیشه به فکر پیشرفت و ترقی مملکت خود بود، انقلاب مشروطه را راه مناسبی برای رسیدن به این هدف می دید. او در آغاز ورود به ایران، از طرف امین الضرب مهدوی به عنوان معاون و مترجم موسیو دوبروک، مهندس بلژیکی اداره شوسه خراسان استخدام شد. از همین زمان دیگران از نامه های اداری و نحوه کار دهخدا استعدادهای او خصوصا استعدادش در نویسندگی را شناخته بودند.
شش سال بعد، وقتی مشروطه در کشور اعلام شده بود و مشروطه خواهان در حال تلاش برای بیدار کردن مردم از خواب غفلت بودند دهخدا از طرف میرزا جهانگیر خان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی به عنوان نویسنده ای در روزنامه صور اسرافیل، به تهران دعوت شد. ورود دهخدا به روزنامه صور اسرافیل در واقع آغاز فعالیتهای سیاسی دهخدا بود.
روزنامه صور اسرافیل که در حقیقت یک هفته نامه بود و به طور هفتگی منتشر می شد، نه ماه پس از اعلام مشروطیت در روز پنج شنبه هفدهم ربیع الاول سال 1325 قمری در محل کتابخانه تربیت واقع در خیابان ناصری تهران آغاز به انتشار کرد. تنها شش شماره از این روزنامه در آنجا منتشر شد و پس از آن محل انتشار آن به جای دیگری انتقال یافت. 
صور اسرافیل یکی از اساسی ترین سلاح های مشروطه خواهان بود که تیراژ هر شماره آن در حدود بیست و چهار هزار نسخه بود. این روزنامه به طرز ماهرانه ای و برای اولین بار در ایران توانسته بود طنز و اخبار و مقالات سیاسی و نیازهای مردم آن زمان را به طور دلپذیر و مردم پسندی در قالب یک روزنامه چاپ کند. شاید این اولین روزنامه ایرانی بود که مردم کوچه و بازار نیز آن را می خواندند. آن زمان مردم تهران به غیر از شاهنامه خوانی و افسانه گویی و کارهایی از این قبیل سرگرمی دیگری به نام روزنامه خواندن نیز داشتند. مردم دسته دسته می نشستند و با شور و شوق از کودکان روزنامه فروش روزنامه ای را می خریدند که هم مایه تفریحشان بود و هم نیازها و مشکلاتشان را مطرح می کرد.
از میان مطالب این روزنامه آنچه بیش از همه طرفدار داشت و باعث شهرت روزنامه شده بود ستونی بود به نام "چرند و پرند" که با امضای "دخو" به چاپ می رسید و نویسنده آن دهخدا بود. نوشته های دهخدا در ستون چرند و پرند از دو نظر قابل توجه هستند. اولا سبک نوشتار دهخدا در این مقالات که می توان آنها را به نوعی سبکی جدید در نگارش فارسی دانست. بنا به تایید بسیاری از مورخین سبک نگارش او در چرند و پرند سبکی کاملا نو بود و بسیاری از نوشته های امروزی برگرفته از آن سبک هستند. همچنین استدلال ها و طعنه های سیاسی دهخدا در دفاع از مشروطه در نوع خود بی نظیر بودند و تاثیر زیادی در طرفداری مردم از حکومت مشروطه داشتند.
صور اسرافیل در طول مدت انتشار پنج بار متوقف شد. وقفه اول و دوم آن هر دو به خاطر مقالات تند و تیز روزنامه بودند و در هر دو بار روزنامه برای مدتی منتشر نشد. پس از مدتی روزنامه مجددا توقیف شد و محل چاپ روزنامه نیز مورد غارت و حمله قرار گرفت. در بار چهارم وقفه در انتشار طولانی شد و دلیل آن بیماری دهخدا ذکر می شد. آخرین توقف در کار چاپ روزنامه سه روز قبل از به توپ بستن مجلس شورای ملی بود. پس از حاکم شدن فضای رعب و وحشت در جامعه دهخدا و تقی زاده و سید جمال الدین واعظ و تعدادی دیگر در خانه ای نزدیک مجلس شورای ملی پنهان شدند و سپس به مدت بیست و پنج روز به عنوان پناهنده سیاسی در سفارت انگلیس به سر بردند تا اینکه بالاخره محمد علی شاه با هر تدبیری که بود آنها را از آنجا بیرونشان آورد و راهی تبعیدشان کرد. 
دهخدا ابتدا به نزد محمد خان قزوینی در پاریس رفت و پس از مدتی از آنجا خود را به شهر ایوردن سوئیس رساند و در آنجا نیز سه شماره دیگر از روزنامه صور اسرافیل را به هر زحمتی که بود به چاپ رساند و با هزار دردسر به تهران فرستاد. مدتی بعد از آن عازم استانبول شد و در آنجا روزنامه فارسی سروش را به کمک ایرانیان آنجا منتشر کرد که حدود پانزده شماره از آن منتشر شد. 
سرانجام پس از پیروزی مشروطه خواهان، دهخدا به عنوان نماینده مجلس از دو شهر تهران و کرمان انتخاب شد و به تهران بازگشت و به مجلس شورای ملی رفت. 
پس از شروع جنگ جهانی اول، دهخدا که دیگر طاقت شلوغی و خونریزی را نداشت به یکی از دهات چهارمحال بختیاری منزوی می شود. اما زندگی سیاسی دهخدا در اینجا به پایان نمی رسد. چند سال بعد، وقتی بحث ملی شدن صنعت نفت مطرح شده بود، دهخدا جسورانه به دفاع از آن پرداخت و مقالاتی را نیز بر علیه حکومت استبدادی انگلستان نوشت.
طرفداری دهخدا از مصدق و یارانش تا به آنجا بود که وقتی کودتای بیست و هشت مرداد به پیروزی رسیده بود و سربازان شاه به دنبال دکتر فاطمی یار وفادار دکتر مصدق می گشتند تا او را دستگیر کنند به خانه دهخدا ریختند و و خانه او را برای پیدا کردن دکتر فاطمی به هم ریختند و چون او را نیافتند، دهخدا را بازداشتش کردند و با شکنجه های بسیار سعی کردند تا حرفی از زیر زبان آن پیرمرد بیرون بکشند. سرانجام نیز چون به نتیجه ای نرسیدند پیکر نیمه جان او را در دالان خانه اش رها کردند. او سرانجام در 77 سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد


لغت نامه دهخدا

همان گونه که پیداست لغت نامه مهم ترین و اساسی ترین اثر دهخدا و حتی شاید همه نویسندگان معاصر است و بیشتر شهرت و احترامی که دهخدا داراست به خاطر لغتنامه اوست. بنا به باور بسیاری چنین کار بزرگ و چنین سرمایه گذاری عظیمی برای زبان فارسی را به غیر از دهخدا تنها فردوسی انجام داده بود. تالیف لغت نامه دهخدا تاثیر بزرگی در پایداری و جاودانگی زبان فارسی گذاشت. امروز در ایران به هر کتابخانه ای که برویم از میزان مراجعانی که در جستجوی معنای کلمه ای یا مطلبی علمی مجلدات لغت نامه دهخدا را ورق می زنند می توانیم به به راحتی ارزش و اهمیت این کتاب را درک کنیم. 
همه لغات فارسی و نام شهرها و روستاها و کلمات علمی و اشخاص بزرگ و حتی لغات عربی را می توان در لغت نامه دهخدا یافت. در جلوی هر کلمه ای، معنای لغوی کلمه، موارد استعمال آن، طرز تلفظ صحیح آن، اشعاری با آن و بسیاری اطلاعات دیگر درباره آن قرار دارد. لغت نامه دهخدا هم دایره المعارف است و هم کتاب مرجع علم های گوناگون و هم لغت نامه. وجود این کتاب در هر خانه یا کتابخانه یا جای دیگری نعمتی بزرگ محسوب می شود. 
لغت نامه که دهخدا پنجاه سال یعنی بیشتر عمر خود را صرف آن کرد از پایه سه چهار میلیون فیشی تالیف شده است که دهخدا شب و روز به جمع آوری آنها مشغول بود. به گفته خود او و نزدیکانش او هیچ روزی از کار فیش برداری برای لغت نامه غافل نشد مگر دو روز به خاطر فوت مادرش و دو روز به خاطر بیماری سختی که داشت.
فکر ایجاد لغت نامه ای جامع که هم معنای همه لغات فارسی را داشته باشد و هم اطلاعات لازم درباره همه چیز را به خواننده بدهد از همان زمانی که دهخدا در یکی از قرای بختیاری منزوی بود در ذهنش خطور کرده بود. آن طور که آگاهان نوشته اند وی چند میلیون فیش از روی متون معتبر استادان نظم و نثر فارسی و عربی، لغت نامه های چاپی و خطی، کتب تاریخ و جغرافیا، طب، ریاضی، هندسه، هیأت، حکمت، کلام، فقه و... فراهم آورده بود. البته نقل می کنند که او بیشتر یادداشت ها را از روی ذهن خود می نوشته است. خود وی در یکی از یادداشتهای پراکنده اش برای لغت نامه می نویسد: "همه لغات فارسی زبانان تا کنون احیا و در جایی جمع آوری نشده، مقداری از لغات مستعمل در لغت نامه ها در کتب خصوصا در شعر، گرد آمده است که ما آنها را در اینجا نقل کرده ایم. ولی از سوی دیگر هزاران لغت فارسی و غیر فارسی در تداول به کار می رود که تا کنون کسی آنها را گرد نیاورده و اگر گرد آورده به چاپ نرسانیده است. ما بسیاری از این لغات را به تدریج از حافظه نقل و سپس آنها را الفبایی کرده ایم. ولی باید دانست که برای به خاطر آوردن چند ده هزار کلمه و الفبایی کردن آن عمر هفت کرکس می باید... و این کار بی هیچ فصل و قطعی، بیرون از بیماری صعب چند روزه و دو روز رحلت مادرم رحمه ا... علیها که این شغل تعطیل شد و دقایقی چند که برای ضروریات حیات در روز، و می توانم گفت که بسیار شبها نیز، در خواب و در میان نوم و یقظه در این کار بودم. چه بارها که در شب از بستر بر می خاستم و پلیته می کردم و چیز می نوشتم."
دهخدا در سال 1324 هجری شمسی میلیونها فیشی را که در تهیه ی لغت نامه فراهم کرده بود توسط مجلس شورای ملی به ملت ایران هدیه کردومجلس نیز قانونی را تصویب کرد که این میراث عظیم چاپ شود و موسسه ای نیز به نام لغت نامه دهخدا برای مدیریت کار چاپ لغت نامه و ادامه راه دهخدا تاسیس شود. مدتی بعد از تصویب طرح چاپ لغت نامه در مجلس شورای ملی دهخدا فوت کرد و از آن زمان به بعد کار هماهنگی و مدیریت لغت نامه به وصیت خود دهخدا به عهده دکتر محمد معین گذارده شد. او که خود فردی فرهیخته بود و در ادبیات فارسی تبحر فراوان داشت و کتاب فرهنگ فارسی شش جلدی معین از آثار گرانبهای اوست به خوبی از عهده ادامه این کار خطیر بر آمد. پس از فوت دکتر معین نیز این کار به وسیله دکتر سید جعفر شهیدی و ابوالحسن شعرائی و دکتر دبیر سیاقی و دیگران دنبال شد و به پایان رسید.
تا زمانی که دهخدا زنده بود چهار هزار و دویست صفحه از لغت نامه تهیه شده بود در حالی که لغت نامه ای که امروز وجود دارد در پنجاه جلد و بیست و شش هزار صفحه به چاپ رسیده است. همچنین به تازگی سی دی لغت نامه دهخدا نیز توسط موسسه دهخدا که زیرمجموعه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است تولید و عرضه شده است. به علت ارزش فرهنگی و علمی لغت نامه و نقش خطیر آن در زبان فارسی از تولید و عرضه سی دی یا کتاب لغت نامه دهخدا توسط شرکت ها و اداره های دیگر جلوگیری می شود. همچنین به تازگی مجلس در حال بررسی این طرح است که کتاب لغت نامه را از قانون حقوق مصنفان مجزا نگه دارد زیرا بر اساس این قانون هر کتابی پس از گذشتن سی سال از زمان چاپش قابل چاپ شدن توسط هر چاپخانه ای است. اما به خاطر وضعیت خاص لغت نامه دهخدا قرار است قانونی تصویب شود که بر اساس آن به جز موسسه دهخدا هیچ موسسه دیگری نتواند دست به تولید و توزیع کتاب یا سی دی لغت نامه دهخدا بزند. 


سایر آثار دهخدا

به غیر از لغت نامه که بزرگترین و پر ارزش ترین اثر دهخدا است دهخدا کتاب های دیگری را نیز تالیف کرده است. با ارزش ترین کتاب دهخدا پس از لغت نامه کتاب "امثال و حکم" است. کتاب امثال و حکم کتابی است که در آن همه ضرب المثل ها و حکمت ها و آیات قرآن و اشعار و اخبار و احادیثی که در زبان فارسی مصطلح هستند جمع آوری شده اند. 
دهخدا خود نقل می کرد که در کودکی شبی بالای بام خوابیده بود و دربارة یکی از مثلهای متداول در زبان فارسی می اندیشید، از اسم «مثل» آگاه نبود، همین قدر درک می کرد آن جمله از نوع کلمات و لغات معمول نیست. قلم برداشت و چند تا از آن نوع یادداشت کرد. این نخستین قدمی بود که در راه تدوین امثال و لغات پارسی برداشت.
هنگامی که دهخدا و یارانش در حال تهیه فیش و یادداشت برای لغات لغت نامه دهخدا بودند، اعتماد الدوله قراگزلو که در آن زمان وزیر معارف بود به دهخدا پیشنهاد داد که با توجه به این که با وسایل امروزی چاپ لغت نامه میسر نیست و تالیف لغت نامه کاری بسیار طولانی است، امثال، حکمت ها، احادیث و... را در کتابی جداگانه جمع آوری کند و منتشر سازد. دهخدا نیز این پیشنهاد را پذیرفت و به این ترتیب امثال و حکم را در بین سالهای 1308 و 1311 به چاپ رسانید و در پایان کتاب فهرست اعلامی نیز به آن افزود.
گروهی خرده گرفتند که عنوان کتاب « امثال و حکم» است ولی در طی آن، اصطلاحات و کنایات و اخبار و احادیثی که مثل نیستند، فراوان آمده. دهخدا به نگارنده اظهار داشت: من خود متوجه این نکته بودم، ولی از انتخاب عنوانی طویل نظیر « امثال و حکم و مصطلحات و کنایات و اخبار و احادیث ...» خودداری و بعنوان ساده « امثال و حکم» اکتفا کردم. راه دیگر هم حذف اصطلاحات و کنایات و غیره بود، که اگر استاد بدین کار دست می زد، خوانندگان خود را از فواید بسیار محروم می کرد. 
نکته دیگر در باب این کتاب، مقدمه نداشتن آن است. اصولاً، استاد علامه در باب مقدمه کتابهای خود احتیاطی عجیب مقرون به وسواس داشت. در پاسخ سؤال نگارنده، راجع به علت عدم تحریر مقدمه برای امثال و حکم اظهار داشت: « در زبان فرانسوی هفده لغت پیدا کردم که در فرهنگهای عربی و فارسی همة آنها را «مثل» ترجمه کرده اند و در فرهنگهای بزرگ فرانسوی، تعریفهایی که برای آنها نوشته اند، مقنع نیست و نمی توان با آن تعریفات آنها را از یکدیگر تمیز داد. ناگریز توسط یکی از استادان فرانسوی دانشکده حقوق نامه ای به فرهنگستان فرانسه نوشتم و اختلاف دقیق مفهوم آن هفده لغت را خواستار شدم. پاسخی که رسید، تکرار مطالبی بود که در لغتهای فرانسوی آمده بود، و به هیچ وجه مرا اقناع نکرد. از این رو از نوشتن مقدمه و تعریف مثل و حکمت و غیره خودداری کردم. و کتاب را بدون مقدمه منتشر ساختم. 
همان طور که در قبل هم اشاره شد، دهخدا به زبان فرانسوی نیز تسلط زیادی داشت. او چند کتاب را از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است که البته هنوز به چاپ نرسیده اند. از آن جمله کتاب "عظمت و انحطاط رومیان" است که نوشته شده توسط منتسکیو نویسنده سرشناس فرانسوی است.
کتاب دیگری که دهخدا از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است کتاب "روح القوانین" است که این کتاب نیز توسط منتسکیو تالیف شده است. 
همچنین استاد از آغاز جوانی تا اواخر عمر به تألیف فرهنگ فرانسه به فارسی مشغول بودند. مواد این کتاب فراهم گردیده؛ و آن شامل لغات علمی، ادبی، تاریخی، جغرافیایی و طبی به زبان فرانسه با معادل آنها در زبانهای فارسی و عربی است. مرحوم دهخدا این معادلها را تتبع دقیق در سالیان متمادی از متون امهات کتب فارسی و عربی استخراج کرده اند. این کتاب نیز به طبع نرسیده است. 
از دیگر آثار دهخدا کتاب شرح حال ابوریحان بیرونی است که مقارن هزارة تولد بیرونی تألیف و به جای پنج شماره مجله آموزش و پرورش از انتشارات اداره کل نگارش وزارت فرهنگ در مهرماه 1324 منتشر گردیده، و سپس عین آن در لغت نامه تجدید طبع شده است. 
اثر دیگر دهخدا تعلیقات بر دیوان ناصرخسرو قبادیانی است. دیوان قصاید و مقطعات حکیم ناصر خسرو به ضمیمه روشنایی نامه و سعادت نامه به تصحیح مرحوم حاج سید نصرالله تقوی و مقدمه آقای تقی زاده و تعلیقات آقای مینوی در تهران به سالهای 1304 ـ 1307 هجری شمسی به طبع رسیده است. یادداشتهای علامه دهخدا در تصحیح اشعار و بعضی نکات با مقدمه ای دلکش از صفحة 619 دیوان مزبور به بعد چاپ شده است. بعدها نیز مرحوم ادیب پیشاوری در تصحیح برخی اشعار ناصر نظراتی اظهار کرده اند که در پایان دیوان خود آن مرحوم که به اهتمام مرحوم عبدالرسولی در 1312 در تهران طبع شده، به عنوان «رساله نقد حاضر» به چاپ رسیده است. آقای مسرور هم در مجلة ارمغان سال دوازدهم انتقاداتی بر تصحیحات استاد منتشر کرده اند. 
از دیگر کارهای دهخدا می توان به دیوان سید حسن غزنوی ملقب به اشرف اشاره کرد که به اهتمام آقای مدرس رضوی در تهران به سال 1328 به طبع رسیده است. آقای مدرس پس از اتمام متن دیوان، آن را به نظر علامه دهخدا و استاد فروزانفر رسانیدند و یادداشتهای ایشان را در تصحیح اشعار در پایان کتاب جای دادند. تصحیحات مرحوم دهخدا در صفحات 361و376 آن کتاب مندرج است.

رباره لغت‌نامه دهخدا

لغت‌نامة بزرگ دهخدا که در شانزده جلد به چاپ رسیده است، شامل شرح و معنی واژگان آثار ادبی و تاریخی زبان فارسی است. این لغت‌نامه، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اثر دهخدا است، که بیش از چهل سال از عمر او، صرف آن شد.

1394/03/24

جزئیات خبر

چاپ و نشر لغت‌نامه
لغت‌نامة بزرگ دهخدا که در شانزده جلد به چاپ رسیده است، شامل شرح و معنی واژگان آثار ادبی و تاریخی زبان فارسی است. این لغت‌نامه، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اثر دهخدا است، که بیش از چهل سال از عمر او، صرف آن شد. لغت‌نامه دهخدا، معانی، تفاسیر، و شروح تاریخی چندی از واژه‌های عربی را نیز داراست.
  این لغت نامه در سال 1319 شمسی، در چاپخانه بانک ملی شروع و یک جلد آن در 468 صفحه چاپ شد؛ ولی به علت جنگ جهانی دوم و ارتباط دامنه آن با ایران، چاپ آن متوقف شد.
در 25 دی ماه سال 1324، مجلس شورای ملی، به پیشنهاد جمعی از نویسندگان، هزینه چاپ آن را پذیرفت که از آن موقع با همکاری گروهی از دانشمندان با علی اکبر دهخدا، در یادداشت‌برداری، ترجمه، تدوین و تألیف مطالب، اولین مجلد آن در 5000 صفحه در سال 1325 منتشر و از آن به بعد در جزوه های 100 صفحه‌ای به‌طور مستمر، چاپ شد. بعد از آن دانشگاه تهران این وظیفه را برعهده گرفت و چاپخانه دانشگاه به تنهایی عهده‌دار چاپ شد که هم اکنون هم ادامه دارد. گفتنی است که نام تمام کسانی که در تألیف لغتنامه همکاری و همفکری داشته اند در تکمله مقدمه آمده است.
محل فعلی مؤسسه لغت‌نامه دهخدا در شمیران، جنب باغ فردوس است. این مؤسسه توانسته لغت‌نامه دهخدا را در 222 جزوه شامل حدود 27 هزار صفحه چاپ کند و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.

ساختار لغت نامه
مهم‌ترین و اساسی‌ترین اثر دهخدا به نظر برخی مهم‌ترین اثر نویسندگی معاصر است. بیشتر شهرت و احترامی که دهخدا داراست، به سبب همین لغت‌نامه است.
همه لغات فارسی و محلی، نام شهرها و روستاها و کلمات علمی و شاخص، حتی لغات عربی را می‌توان در لغت‌نامه دهخدا یافت. در جلوی هر کلمه، معنای لغوی آن، موارد استعمال، طرز تلفظ صحیح، اشعاری در رابطه با آن و بسیاری اطلاعات دیگر درباره لغت قرار دارد. 
دهخدا 50 سال، یعنی بیشتر عمر خود را صرف آن کرد. وی نزدیک به چهار میلیون فیش برای بنیان این کار جمع‌آوری کرده است. 
دهخدا در سال 1324 هجری شمسی میلیون‌ها فیشی را که در تهیه لغت‌نامه فراهم کرده بود، توسط مجلس شورای ملی به ملت ایران هدیه کرد و مجلس نیز قانونی را تصویب کرد که این میراث عظیم چاپ شود.
کار هماهنگی ومدیریت لغت‌نامه به وصیت خود دهخدا بر عهده دکتر محمد معین گذارده شد. پس از فوت دکتر معین نیز این کار به وسیله دکتر سیدجعفر شهیدی و دکتر دبیرسیاقی و دیگران دنبال شد و به پایان رسید. تا زمانی که دهخدا زنده بود 4200 صفحه از لغت‌نامه تهیه شده بود؛ در حالی که لغت‌نامه‌ای که امروز وجود دارد در 50 جلد و 26 هزار صفحه به چاپ رسیده است.

ویژگی‌های لغت‌نامه
لغتنامه در حدود 200 هزار عنوان لغت دارد. بیشتر این لغت‌ها، مستند به شاهدهای متعدد است. 
علامه دهخدا از آوردن این شواهد گوناگون از نظم و نثر، علاوه بر روشن ساختن معنی لغت، دو نکته دیگر را در نظر داشت:
1. سیر تاریخی تحول کلمه نشان داده شود؛
2. تحول معنی آن در طول تاریخ زبان "دری" روشن شود. 
ترکیبات لغت‌ها در لغت‌نامه آمده و برای بیان تلفظ هر کلمه، در جلد آن، حروف حرکت‌دار به کار رفته است. 
در این لغت‌نامه یک دوره مفصل دستور زبان فارسی آمده است و بسیاری از لغت‌های محلی نواحی مختلف ایران در آن ضبط شده است.
در این لغت‌نامه، سعی شده که اغلب مفاهیم و اصطلاحات متقدمان را از متن‌های مختلف، تدوین و با لغت‌های فرانسوی مطابق شود. در مورد اعلام رجال و مکان‌ها، تحقیقات و پژوهش‌های دقیقی شده و اسناد و مدارک ارزشمندی برای هر موضوع در فیش‌ها، موجود است. 
در این کتاب، تصویر گیاهان، حیوانات، افراد، نقشه اماکن، جدول‌ها، آمارهای اقتصادی و الفبای ملت‌های مختلف در برابر لغت‌های مربوطه، آورده شده است. 
منابع
1. ویکی پدیا.
2. سایت کتاب‌شناسی طهور
 http://book.tahoor.com/page. 
3. سایت مردم‌سالاری
http://www.mardomsalari.com/template1/News.aspx?NID=99661

گرامی داشت یاد دهخدامحمدتقی عارفیان

هفتم اسفندماه یادآور روزی است که یکی از بزرگان علم و ادب کشور عزیزمان، چهره در نقاب خاک کشید. در هفتم اسفند 1334، علامه علی اکبر دهخدا، پس از عمری تلاش در راه اعتلای فرهنگ ایران اسلامی، دیده از جهان فرو بست. سال روز در گذشت بزرگ مرد ادب و سیاست ایران را تسلیت می گوییم.

1394/03/24

جزئیات خبر

هفتم اسفندماه یادآور روزی است که یکی از بزرگان علم و ادب کشور عزیزمان، چهره در نقاب خاک کشید. در هفتم اسفند 1334، علامه علی اکبر دهخدا، پس از عمری تلاش در راه اعتلای فرهنگ ایران اسلامی، دیده از جهان فرو بست. سال روز در گذشت بزرگ مرد ادب و سیاست ایران را تسلیت می گوییم.

ولادت و نوجوانی
علی اکبر دهخدا، در پنجم اسفند 1258 ه. ش، در تهران دیده به جهان گشود. پدرش خان باباخان قزوینی پیش از ولادت وی به تهران آمده و در این شهر اقامت گزیده بود. دهخدا ده ساله بود که در غم از دست دادن پدر به سوگ نشست و از آن پس، مادر مسؤولیت تربیت و تحصیل وی را بر عهده گرفت. دهخدا در نوجوانی از تعالیم حاج شیخ هادی نجم آبادی که در همسایگی آنان بود، بهره های فراوان برد. شیخ هادی در آن زمان، در علوم دینی، زهد و تقوا سرآمد بود و روحی آزاد و افکاری روشن داشت. دهخدا با وجود سن کم، از محضر آن بزرگوار بهره های فراوان برد. وی بارها اظهار کرده بود که هرچه دارد، بر اثر تعلیم آن بززرگ مرد و مادر فداکارش می باشد.

دهخدا به قلم دهخدا
دهخدا در زندگی نامه ای که به سال 1321 ه.. ش، به رشته تحریر در آورده می نویسد: «حالانزدیک شصت و سه سال شمسی از عمر من می گذرد. پدر من خان باباخان، پسر آقاخان، پسر مهرعلی خان، است. مهر علی خان سپاهی بوده است و سِمَت سرداری داشته و از او شمشیرها و چند عدد نیزه سه خنجر با دسته عاج سنگ نشانده و پیراهنی که دوبار تمام قرآن در پشت و روی آن نوشته بود، بر جای بود که من در طفولیت آن ها را دیده بودم. پدر من که در اول، با زن عموی خود ازدواج کرده بود، از او فرزندی نداشت و در سن کهولت، مادر مرا به زنی گرفت و خدا بدو دختری عطا کرد که در دو سالگی بمرد و پس از آن، من و بعد از من، خواهری و بعد از آن، برادر دیگرم یحیی خان و پس، برادرم ابراهیم خان ـ حفظهم اللّه ـ به وجود آمدیم.»

فراگیری علوم دینی
دهخدا زبان عربی و علوم دینی را نزد مرحوم شیخ غلامحسین بروجردی فرا گرفت. خود در این باره می نویسد: «دروس قدیمه را نزد مرحوم شیخ غلامحسین بروجردی از صرف [و نحو] تا اصول فقه و کلام و حکمت [را] خواندم و در حدود ده سال، هر روز از صبح تا شام، در خدمت او بودم. حجره او مَدْرسی بود که از نیم ساعت پیش از زدن آفتاب تا نزدیک غروب، همه رشته های علوم وقت را [برای] دسته های مختلفی از طلاب که در اوقات معینه روز نزد او می آمدند، مجانا می گفت و من گذشته از درس خاص خود، آن دروس را نیز می شنیدم و در اواخر، با اغلب آن دسته ها در دروس درس شرکت داشتم.»

سه وجود استثنایی
در شکل گیری شخصیت، پرورش و تربیت علی اکبردهخدا، سه نفر نقش به سزایی داشتند؛ این سه نفر عبارتند از: مادر وی، مرحوم حاج شیخ هادی نجم آبادی و مرحوم شیخ غلامحسین بروجردی. دهخدا در این باره می نویسد: «ارادت پدر من به مرحوم شیخ هادی، به من به ارث رسید. [من] از افکاری بکر او به قدر استعداد خود بهره ها بردم. و خلاصه اینکه مربی قلب و فؤاد، یعنی وجدانیات من، آن مادر بی عدیل، و معلم دانش های رسمی من، آن دانشمند متأله (مرحوم شیخ غلامحسین بروجردی)، و تقویت عقل من از مرحوم شیخ هادی ـ طاب ثراه ـ بود و کم و بیش هرچه دارم، از این سه وجودِ استثنایی است. و برای کمتر کسی این سه نعمت یک جا جمع شده است.»

فراگیری علوم جدید
دهخدا پس از اتمام دوره تحصیلات ده ساله علوم قدیم و با تأسیس مدرسه سیاسی در تهران، برای فراگرفتن علوم جدید، در آن مدرسه به تحصیل پرداخت و به آموختن زبان فرانسه همت گمارد. او در ادبیات فارسی تبحر فراوانی داشت و این سبب شد تا تدریس ادبیات فارسی را بر عهده وی گذارند. از این رو، دهخدا مانند اکثر فارغ التحصیلان آن مدرسه که در وزارت امور خارجه استخدام می شدند، به استخدام وزارت خارجه در آمد.

آشنایی با تمدن غرب
دهخدا در سال 1321 ه.. ق، به اروپا رفت و در وین، پایتخت اتریش، اقامت گزید. وی در این مدت، معلومات خود را در زبان فرانسه کامل کرد و از دانش های جدید و پیشرفت های علمی و هنری اروپا اطلاعات بسیاری کسب نمود و با اندوخته های فراوان علمی به ایران بازگشت؛ در حالی که آشنایی با تمدن غرب و ظاهر فریبنده آن، خدشه ای بر اندیشه ها و اعتقادات راسخ وی وارد نساخته بود.

بازگشت به وطن
مرراجعت دهخدا به ایران، مصادف با آغاز مشروطیت بود. با آغاز مشروطیت، نویسندگان فرصت یافتند تا آزادانه به وسیله قلم، به پیکار با استبداد برخیزند. پس از اعلان مشروطیت و آزادی مطبوعات، شمار روزنامه ها رو به فزونی نهادو ده ها روزنامه در تهران و دیگر شهرستان های ایران، انتشار یافت. اما این روزنامه ها، تعدادی از آن ها، دیری نپاییدند و به زودی از میان رفتند. یکی از روزنامه هایی که در تاریخ مشروطیت ایران اهمیت بسیار دارد، روزنامه صوراسرافیل است. همکاری علی اکبردهخدا با صوراسرافیل، نام او را بر سر زبان ها انداخت. در واقع، همکاری دهخدا با این روزنامه، فعالیت سیاسی وی را آشکار نمود.

انتشار روزنامه صور اسرافیل
دهخدا به همراه میرزاجهانگیرخان شیرازی و میرزاقاسم خان صوراسرافیل، به تأسیس روزنامه ای به نام صور اسرافیل مبادرت ورزیدند. روزنامه ای که در دوران انقلاب مشروطیت، مقامی پر ارج داشت. علامه دهخدا نویسنده و سردبیر، میرزاجهانگیرخان گرداننده امور و میرزاقاسم خان صاحب سرمایه و مدیر این روزنامه بودند. اولین شماره این روزنامه که یکی از موفق ترین و پرطرفدارترین روزنامه های دوره مشروطیت بود، دهم خرداد 1286 ه.. ش، در هشت صفحه و 24 هزار نسخه، در تهران، به چاپ رسید. هدف صور اسرافیل، حمایت از مجلس شورای ملی و کمک به روستاییان، فقرا و مظلومان بود.

ویژگی های روزنامه صور اسرافیل
روزنامه صور اسرافیل نخستین روزنامه ای بود که در کوچه و بازار، غالبا به وسیله کودکان به فروش می رفت و به تمام نقاط ایران حتی به برخی از کشورهای جهان نیز می رسید. علامه دهخدا سردبیر این روزنامه، در هر شماره، مقاله ای اجتماعی، سیاسی، در آغاز، و نیز مقاله ای انتقادی و طنزآمیز با عنوان «چرند و پرند»، در پایان آن، به چاپ می رساند. این روزنامه، بیشتر به نثر و مقالات تکیه داشت و ستون مقالات چرند و پرند دهخدا، از پر خواننده ترین بخش های آن بود. صور اسرافیل در واقع، نشریه ای بود سیاسی ـ انتقادی، در قالب طنز که همراه با روزنامه های ملانصرالدین، نسیم شمال و سایر نشریات معروف، در راه آزادی و مبارزه با ستم تلاش می کرد.

چرند و پرند
ستون چرند و پرند که به قلم دهخدا در روزنامه صور اسرافیل نوشته می شد، سبک نگارشی خاص و بی سابقه داشت. دهخدا با شجاعت و جسارت تمام، مفاسد سیاسی و اجتماعی آن روزگار را در قالب طنز منتشر می کرد. مقالاتی که او می نوشت، بسیار جسورانه بود و آتش در جان مستبدان و درباریان می انداخت. این مقالات با زبان طنز و با استفاده از

کنایه و مثل، به بیان واقعیات اجتماع می پرداخت و فساد موجود در دستگاه حاکمه و دولت و مخصوصا دربار را آشکار و رسوا می نمود.

مقالات دهخدا
مقالات طنزآمیز دهخدا، به زبان مردم کوچه و بازار نزدیک بود و به خاطر آنکه به خدمت همان مردم درآمده بود و دردها و نیازهای آنان را باز می گفت، در قلب مردم بسیار نفوذ کرده بود. دهخدا، در صور اسرافیل، با درج مقالات انتقادی، در حقیقت، وضعیت جامعه خویش را نشان می داد. او در نوشته هایش سعی کرد، به بررسی بی طرفانه اخبار سراسر کشور بپردازد. موضوع خرافات و مبارزه با آن، در نوشته های دهخدا بسیار دیده می شد. وی برای آنکه عقیده خود را بهتر به مردم بفهماند، اغلب از ضرب المثل استفاده می کرد و اینها همه نشان از مطالعه فراوان او داشت.

مبارزه با استبداد
لبه تیز مقالات دهخدا، متوجه رژیم استبدادی بود. وی هر حادثه و پیشامدی را دستاویز قرار می داد و بر فساد دستگاه سلطنت، بی شرمی و خیانت رجال دولت و ظلم و ستم اغنیاو مالکین می تاخت و آنان را بدون عفو و اغماض به باد تمسخر و استهزا می گرفت. یکی از نویسندگان خارجی، در مورد طنزهای دهخدا نوشته است: «لحن طنز نویسی دهخدا بسیار شدید و قاطع و نیشدار است. او گذشت و اغماض نمی شناسد». در دوره ای که دهخدا قلم به دست گرفت، وضع جامعه بسیار غم انگیز و اسفبار بود. طنز دهخدا به این وضع، نه تنها ناشی از ناامیدی و بدبینی نبود، بلکه نوشته هایش به گونه ای بود که مردم را به فکرکردن وا می داشت و آنان را به هیجان می آورد.

پایان کار صور اسرافیل
روزنامه صور اسرافیل تا بیستم جمادی الاول سال 1326 ه.. ق، دایر بود. این روزنامه به خاطر مقالات آتشین و بی پروای دهخدا، بی نهایت، مورد بغض و خصومت دربار و مستبدین قاجار بود. به همین جهت، بعد از برانداخته شدن مشروطیت و به توپ بستن مجلس، دهخدا به اروپا تبعید شد از صور اسرافیل، جمعا سی و دو شماره در تهران منتشر گردید و سه شماره هم، پس از تبعید دهخدا، در اروپا، به چاپ رسید.

مطالعه در آسایش
با آغاز جنگ جهانی اول، در سال 1332 ه.. ق، میرزاعلی اکبر دهخدا به یکی از روستاهای سرسبز چهار محال و بختیاری مهاجرت نمود. اقامت در این روستا، برای دهخدا، فرصتی مغتنم بود تا ضمن آسایش در آن محیط، از کتابخانه امیرمفخم ادیب، دانشمند و مورخ ایرانی که در آن روستا قرار داشت، بهره مند گردد. دهخدا پس از پایان جنگ، به تهران بازگشت و از امور سیاسی کناره گرفت و به کارهای علمی و فرهنگی مشغول شد و تا پایان حیات پرثمر خویش، به مطالعه و پژوهش های شبانه روزی خود ادامه داد.

تلاش های علمی دهخدا
علامه دهخدا تا پایان عمر پربرکت خویش، همواره به تألیف، تصحیح، ترجمه بعضی کتاب ها و نیز سرودن اشعار اشتغال داشت. «لغت نامه» و «امثال و حکم» دو مجموعه عظیم و گران قدر است که حاصل پژوهش ها و مطالعات بی وقفه دهخدا در طول سالیان متمادی است. او بیش از نیم قرن از عمر گران بهای خود را وقف فرهنگ و ادبیات ایران نمود. آثار ارزشمند آن بزرگ، امروز راهگشای دانشوران و زینت بخش محافل علمی و کتابخانه هاست.

استاد خلاقیت و نوآوری
زندگی میرزاعلی اکبردهخدا همواره در حال نوآوری، خلاقیت و آفرینندگی بود؛ خلاقیت در شعر و نثر، ابتکار در مسائل اجتماعی، خلاقیت در روزنامه نگاری و نوآوری در روش تحقیق و تتبّع در ادب پارسی. خصوصیت های اخلاقی و انسانی دهخدا نیز نمونه و بارز بود. او در تمام طول عمر خود همواره به مبارزه با استعمار، استبداد و حفظ میراث فرهنگی کشورش مشغول بود.

بدرود زندگی
علامه علی اکبر دهخدا، در هفتم اسفندماه 1334، در تهران، چشم از جهان فرو بست و در ابن بابِویِه به خاک سپرده شد. با درگذشت وی، ایران در غم از دست دادن یکی دیگر از اندیشمندان بزرگ خویش به سوگ نشست.

آثار وی عبارتند از: ترجمه کتاب عظمت و انحطاط رومیان، تألیف فرهنگ زبان فرانسه به فارسی، تصحیح دیوان حافظ، دیوان منوچهری و برخی دیگر از دیوان های شعرا، نگارش کتاب پندها و کلمات قصار، تألیف کتاب امثال و حکم، دیوان اشعار دهخدا و نیز تألیف لغت نامه بزرگ دهخدا.

یاد «دخو» بخیر
استادعلی اکبردهخدا، در نوشته های خود و بنابه ضرورت و اقتضای زمان، از نام های مستعار زیادی استفاده می کرد؛ از آن جمله است: «دخو»، «دخوعلی»، «نخود همه آش»، «خادم الفقراء»، «برهنه خوشحال»، «رئیس انجمن لات و لوت ها»، «خر مگس»، «جغد» و «دمدمی». وی بنیانگذار لغت نامه دهخدا، شاعر نامدار، فکاهی سرای بزرگ، وطن دوست، آزادی خواه، مبارز، مترجم و روزنامه نگار بلند پایه ایرانی بود. یاد این ستاره فروزان آسمان علم و ادب ایران زمین، گرامی باد.

درد عشقی کشیده ام که مپرس
دکتر محمدمعین که یار یگانه و همکار وفادار دهخدا در تألیف لغت نامه بود، نقل کرده است: «روز شنبه پنجم اسفند 1334 ه.. ش، با یکی از دوستان به عیادت استاد دهخدا رفتم. چراغی بود که رو به خاموشی می رفت. مصداق این مصراعِ خود بود: «پوست بر استخوان تُرنجیده». پس از چند دقیقه، رو به من کرد و گفت: «که مپرس»! پس از لحظه ای بار دیگر گفت: «که مپرس»! ذهنم متوجه غزل حافظ شیرین سخن شد. پرسیدم: منظور شما غزل حافظ است؟ با سر اشاره مثبت کرد. دیوان حافظ را برداشتم و این غزل را به تأنّی خواندم. سراپا گوش بود و سرِ خویش حرکت می داد؛ گویی این غزل خواجه، آیینه تمام نمای عمر او بود. دو روز بعد استاد دهخدا، در همان اتاق، چشم از جهان و جهانیان فرو بست.»

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس

«میم» ممنوعِ لغت‌نامه دهخدا

آنها که در سال‌های قبل از انقلاب، نخستین چاپ لغت‌نامه دهخدا را نه به صورت فعلی، که جزوه جزوه می‌گرفتند، به یاد می‌آورند و نقل می‌کنند که تا زمان سقوط سلطنت پهلوی به دلیل ممنوعیت نام مصدق، لغت‌نامه‌هاشان ناقص بود و «میم» نداشت.

1394/03/24

جزئیات خبر

روزنامه شرق:  آنها که در سال‌های قبل از انقلاب، نخستین چاپ لغت‌نامه دهخدا را نه به صورت فعلی، که جزوه جزوه می‌گرفتند، به یاد می‌آورند و نقل می‌کنند که تا زمان سقوط سلطنت پهلوی به دلیل ممنوعیت نام مصدق، لغت‌نامه‌هاشان ناقص بود و «میم» نداشت. 

طبعا آوردن نام مصدق در لغت‌نامه، نه با سیاسی بودن لغت‌نامه‌نویس که بیشتر با ضرورت لغت‌نامه‌نویسی مرتبط است، اما شاه به دلیل خصومت سیاسی با مصدق و فوبیای نهضت ملی، این ضرورت را به حالت تعلیق در آورد و حرف میم لغت‌نامه را تعطیل کرد. گویا سیاست تا پایان عمر و حتی پس از مرگ دهخدا نیز خیال نداشت دست از سر نویسنده چرندوپرند بردارد، چنانکه در نیامدن حرف میم لغت‌نامه، به کار پژوهشی او نیز خواه ناخواه رنگ و بویی سیاسی می‌داد.

 چسباندن القابی چون «استاد» و «علامه» و نظیر این به دهخدا برای تاکید و ارجحیت دادن بر کارهای پژوهشی او نیز به لاپوشانی وجه شدیدا سیاسی دهخدا در چرندوپرند کمکی نکرد و حتی این توضیح فرمایشی و حتما از سر ناچاری ناشر در آغاز یکی از چاپ‌های قدیمی و قبل از انقلابی چرندوپرند در قطع جیبی که: «به‌طوری‌که در مقدمه ملاحظه می‌فرمایید نوشته‌های چرند و پرند در حدود نیم قرن پیش از انقلاب سفید شاه و ملت نگارش یافته» نمی‌توانست دهخدا را به طور کامل سیاست‌زدایی کند، چون دهخدا سیاست را چنان در زبان و سبک نوشتاری چرندوپرند حک کرده بود که پس از چاپ آن در صوراسرافیل، خودش تن و قلم به هرکجا هم که می‌کشاند، سیاست دیگر از او کنده نمی‌شد چرا که سیاست دهخدا نه فقط در محتوای نوشته‌هایش در چرندوپرند، که عمیق‌تر از آن، در استراتژی ادبی و زبانی و سبک این نوشته‌ها نمود یافته بود. 



ادبیات چرندوپرند نه ادبیات فاخر جاافتاده و ‌تر و تمیز، بلکه ادبیات طردشدگان و آوارگان بی‌صدا بود و بی‌دلیل نبود که این ادبیات آواره و به‌شدت سیاسی، نویسنده‌اش را هم مدتی آواره کرد و به گریز و زندگی پنهانی واداشت و بعدها هم که دهخدا گوشه‌نشین شد و به ظاهر طنز و سیاست را رها کرد، در بزنگاه نهضت ملی و دولت مصدق بار دیگر سیاست یقه او را چسبید و بعد هم که آن «میم» غایب لغت‌نامه که با غیاب خود، سیاست را در تن یک کار پژوهشی هم حک کرد... چرندوپرند را به گواه سبک و زبان آن باید یکی از مهم‌ترین نثرهای رمان‌گرا به تعبیر باختینی آن به شمار آورد. باختین در فصل دوم کتاب «تخیل مکالمه‌ای» با عنوان پیشینه گفتمان رمان‌گرا، انواع ادبیات عامیانه و طنزآمیز در دوران باستان را که برای هجو و دست انداختن ادبیات فاخر و ارائه تقلید تمسخرآمیز از انواع گفتمان‌های رسمی و جاافتاده ساخته می‌شد، به عنوان پیشینه‌های رمان، بررسی کرده است. 

از جمله آنچه که در بررسی ادبیات روم باستان، از آن با عنوان «ادبیات پست مردمی» نام می‌برد. این ادبیات پست، همان ادبیاتی است که جوهره رمان را می‌سازد و دهخدا هم در چرندوپرند، از امکانات موجود در آن به خلاقانه‌ترین شکل ممکن استفاده کرده و با آن گفتمان مسلط و سنت‌های جاافتاده و جاگیرکننده استبداد را دست انداخته و نقد کرده است و در عین حال، صدای مردم خاموش استبداد‌زده را در متن ادبیات احضار کرده است... صفحه‌ای از آن نسخه جیبی قدیمی چرندوپرند را با آن مقدمه فرمایشی و از سر اجبار، باز می‌کنم. صفحه‌ای که لای آن، یک روزنامه همشهری تا خورده زرد هست، مال سال 1378 که در آن عکسی از جسدهای قهرمانان کلیدر دولت آبادی چاپ شده. 

بالای جسد گل محمد، سر بریده خان عموست، انگار حک شده در این سطرهای چرندوپرند: «... رجال بزرگ وقتی حرص‌شان در آمد حق دارند همه کار بکنند. همان طور که اولیای دولت حرص‌شان درآمد و بدون محاکمه قاتل بصیرخلوت را کشتند. همان طور که حبیب‌الله افشار حرصش در آمد و چند روز قبل به امر یکی از اولیا، سیف‌الله خان برادر اسدالله خان سرتیپ قزاقخانه را گلوله‌پیچ کرد. همان طور که نظام‌السلطنه حرصش در آمد و با آن‌که پشت قرآن را مهر کرده بود جعفر آقای شکاک را تکه‌تکه کرد. همان طور که آن دو نفر حرص‌شان در آمد و دوماه قبل یک نفر ارمنی را پشت یخچال حسن آباد قطعه‌قطعه کردند. 

همان طور که آدم‌های عمیدالسلطنه طالش حرصشان در آمد و آنهایی را که در گرگانه رود طرفدار مجلس بودند، سر بریدند. همان‌طور که عثمانی‌ها به خواهش سفیرکبیرهای ما حرص‌شان در آمد چهارماه قبل زوار کربلا را شهید کردند و امروز هم اهالی بی‌کس و بی‌معین ارومیه را به باد گلوله توپ گرفته‌اند. همانطور که پسر رحیم خان چلبیانلو حرصش در آمد و 252نفر زن و بچه و پیرمرد را در نواحی آذربایجان شقه کرد. همان طور که میرغضب‌ها حرص‌شان در آمد و درخت‌های فندق پارک تبریز را با خون میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و حاج میرزا حسن خان خبیرالملک آبیاری کردند. همان طور که...» بس می‌کنم و صفحه اول چرند و پرند جیبی قدیمی را دوباره می‌خوانم: «توجه. به‌طوری‌که در مقدمه کتاب ملاحظه می‌فرمایید نوشته‌های چرند و پرند در حدود نیم قرن پیش قبل از...»


گفت‌وگو با ولی‌الله درودیان درباره «چرندپرند» دهخدا


حتی اگر فقط «چرند‌پرند» می‌نوشت

نکته‌ای که درباره طنز سیاسی و مطبوعاتی وجود دارد، تاریخ مصرف‌دار بودن آن است؛ چرا که این نوع طنز معمولا به مسایل روز جامعه می‌پردازد و برای همین ممکن است برای آنها که هم روزگاری طنزنویس نبوده‌اند، نامفهوم باشد.



 با این همه به نظرتان چه چیز باعث شده که «چرند پرند» دهخدا با اینکه طنز سیاسی است و در آن به طور مستقیم به مسایل زمانه اشاره شده، هنوز هم برای مخاطبان امروز ادبیات، کتابی خواندنی است و اصلا کهنه و قدیمی و تاریخ گذشته به نظر نمی‌رسد؟

اجازه دهید پیش از آنکه پاسخ شما را بدهم به نکته‌ای اشاره کنم. این قلمزن، افزون بر چند کتابی که در معرفی زندگی و آثار دهخدا منتشر کرده است، از سال 1378 تاکنون سه مجموعه از گزیده‌ترین مقاله‌ها را درباره استاد دهخدا از نویسندگان معاصر تقدیم اصحاب فکر و فرهنگ کرده‌ام:

1- دخوی نابغه (گل‌آقا: 1378)؛ 2- دهخدا، مرغ سحر در شب تار (نشر اختران 1383)؛ 3- دهخدا، چراغی که خاموش شد (نشر آیدین 1390). امیدوارم جوانان عزیز وطن ما این کتاب‌ها را به دقت بخوانند و با آثار و ابعاد کار و شخصیت این مرد نابغه عاقبت‌بخیر آشنا شوند. باری، پاسخ سوال شما را دوست فرزانه آقای داریوش آشوری در کتاب نخست طی مقاله‌ای کوتاه داده‌اند. من بخشی از این مقاله را در پاسخ سوال شما می‌آورم:

«طنز برای آنکه ماندنی باشد باید اجتماعی باشد و طنز‌هایی در شمار ادبیات باقی می‌مانند که با مسایل زمان و مکان و تیپ‌های اجتماعی سروکار داشته باشند و طنز شخصی با مرگ آدم‌ها از میان می‌رود، اگرچه به‌زور خود را به دامان کتابی آویزان کند تا مایه تفریح معدودی باشد که ادبیات مستهجن را می‌پسندند. از این جهت است که در میان انبوه هزل و هجو و طنزگویان زبان فارسی تنها یک نام را می‌شناسیم که مشهور است و از زمره آن همه هزلیات و هجویات که از دیوان رودکی تا قاآنی و حتی به‌صورت زایده‌ای بر بعضی از چاپ‌های کلیات سعدی می‌توان یافت، ما تنها از عبید زاکانی نام می‌بریم به عنوان طنز‌نویس و طنز‌سرای زبان‌فارسی یا از حافظ، تنها شاعری که با طنز بسیار ظریف خود تیپ‌های اجتماعی عصر خود را رسوا می‌کند و رساله «اخلاق الاشراف» زاکانی تنها نمونه‌ طنز‌نویسی اجتماعی در ادب کلاسیک فارسی است. طنز زاکانی و حافظ از آن جهت زنده و ماندنی و دلنشین است که تکرار تیپ‌های اجتماعی در هر زمان، آن لطیفه‌ها و نیش‌ها را برای هر کس معنی‌دار کند.

پس از دهخدا همچنان که پیش از او، هیچ‌کس همانند او در طنز‌نویسی سیاسی یافت نشد و اگر چه پس از مشروطیت و به خصوص بعد از شهریور 1320 تا 1332 انبوهی از مطبوعات فکاهی سیاسی داشتیم، هیچ‌یک نتوانستند اکثر از حدود فحش‌کاری‌های بامزه تجاوز کنند. بنابراین می‌توان ادعا کرد که اگر دهخدا تنها چرند پرند را می‌نوشت و اثر دیگری از خود باقی نمی‌گذاشت باز نام خود را باقی گذاشته بود و مقاله‌های او نه‌تنها به‌عنوان شمایی از وضع اجتماعی و سیاسی آن روزگار، بلکه به‌عنوان بهترین آثار طنز سیاسی در زبان فارسی باقی می‌ماند.»

‌ شباهت‌ها و تفاوت‌های طنز دهخدا در چرندپرند، با طنزنویسان پیش از او مثل عبید زاکانی و دیگر طنزنویسان کلاسیک چیست؟ آیا اصلا نسبتی میان دهخدا و طنز پیش از او وجود دارد؟


شباهت‌ها اندک و تفاوت‌ها بسیار است. قبل از دهخدا اگر طنزی به‌چشم می‌آید بیشتر برای تسویه‌حساب‌های شخصی است اما طنز در دست دهخدا چراغی است که با آن به جنگ سیاهی‌ها می‌رود. سلاحی است کاری و موثر در دست نویسنده و شاعری مقتدر و مبتکر که در راه خیر و صلاح مردم به کار رفته است. قصد دهخدا از نوشتن سلسله‌های چرند پرند نقد رفتار و کردار حاکمان جامعه‌ای سنتی و عقب‌مانده آن روز است. او به قصد اعتلای سطح فرهنگی مردم ایران نوشته است نه با قصد اندوختن مال یا کسب نام.

اما به یاد داشته باشیم که عبید زاکانی طنز‌نویسی جهانی است و شاهکار او «اخلاق‌الاشراف» شاهکاری است مسلم.



‌ یکی از نمونه‌های مهم طنز در دوران قاجار، ترجمه میرزا حبیب اصفهانی از کتاب «حاجی بابای اصفهانی» جیمز موریه است. ترجمه‌ای که برخی آن را یک اثر ادبی مستقل از متن اصلی می‌دانند و میرزا‌حبیب به بهانه ترجمه این کتاب، نقدهای نیش‌دار خود را هم نسبت به جامعه ایران، مطرح کرده است. با توجه به ماهیت انتقادی «حاجی بابای اصفهانی» و «چرندپرند»، آیا نثر دهخدا از نثر میرزاحبیب هم تاثیر گرفته است؟

من ترجمه میرزا‌حبیب اصفهانی را سال‌های جوانی خوانده‌ام و امروز چیزی از آن را به یاد ندارم و کتاب هم در حال حاضر در اختیارم نیست تا به سوال شما جواب بدهم. ولی به یاد دارم که استاد بهار در سبک‌شناسی خود، کار میرزا حبیب اصفهانی را شاهکار نامیده است.

‌ «بهرام صادقی» در یکی از گفت‌وگوهایش، دهخدای پژوهشگر و لغتنامه‌نویس را، محصول اختناق و خفقان سیاسی آن دوران دانسته و در مقابل، از دهخدای جوان طنزنویس، یعنی آن دهخدایی که «چرندپرند» را نوشته دفاع کرده و چرندپرند را اوج خلاقیت دهخدا دانسته. نظر شما درباره دهخدای پژوهشگر و دهخدای طنزنویس چیست و اولویت را به کدام می‌دهید؟

زنده‌یاد دکتر بهرام صادقی را نویسنده و طنز‌نویسی بزرگ می‌دانم. آنچه گفته راست است. خود دهخدا در گفت‌وگویی دوستانه با مرحوم استاد محمد پروین گنابادی گفته است پرداختن به اموری چون لغت‌نامه و کارهای پژوهشی دیگر از «سرناچاری» بوده است. رجوع کنید به پیشگفتار این قلم بر کتاب «دخوی نابغه».

‌ وقتی از این فاصله به «چرندپرند» نگاه می‌کنید، امروزه وجه ادبی آن برایتان جذاب‌تر است یا وجه سیاسی آن؟

هر دو وجه مهم است.

‌ نظرتان درباره تاثیر دهخدا بر قصه‌نویسی معاصر ایران و نثر فارسی بعد از او چه‌قدر است و دهخدا چه‌قدر توانسته نثر خود را از نثر روزنامه‌ای صرف فراتر ببرد و نثری ادبی و سبک‌دار ایجاد کند و پایه‌های قصه‌نویسی را با این نثر بگذارد؟

به این سوال شما آقای براهنی پاسخ گفته است و من مقاله ایشان را در کتاب «دهخدا، مرغ سحر در شب تار» آورده‌ام. وی معتقد است: نثر دهخدا، پلی است بین قصه‌نویسی و روزنامه‌نویسی، نثری است روزنامه‌ای که به جای آنکه یک روزنامه‌نگار بنویسد، یک ادب‌دان واقعی می‌نویسد، ... ص 100»

‌ یکی از ویژگی‌های چرندپرند را، بکار‌گیری هنرمندانه لحن، در این کتاب دانسته‌اند. ممکن است قدری در این‌باره توضیح دهید؟

عامل لحن، یعنی اینکه هر کاراکتر با زبان ویژه‌ خود سخن بگوید. با مطالعه دقیق همین متن کامل چرند پرند به معنی این سخن کاملا آشنا خواهید شد. در اینجا، یک زورخانه کار، از اصطلاحات زبان خود استفاده می‌کند، یک زن خانه‌دار و ... همچنین.

‌ با توجه به اینکه دهخدا با فرهنگ و زبان و ادبیات اروپایی هم آشنا بود، آیا در «چرندپرند» می‌توان تاثیر طنزنویسان اروپایی را هم دید؟

دهخدا در زمانه خود انسانی است فرهیخته و دو فرهنگه، هم ‌زبان عربی می‌داند و با معارف اسلامی آشناست و هم در مدرسه علوم سیاسی تحصیل‌کرده و با زبان فرانسه آشناست. چنین آدمی حتما با نویسندگان و شاعران و اندیشه‌وران غربی نیز به‌خوبی آشنایی و معرفت دارد. بدون آشنایی بدین‌درجه از قدرت نویسندگی نمی‌توان رسید.



‌ با اینکه برخی می‌گویند، دهخدا بعدها پرداختن به سیاست را کنار گذاشت و به کار پژوهشی پرداخت، اما به نظر می‌رسد که سیاست همواره یکی از دغدغه‌های او باقی ماند چنانکه در دوران دولت دکتر مصدق، از او حمایت کرد و این حمایت، دردسرهایی هم برای او به وجود آورد...

دیدم که دهخدا در پاسخ مرحوم استاد محمد پروین گنابادی پرداختن به کارهای پژوهشی را از «سرناچاری» می‌دانسته و کنار گذاشتن طنز‌نویسی را نبود آزادی و امکان نشر آن. در قضیه ملی شدن نفت با حمایت از دولت ملی دکتر مصدق نشان داد که آتش آزادیخواهی و مبارزه با غارتگران بین‌‌الملکی هنوز در وجودش روشن و شعله‌ور است.

‌ به نظرتان جایگاه دهخدا در میان دیگر نویسندگان عصر مشروطه که ادبیات را به سمت ساده شدن زبان پیش بردند، چه جایگاهی است؟


قبل از دهخدا، دیگر روشنفکران ایرانی برای بیدار کردن عامه و انبوه مردم، به ساده کردن شعر و نثر همت گماشتند. منتها دهخدا، آخرین گام بلند را برداشت و با نوشتن چرندپرند نام خود را در تاریخ زمان و ادب پارسی جاودانه کرد.

‌ آیا تاثیر دهخدا را در ترجمه ادبی هم می‌توان پی‌گرفت؟ مثلا نثری که محمدقاضی در ترجمه دن‌کیشوت به کار برده و در آن از ضرب‌المثل‌ها و ادبیات عامه به خوبی استفاده کرده، چه قدر متاثر از نثر چرندپرند است؟

به این سوال شما هم در حال حاضر نمی‌توانم جواب بدهم. چون سال‌ها از خواندن این شاهکار جهانی می‌گذرد. به ظاهر این دو کتاب، رابطه‌ای با هم ندارند و به دو زبان ناهمگون وابسته‌اند.

‌ آیا بعد از انتشار متن کامل چرندپرند، قصد دارید باز هم به دهخدا بپردازید؟

امیدوارم. تا چه پیش‌ آید. کار من با دهخدا هنوز پایان نگرفته است. اما تا خدا چه خواهد و روزگار چه پیش آورد.

‌ پس از دهخدا، به کار کدام یک از طنزنویسان ایرانی علاقه‌مندید؟

من همواره دوستدار آثار صادق هدایت و دکتر بهرام صادقی بوده‌ام و از نویسندگان ایرانی و غیرایرانی آنچه خواندنی بوده است خوانده‌ام و همچنان در کار خواندنم.

ولی‌الله درودیان و دهخدا

چه چیز در «چرندپرند» دهخدا هست که به‌رغم ارتباط مستقیم آن با وقایع سیاسی عصر خود، آن را برای مخاطب امروز ادبیات هم‌خواندنی می‌کند؟ بسیاری هنوز هم معتقدند که دهخدای نویسنده چرندپرند، در مرتبه‌ای بسیار برتر از دهخدای محقق و شاعر و لغتنامه‌نویس قرار دارد و سال‌ها قبل نیز بهرام صادقی، در گفت‌وگویی گفته بود که دهخدای محقق محصول اختناق و گوشه‌نشینی اجباری روشنفکران است. 

امروزه «چرندپرند» را می‌توان یکی از متون مرجع در زمینه طنز ادبی به شمار آورد. طنزی که سیاست را از خلال خلاقیت ادبی و تسلط دهخدا بر زبان و فرهنگ عامه از یک سو و احاطه او بر ادبیات کلاسیک، عبور می‌دهد و اثری هنری پدید می‌آورد که در عین اتصال به زمانه خود، تاریخ مصرف پیدا نکرده است. بدون شک، زبان دهخدا در چرندپرند را باید یکی از آبشخورهای اصلی قصه‌نویسی معاصر ایران به‌شمار آورد.

 چنانکه براهنی در مقاله‌ای با عنوان «طنز دهخدا و تاثیر دهخدا روی نثر معاصر» که در کتاب «قصه‌نویسی» چاپ شده و ولی‌الله درودیان نیز آن را در کتابی درباره دهخدا با عنوان «دهخدا، مرغ سحر در شب تار» آورده، در این باره می‌نویسد: «نثر دهخدا پلی است بین قصه‌نویسی و روزنامه‌نویسی؛ نثری است روزنامه‌ای که به جای آنکه یک روزنامه‌نگار بنویسد، یک ادب‌دان واقعی می‌نویسد؛ نثری است عامیانه بدون آنکه مبتذل باشد؛ و طنز است بدون آنکه فقط در سطح انتقاد بماند؛ نثری است که از طریق تصویرهای طنزآمیز انتقادی به دنبال سرگرمی نیز می‌گردد. و البته طنز دهخدا بهترین طنز اجتماعی است که داریم، بدون آنکه آنچنان سنگین بشود که مردم نفهمند؛ و بی‌آنکه آن قدر سبک شود که از حدود طنز خارج شود؛ یا مثل طنزی که بعضی از این چیچو فرانکوهای مطبوعاتی می‌نویسند، فقط مضحک باشد. »



میرزا علی‌اکبر خان دهخدادر جوانی

 (قصه‌نویسی/ ص 536) ولی‌الله درودیان، سال‌هاست که درباره دهخدا تحقیق می‌کند و حاصل این تحقیقات، چند کتاب در معرفی زندگی و آثار دهخداست و همچنین کتاب‌هایی است که درودیان، مقالاتی را درباره دهخدا در آنها گردآورده و منتشر کرده و در این گفت‌وگو هم از آن کتاب‌ها نام برده است. 

امسال، انتشارات نیلوفر متن کامل «چرندپرند» دهخدا را به کوشش ولی‌الله درودیان منتشر کرده است. این کتاب، علاوه بر متن چرندپرند و پیشگفتار و زندگینامه دهخدا شامل سه مقاله دیگر هم هست؛ مقالاتی با عنوان‌های «سیاست در چرندپرند دهخدا» نوشته دکتر سهراب یزدانی، «شیوه و شگردهای دهخدا در نوشتن چرندپرند» نوشته ولی‌الله درودیان و «دو نمونه از طنز قدیم و جدید» نوشته فریدون تنکابنی.

 علاوه بر این درودیان در پایان کتاب واژه نامه و نامنامه‌ای هم آورده که اولی، شرح لغات و اصطلاحات به کار رفته در چرندپرند و دومی شامل نام افراد و مکان‌هایی است که دهخدا در این کتاب از آنها نام برده است. «چرندپرند» را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است.


طنز «دهخدا» تاریخ مصرف ندارد

چرند و پرند «دهخدا» در روزگاری نوشته شد که ایران به واسطه جنبش مشروطه وارد دوران تازه‌ای شده بود. دورانی که استبداد قاجاری به سر می‌آمد و روزنامه‌نویسی شکل می‌گرفت و به همین دلیل طنزنویس می‌توانست از موضوعاتی ملموس و محسوس بنویسد و همین، وجه تمایز اصلی طنز دهخدا با طنز ادبی پیش از او است. در چرند و پرند اسامی بسیاری از افرادی که درآن زمان بر مصدر کار بوده‌اند، آورده شده و دهخدا آنها را هنرمندانه دست انداخته و بی‌کفایتی‌ها و ظلم‌هایشان را افشا کرده است. 

(از نکات مثبت نسخه جدیدی که ولی‌الله درودیان از چرند و پرند منتشر کرده، این است که «درودیان» در پایان کتاب، اشخاص و اسامی خاصی را که در چرندوپرند آمده، معرفی کرده است). برخلاف چرند و پرند، در نمونه‌های قدیمی‌تر طنز مثل آثار «عبید‌زاکانی» و گلستان «سعدی» و حکایت‌های ملانصرالدین، طنز بیشتر از نوع لطیفه‌گویی است و انتقادهای اجتماعی در قالب لطیفه بیان شده است و آن هم به صورت کلی و نه با اسم بردن از افرادی خاص. 

در آن آثار، اگر هم از کسی نام برده می‌شود، بیشتر مربوط به حکام گذشته است نه آنها که در روزگار خود طنزنویس، در مصدر امور بوده‌اند. بنابراین طنز دهخدا، در قیاس با نمونه‌های پیش از او، نوع تازه‌ای از طنز است، چرا که دنیایی که دهخدا تجربه کرده، دنیای تازه‌ای است و این دنیای تازه ایجاب می‌کند که افراد صریح‌تر باشند. 

دهخدا در طنزهایش به زمان حال و مسایل روز مردم می‌پردازد و برای همین، آنچه می‌نویسد ایران‌گیر می‌شود و بین مردم می‌رود. نکته دیگری که طنز دهخدا را از طنزهایی نظیر آثار «سعدی» و «عبید زاکانی» متمایز می‌کند، این است که زبان این طنزنویسان، زبانی ادبی و متعادل است در حالی که زبان چرند‌ و پرند دهخدا، ادبی صرف نیست. 



دهخدا روی سطوح مختلف زبان، از زبان عامیانه تا زبان ادیبانه و حتی زبان متکلف و متصنع می‌لغزد. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های طنز دهخدا در چرند و پرند، که آن را با وجود پرداختن به موضوعات روز، هنوز هم خواندنی می‌کند، همین زبان آن و توانایی دهخدا در حرکت در لایه‌های مختلف زبانی است. مثل حکایتی که در آن شخصی نامه‌ای را که به عربی نوشته شده برای نویسنده می‌آورد و نویسنده نامه را می‌دهد به یک عربی‌دان تا آن را برایش ترجمه کند و خود ترجمه‌نامه که تقلیدی است از نثر مصنوع و متکلف، یک شاهکار است.

 گرچه «یحیی آرین‌پور» در کتاب «از صبا تا نیما»، چرند‌وپرند را تحت‌تاثیر نشریه «ملانصرالدین» و نوشته‌های «صابر» دانسته و حرفش تا حدی هم درست است، اما آنچه این دو را کاملا از هم مجزا می‌کند، همین مساله زبان است. برای اینکه زبان فارسی و ترکی، دو مقوله مختلف هستند و امکانات هر زبان با امکانات زبان‌های دیگر متفاوت است. زبان چرندو‌پرند، ساخته و پرداخته خود دهخداست و حاصل تلفیقی که دهخدا از زبان‌های عربی و فارسی و زبان عامیانه کرده است.

 نثر دهخدا در چرند و ‌پرند، یک نثر هنری است. کریستف بالایی می‌گوید نطفه داستان‌کوتاه‌ ایرانی، اولین بار در چرندوپرند بسته می‌شود. هنر دهخدا در این است که هم به راحتی به زبان مردم حرف می‌زند و هم وقتی می‌خواهد نثر مصنوع و تقلبی را دست بیندازد، به خوبی از عهده این کار برمی‌آید. نکته دیگری که در طنز دهخدا بسیار مهم است و آن را از طنزهای روزنامه‌ای جدا می‌کند، شگردهایی است که طنز‌نویس، برای آفریدن سبک به کار می‌برد.

 در چرند‌وپرند، انواع این شگردها را می‌بینیم؛ مثل چرند‌ و پرند (25) با عنوان «دروس الاشیاء»، که گفت‌وگویی است بین مادر و فرزند: «- ننه! - هان؟ - این زمین روی چیه؟ - روی شاخ گاو - گاو روی چیه؟ - روی ماهی - ماهی روی چیه؟ - روی آب - آب روی چیه؟ - وای، وای! الهی رودت ببره، چقده حرف می‌زنی، حوصلم سر رفت.»


در اینجا دهخدا برای طنزآفرینی و ایجاد سبک در طنز، از نوعی مغالطه یعنی «مغالطه تشنیع بر طرف» استفاده کرده. در این نوع مغالطه، وقتی کسی بحثی منطقی را تا جایی پیش می‌برد و از جایی به بعد جوابی پیدا نمی‌کند، به شماتت کردن طرف مقابل متوسل می‌شود. از دیگر شگردهایی که دهخدا، در چرند‌ و پرند بسیار به کار برده، «تجاهل العارف» است و گفتن آنچه راوی در آغاز ادعا کرده است که نمی‌داند.

 دهخدا با به کار بردن چنین شگردهایی است که دست به سبک‌آفرینی زده است. خانم «صدر» از قول «کیومرث صابری» نقل کرده است که صابری همیشه به کسانی که با او در گل‌آقا کار می‌کردند، می‌گفته آن‌قدر چرند‌ و پرند را بخوانید که از حفظ شوید. صابری گویا معتقد بود که بعد از دهخدا هیچ‌کس نتوانست در طنزنویسی از او فراتر برود و کاری بالاتر از کار دهخدا ارایه دهد. البته رگه‌هایی از طنز دهخدا را در «وغ‌وغ ساهاب» و «ولنگاری» صادق هدایت هم می‌توان دید؛ اما به گمان من این آثار هم چندان از چرند‌ و پرند دهخدا فراتر نرفته‌اند و این به همان سبک‌آفرینی هنرمندانه دهخدا و زبان او برمی‌گردد.

 در چرند‌ و پرند، ردی از دهخدای لغتنامه‌نویس نمی‌بینیم. دهخدای لغتنامه‌نویس، کسی است که نه براساس قریحه که بیشتر تحت تاثیر اطلاعات لغوی‌اش شعری مثل «گردن و سینه در شکم مدغم...» را گفته. با بسته شدن صوراسرافیل و بعد از آن هم پا گرفتن استبداد رضاشاهی، دهخدا طنزنویسی را کنار گذاشت و رفته‌رفته به کار تحقیقی و تدوین لغتنامه رو آورد و متاسفانه هر چه بیشتر به لغت پرداخت و خودش را غرق کارهای تحقیقی کرد، از بار هنری‌اش کاسته شد. در واقع می‌توان گفت که تحقیق ادبی به دهخدا تحمیل شد. اوج خلاقیت هنری دهخدا، در نوشته‌های طنزآمیز اوست. 

به گمان من حرف مرحوم صابری درباره بی‌مانند بودن چرندو‌پرند، هنوز هم معتبر است و همچنان هیچ طنز‌نویسی نتوانسته از حد دهخدای چرند و پرند بگذرد.‌ گرچه بعد از انقلاب، طنز‌نویسانی پیدا شدند که چندتایشان به نسبت قوی بودند و فکر می‌کردم که اینها می‌توانند رقیب دهخدا باشند اما بعد متوجه شدم که اشتباه می‌کنم؛ چون طنز این طنزنویسان جدید، طنز موردی است و تاریخ مصرف دارد اما چرند‌ و پرند دهخدا تاریخ مصرف ندارد و با اینکه از وقایعی که دهخدا راجع به آنها به زبان طنز حرف می‌زند، بیش از یک قرن گذشته، اما چرند‌ و پرند هنوز هم اثری زنده، شاداب و خواندنی است چرا که دارای سبک و شگردهای ادبی است و هنرمندانه نوشته شده.

اسکندر مقدونی

اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته اند اما بعدها برخی مورخین اسلامی او را اسکندر الرومی و یا به اشتباه اسکندر ذی القرنین بخوانید ذوالقرنین خواندند و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند

1394/03/24

جزئیات خبر

اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته اند اما بعدها برخی مورخین اسلامی او را اسکندر الرومی و یا به اشتباه اسکندر ذی القرنین بخوانید ذوالقرنین خواندند و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند

? نام

اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته‌اند؛ اما بعدها برخی مورخین اسلامی او را اسکندر الرومی و یا به اشتباه اسکندر ذی‌القرنین(بخوانید: ذوالقرنین) خواندند و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیه? اسلامی روم میگفتند).

از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ می خواندند.

در شاهنامه نیز از اسکندر یاد می شود وی نوه فیلیپ، پسر داراب و برادر دارا معرفی می شود.

? نسب

پدر اسکندر فیلیپ دوم و مادرش اُلمپیاس دختر نه‌اوپ‌تولم پادشاه مُلُس‌ها. (البته در برخی منابع اسکندر حرام زاده، و فرزند پدری مصری دانسته شده که این روایت چندان معتبر نیست)

ملس‌ها مردمی بودند یونانی که در درون اپیر نزدیک دریاچه? اِپئوم‌بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانواده? اِآسیدها بشمار می‌رفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان داستانی یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم‌ربّ‌النوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند.[1] در داستان‌های ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده‌اند.

? تولد

اسکندر در ژوئیه? (10 تیر تا 9 اَمرداد) 356 ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد و در سن 20 سالگی به پادشاهی رسید.

? کودکی و جوانی اسکندر

فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب طبیب و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانواده‌های ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون می‌رفت، نامه‌ای نوشت که تقریباً مضمون آن چنین بود: خدایان بمن پسری اعطا کرده‌اند و من از تولد او در زمان شخصی مانند تو پیش از بدنیا آمدنش شادم زیرا امیدوارم که اگر مربای تربیت تو شود پسری ناخلف نگردد و بتواند پس از من بار گران این اندوخته‌های بزرگ را بدوش گیرد من عقیده دارم که نداشتن اولاد بمراتب بهتر از داشتن خلفی که درباره‌اش مقدر باشد پس از من باز افتضاحات و رسوائیهای نیاکان خود را مشاهده کند (مقصود فیلیپ احوال بد مقدونیه در زمان پادشاهان قبل از او بوده).

ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت. [2]

اعتیاد اسکندر به الکل گاه باعث میشد در حال مستی حتی نزدیکترین افراد، از جمله یکی از نزدیکترین دوستانش را بقتل برساند؛ یا مجموعه تخت جمشید که از بزرگ‌ترین میراث دنیای قدیم بود را به اتش بکشد.گفته شده که اسکندر در تمام عمر خود بنایی با شکوه،همچون تخت جمشید را ندیده بود و به دلیل حسادت به این بنای باشکوه آن را به آتش کشید. همچنین برخی اعتقاد دارند او دارای تمایلات همجنس گرایانه بوده و با افسیاس یکی از ژنرال هایش روایط جنسی داشته است

حمله به ایران

اسکندر در جریان لشکر کشی های خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین هخامنشیان حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد. نامدارترین سردار ایرانی که در برابر اسکندر مقاومت کرد آریو برزن نام داشت که در چند نبرد پیاپی در برابر اسکندر مقاومت کرد اما سرانجام شکست خورد و کشته شد. اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتخت های هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی همچنین در جریان یک شب نشینی و به هنگام مستی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشاه می دانند، اما اعتقاد غالب بر این است که این فرمان به تحریک معشوقه اسکندر صادر شد

? مرگ

اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاقهای بابل بر او مستولی شده بود در سن 32 سالگی درگذشت

? نبرد گرانیک یا گرانیکوس

نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (334 پ.م) در حوالی آسیای صغیر نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده می شود.

اسکندر در بهار (334 پ.م) از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد. نخستین نبرد وی در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مر مره می ریزد. شمار سپاهیان ایران از هشت هزار سواره نظام ایرانی و هشت هزار پیاده اجیر یونانی تشکیل می شد. جنگ گرانیکوس بسبب کشته شدن بسیا ری از سرداران بزرگ ایران به سود اسکندر پایان پذیرفت. اسکندر سپس شهر سارد پایتخت لیدی را نیز گرفت و بر بخش بزرگی از آسیای صغیر دست یافت.

در این زمان مِمنُن سردار یونانی داریوش سوم که مردی دلیر و کاردان بود کوشید تا از راه دریا بر مقدونیه حمله برد و یونانیان را بر ضد اسکندر بشوراند و بدینوسیله او را از آسیا به اروپا بازگرداند. وی با این نیت سیصد کشتی برداشته به تسخیر جزایر پرداخت مردم آتن و اسپارت نیز با نظر و قصد وی موافق و همراه بودند. ولی بخت با اسکندر یار بود زیرا که این سردار با کفایت ناگهان درگذشت و اسکندر با خاطری آسوده راه ایران در پیش گرفت. هنگامیکه داریوش سوم از شکست گرانیکوس و پیشروی اسکندر آگاهی یافت سپاهی که شمار نفرات آنرا بین 322 تا 600 هزار نوشته اند گرد آورد و عازم جلو گیری از دشمن شد.

? نبرد ایسوس

نبرد ایسوس (333 پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم.

داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند . ایسوس در کنار خلیج اسکندرون قرار داشت و دشتی که در همسایگی این شهر قرار گرفته بود محل نبرد دو حریف شد . این دشت از سوی شمال به تپه هایی محدود بود واز طرف جنوب به دریا می پیوست . پهنای دشت مزبور را در حدود دو هزاروپانصد متر نوشته اند.و بدیهیست که جنگیدن در وسعتی بدین کمی برای سپاه عظیم داریوش آسان نبود . در این جنگ نخست سپاهیان ایران خود را به پشت سپاه اسکندر رسانده راه را بر آن بستند بطوریکه بیم آن می رفت که نیروی جنگی مقد ونی محاصره و نابود شود. ولی اسکندر از این وضع نهراسید و به جنگ پرداخت. بسیاری از افراد دو طرف کشته شدند . اسکندر خود به گردونه ی داریوش حمله برد. اما سرداران داریوش برای حفظ جان او از جان کوشیده بسیاری از فرماندهان سپاه دشمن را به خاک افکندند و خود اسکندر نیز مجروح گردید.ولی در پایان اسبان گردونه ی داریوش بسبب زخمهایی که برداشته بودند رمیدن آغاز کردند.پس داریوش هراسان شده بر گردونه ای دیگر نشست وچون دسته ای از سپاهیانش گریختند وی نیز از معرکه جان بدر برد.پس از فرار داریوش ایرانیان شکست خوردند و اردویشان بغارت رفت و مادر.زن.پسر و دختر داریوش نیز بدست اسکندر گرفتار شدند.این پیشامد داریو ش را بر آن داشت تا از اسکندر درخواست صلح کند.ولی اسکندر بدین کار تن در نداد و چون در همان زمان سوریه را نیز بسبب خیابت حکمرانش به آسانی گرفته بود آهنگ فینیقیه کرد.مردم شهر صیدا مقدم اسکندر را پذیرا شده و پیروزیش را به رسمیت شناختند. ولی شهر صور پایداری ورزید و بسیاری از سپاهیان اسکندر را بر خاک افکند . سرانجام اسکندر پس از هفت ماه نبرد آن شهر را بتصرف در آورد و به قتل عام مردم آن پرداخت.

? نبرد گوگمل

نبرد گوگمل (331 پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل احتمالاً واقع در نزدیکی موصل امروزی.

اسکندر پس از پیروزی در نبرد ایسوس (333 پ.م.) عازم مصر شد سپس به عزم تعقیب داریوش سوم و تسخیر ایران از مصر به سوریه بازگشت و از فرات و دجله گذشت و در گوگمل واقع در نزدیکی موصل امروزی با سپاه داریوش سوم روبه رو گردید. داریوش از گوگمل بسوی همدان رفت. اسکندر نیز بجانب ایران رهسپار شده و شهرهای بابل و شوش را بسبب خیانت حکمرانان آنها بی هیچ رنجی گرفت خزاین و نفایس بسیاری به چنگ آورد و عازم پارس و تخت جمشید شد.

? جنگ ترموپیل

نبرد ترموپیل یکی از نبردهای ایران و یونان است که در سال 480 پیش از میلاد در تنگه?‌ ترموپیل (Thermopylae)، بین سپاهیان لئونیداس (Leonidas)، پادشاه اسپارت و سپاهیان خشایارشا هخامنشی در گرفت.

مدارک این جنگ متأسفانه یکطرفه‌است زیرا هر چه ما در باره? این جنگ می‌دانیم مطالبی است که هرودوت تاریخ‌نویس یونانی ذکر کرده‌است و در مدارک شرقی کلمه‌ای وجود ندارد و از ارقام و نوشته‌های هرودوت نیز برمی‌آید که او مطالب خود را از یونانیهای دیگر گرفته و متأسفانه چون گفته? طرف مقابل در دست نیست مدارک او همه جا گزافه‌گویی بلامعارض است

? رویدادهای پیش از نبرد

داریوش کبیر در سال‌های پایانی عمر خود به یونان لشکرکشی کرد. در این زمان بخش بزرگی از آسیای کوچک جزو قلمرو ایران بود. با این حال، تعدادی از فرمان‌روایان آن نواحی سر به شورش برداشته بودند. در این شورش، شهرهای یونانی-که مشهورترین آنها آتن و اسپارت بودند-دست داشتند. شورشیان بهمراهی یونانیان ساکن آسیای کوچک و آتنی‌ها سارد را در محاصره گرفتند و چون سپاهی در آن نبود تسخیرش کردند. داریوش به یونان لشکرکشی کرد تا به تنبیه شورشیان بپردازد. هنگامی که سپاهیان او به آتن رسیدند، مردم آتن به پایداری پرداختند. در این نبرد که به نبرد ماراتن معروف است، آتنی‌ها توانستند از سقوط شهرشان جلوگیری کنند. داریوش به سپاهیان دستور داد تا باز گردند. او قصد داشت سال بعد دوباره به یونان لشکرکشی کند اما بعد از مدتی درگذشت.

هم‌زمان با روی کار آمدن خشایارشا، پسر و جانشین داریوش، خشایارشا تصمیم گرفت نقشه? پدر را برای حمله دوباره به یونان عملی سازد.

? آغاز نبرد

در سال 480 پیش از میلاد ، خشایارشا به یونان لشکر کشید. پس از ورود شاه ایران به نزدیکی ترموپیل، شاه چهار روز جنگ را عقب انداخت و روز پنجم مادیها و کیس‌سی‌ها را فرستاد که یونانیها را زنده گرفته نزد او آورند. آنها با حمله خود کاری از پیش نبردند. پس از آن پارسی‌ها را مأمور کرد. آنان که موسوم به جاویدانها بودند نیز نتوانستند کاری از پیش برند چه هم اسپارتی‌ها خوب می‌جنگیدند و هم محل موافق جنگ نبود. سرانجام یکنفر یونانی ملیانی افی‌یالت (Ephialte) پسر اوری‌دم (Eurydeme) بطمع پاداش بزرگ نزد خشایارشا رفت و گفت راهی است که از آن می‌توان پیش‌رفت و به ترموپیل درآمد. خشایارشا با شعف بسیار پیشنهاد افی‌یالت را پذیرفت و هی‌دارنس مأمور شد تا از آن راه برود چون شب دررسید و چراغها روشن گشت پارسی‌ها حرکت کردند. این کوره‌راه از رود آسپ شروع میشد و به آلپن (Alpene) شهر اول لکریها می‌رسید. پارسی‌ها پس از عبور از آسپ در تمام شب در کوره‌راه حرکت کردند و در طلیعه صبح به قله? کوه رسیدند. در اینجا هزار فوسیدی حفاظت می‌کرد و چون ایرانیان به آنها رسیدند باران تیر به آنها باریدن گرفت و سرانجام آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند. هی‌دارنس پس از این فتح از قله? کوه سرازیر شد و به مدافعین ترموپیل حمله برد. فرمانده ترموپیل لئونیداس چون دید که سپاهیان او مرگ را رویاروی خود می‌بینند عده‌ای (بقول هرودوت «سیصد تن»؟ از اسپارتی‌ها و چهار یا پنج هزار نفر یونانی) را برداشت و به بقیه فرمان داد که بهر کجا می‌خواهند بروند. باری بقول هرودوت تسپیان‌ها و اهالی تب با لئونیداس ماندند.

صبح حمله? ایرانیان آغاز شد و با وجود مقاومت شدید اسپارتیها عاقبت لئونیداس با همه سپاهیان خود کشته شد و از ایران نیز مردمان نامی چون دو پسر داریوش آبراکوام و هی‌پرانت بخاک افتاد . گفتنی است به نقل از هردوت که خشایار شاه شجاعت این مردان را ستود و به احترام این کشتگان به شهر اسپارت امان داد. چون لشکر اسپارتی شکست خورد اهالی تب که در جنگ شرکت داشتند دست بسوی ایرانیان درازکردند و گفتند ما مجبور بودیم که چنین بجنگیم. در همین اوان جنگ‌های دریائی زیاد در ناحیه ارتی‌میزیوم (Artemisium) واقع شد که سرانجامی جز غرق چند کشتی چیز دیگر نداشت و ضمناً نیز سپاهیان ایران یک یک شهرهای سر راه خود را گشود تا به آتن سرازیر شد. از زمان حرکت خشایارشا از هلس‌پونت تا ورود او به اتیک (ناحیه‌ای است که آتن در آن قرار دارد) چهار ماه طول کشید و چون خشایارشا به آتن رسید شهر را خالی یافت و فقط عده‌ای از آتنی‌ها به معبد آکروپولیس پناهنده شده بودند و خزانه‌داران آن و عده‌ای از فقرا که نتوانستند از شهر بیرون روند در شهر مانده بودند. این‌ها به ارگ شهر پناه بردند و آن را با چوبهایی محافظت می‌کردند. پارسی‌ها برای تسخیر ارگ در تپه‌ای محاذی آنجا گرفتند و از آنجا تیرهای خود را با نخهای کتان می‌پیچیدند و آتش زده بشهر می‌انداختند. بدین منوال آتش بشهر روانه می‌کردند و استحکامات را در می‌نوردیدند. مردمان آتنی در این موارد چاره‌ای نداشتند جز آنکه با انداختن سنگهای بزرگ خود را از خطر حمله کنندگان محفوظ دارند. باری محاصره بطول انجامید تا اینکه چند نفر از پارسی‌ها از جایی که بواسطه? استحکام طبیعی نگهبان نداشت بالا رفته داخل ارگ شدند پارسی‌ها پس از ورود بشهر دروازه‌ها را بازکردند و آتنی‌ها نیز پاره‌ای خود را کشتند و پاره‌ای دیگر به معبد آکروپولیس پناه بردند و سرانجام سپاه ایران آتن را به تصرف درآورد و معبد آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی خانه‌های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.

? کوینت کورس

کوینت کورس (Quinte-Curce) مورخ رومی است که به احتمال قریب به یقین در قرن اول میلادی می‌زیسته، مهم‌ترین تالیفات وی تاریخ اسکندر است که مشتمل بر ده کتاب بوده، لیکن تعدادی از این کتاب‌ها مفقود گردیده است. کنت کورث در نوشته‌های خود معنی را فدای لفظ کرده، گذشته از این اطلاعات زیادی در فنون نظامی نداشته است. به همین علت نوشته‌های او در بعضی موارد روشن نیست. گذشته از این‌که رویدادهای تاریخی را به ترتیب ذکر نکرده، زمان وقوع حوادث را نیز نادیده گرفته است. به طور کلی در این کتاب مطالب افسانه‌ای بر وقایع تاریخی تفوق دارد. این مولف مباحثی از کتاب خود را اختصاص به آداب و سنن و اخلاق مقدونی‌ها داده که همین قسمت برای تاریخ ایران قدیم، می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد.

منبع:

نوشتاری از دکتر عزیزالله بیات در وب‌گاه فر ایران

اسکندر مقدونی، ایرانی بود؟!

اسکندر شاگرد ارسطو بود. این را امروز خیلی ها می دانند اما چیزی که خیلی ها نمی دانند، این است که پدر ارسطو هم پزشک پدربزرگ اسکندر بود

1394/03/24

جزئیات خبر

اسکندر شاگرد ارسطو بود. این را امروز خیلی ها می دانند اما چیزی که خیلی ها نمی دانند، این است که پدر ارسطو هم پزشک پدربزرگ اسکندر بود و پسر برادر ارسطو، مورخ همراه اسکندر در جنگ ها. یعنی خاندان پادشاهی مقدونیه با خاندان پزشک - فیلسوف - مورخ یونان پیوند عجیب و غریبی داشت. مثل خیلی از اسم های بزرگ دیگر دوران باستان که با اینکه دور از ذهن به نظر می رسد، اما با هم پیوند عجیب و غریبی دارند.


«گزنفون» مورخ معروف یونانی که خیلی از اطلاعات ما از دوران هخامنشی، از نوشته های او آمده، شاگرد سقراط بود و «پلوتارک»، تاریخ دان معروف سده اول بعد از میلاد که نوشته های او درباره اسکندر راه و روش و رفتار او را بیشتر به همه شناساند. دوست صمیمی تراژان و هادریان (دو امپراتور معروف روم).
از این ترکیب های جالب البته چیزی دست ما را نمی گیرد ولی ریشه فکری مردان آن روز را مشخص می کند. در این مطلب قرار است به بهانه سالروز مرگ اسکندر مقدونی، جزییات کمتر شنیده ای درباره زندگی او بخوانیم.


درباره فاتح نیمه عاقل - نیمه دیوانه ایران هخامنشی که آمده بود بساط هخامنشی ها را برای همیشه جمع کند و فرهنگ یونانی - مقدونی را بر این سرزمین بگستراند اما دست آخر وقتی از دنیا رفت که همه چیزش ایرانی شده بود؛ زنانش ایرانی بودند، سبک پادشاهی اش ایرانی بود، مدل رفتارش با زیردستان ایرانی بود و حتی لباسش هم دیگر با پادشاهان مقدونی فاصله داشت و آن هم ایرانی شده بود.

 

اسکندر مقدونی|حمله اسکندر مقدونی به ایران|نبرد اسکندر مقدونی و داریوش سوم

 

اسکندر با علم و خرافات چه نسبتی داشت؟
* جفرافی اش بد بود. می گویند بعد از فتح ایران، هدفش از رفتن به شرق (هند) این بود که این وسط اقیانوسی دریایی چیزی پیدا کند تا مرز شرقی طبیعی امپراتوری اش باشد. یعنی نمی دانست آن طرف سرزمین هخامنشیان کجاست.


* احتمالا تحت تاثیر نشست و برخاستش با ارسطو، به پزشکی علاقه داشت. او نه تنها پزشکی را یاد گرفت، بلکه آن را به کار هم برد. نوشته اند که در سفرها وقتی یکی از همراهانش بیمار می شد برایش دستور خوراک و پرهیز می داد.


* به شدت خرافاتی بود و به پیشگویان و طالع بینان دربار اطمینان داشت. آنقدر که ممکن بود به خاطر یک فال بد، نقشه های مهم و بزرگ را تغییر دهد. یا شب جنگ بنشیند کنار دست یک جادوگر و وردهای او را بخواند تا جنگ به نفعش تمام شود.


* به قول پلوتارک «تشنه دانش بود و هر چه سنش بالاتر رفت، آتش اشتیاقش بیشتر می شد.» یک بار به ارسطو نوشته بود: «شخصا ترجیح می دهم که در دانستنی ها و تعالی برتر از دیگران باشم تا در بسط قدرت و تسلط بر کشورها» موقع فتح مصر، هیاتی را مامور کرده بود که سرچشمه رود نیل را پیدا کنند و برای این کار هزینه زیادی صرف کرده بود. لذتش در این بود که بعد از یک روز راهپیمایی یا جنگ، تا نیمه شب بیدار بماند و با دانشمندان گفتگو کند.


اسکندر در نبردها چه چیزهایی/ کسانی را حتما با خود می برد؟
* کتاب ایلیاد هومر همیشه همراهش بود. می گفت که این کتاب «گنجینه همراهی است که همه دانش ها را درباره جنگ دربر دارد.» در نسخه ای از ایلیاد که همراه او بود، ارسطو حاشیه نویسی و متن را تصحیح کرده بود. این کتاب را همیشه کنار خنجرش زیر بالشش می گذاشت. می گویند در میان غنیمت هایی که از داریوش سوم گرفته بودند، صندوق زیبا و گرانی بود که اسکندر را به فکر انداخته بود چه چیز باارزشی را در آن بگذارد. او از اطرافیانش پرسید این صندوق شایسته گذاشتن چه چیزی است؟ هر کسی چیزی گفت تا اینکه خودش گفت: این شایسته ایلیاد هومر است.


* عزیزترین دوستش، هفایستیون همیشه همراهش بود. آنها اغلب در یک چادر می خوابیدند، با هم گشت و گذار می رفتند و در میدان جنگ در کنار هم می جنگیدند. اسکندر آنقدر او را دوست داشت که وقتی یک بار کسی هفایستیون را با اسکندر اشتباه گرفته و به او تعظیم کرده بود، گفت «هفایستیون نیز اسکندر است». وقتی هفایستیون مرد، اسکندر ساعت ها بر جسدش گریه کرد. بعد هم موهای سرش را به علامت عزاداری کوتاه کرد و دستور داد تا پزشکی را که بالین مریض را برای تماشای مسابقات ترک گفته بود اعدام کنند. دست آخر هم در لشکرکشی بعدی دستور داد قبیله ای را به عنوان قربانی برای روح او قتل عام کنند. بعد از مرگ او بود که اسکندر از سر ناراحتی به نوشیدن مدام روی آورد و سبب مرگش را فراهم کرد.


* بوکفالوس، اسب محبوب اسکندر هم تا پیش از مرگ همیشه همراه او بود. این اسب ابتدا بسیار چموش بود و هیچ کس از پس رام کردنش برنمی آمد. به این خاطر وقتی اسکندر توانست آن را رام کند به نوشته پلوتارک پدرش فیلیپ که ناظر ماجرا بود، از او اینطور تعریف کرد: «پسرم، مقدونیه برای تو کوچک است، در جستجوی امپراتوری بزرگتری باش که در خور شأن و لیاقتت باشد.»


چطور شد که اسکندر جرأت کرد به فتح ایران فکر کند؟
می گویند یک بار زمانی که اسکندر 16 ساله بود، چند فرستاده از طرف اردشیر سوم هخامنشی به دربار فیلیپ مقدونی رفته بودند تا درباره پاره ای موضوعات صحبت کنند. در این زمان فیلیپ به سفر رفته بود و اسکندر وظیفه داشت از میهمانان میزبانی کند.


میزبانی او اما سراسر پرسش و پاسخ بود. یکی از چیزهایی که او از ایرانیان پرسیده بود، این بود که اگر بخواهید از شرق کشورتان به غرب آن بروید، چند روز باید صرف کنید؟ فرستادگان به درستی نمی دانستند اما تخمین زده بودند 100 روز و او گفته بود از ابتدای مقدونیه تا اینجا چند روز در راه بودید؟ گفته بودند سه روز. و همین اختلاف وسعت دو امپراتوری او را به فکر برده بود. با این اوصاف اسکندر چطور به فکر فتح ایران افتاد؟
ماجرا به خیلی پیش تر برمی گردد. پیش از اسکندر، فیلیپ مقدونی به خاطر جلوگیری از دخالت های ایران در دولت - شهرهای یونان، به دنبال فتح ایران بود. او سپاهش را هم آماده کرده بود و می خواست به شرق بتازد که از دنیا رفت.

 

اسکندر مقدونی|حمله اسکندر مقدونی به ایران|نبرد اسکندر مقدونی و داریوش سوم

 نبرد اسکندر و داریوش سوم در موزاییک کاری به جا مانده از شهر سوخته

 

یونانی ها از سال ها قبل (480 پیش از میلاد)، که خشایارشا هخامنشی یونان را فتح کرده و به قولی شهر آتن را به آتش کشیده بود، کینه ایرانیان را به دل داشتند و از طرفی هخامنشیان را آنقدر قدرتمند می دانستند که فکر حمله به سرزمین آنان را در سر نمی پروراندند.


اما در سال 401 پیش از میلاد اتفاقی افتاد که دید آنها را نسبت به ایران عوض کرد و بعدا فیلیپ را به فکر فتح شرق انداخت. در این سال کوروش کوچک و اردشیر دوم، پسران داریوش دوم سر جانشینی پدر به جنگ پرداختند. کوروش کوچک سپاه بزرگی ترتیب دیده بود که فقط 13 هزار نفر از آنها یونانی بودند. با تمام شدن جنگ و کشته شدن کوروش، این سپاه بدون سرکرده ماند و بلاتکلیف به حال خود رها شد. مردان این سپاه به فکر بازگشت به کشورشان بودند اما فکر نمی کردند هخامنشیان بگذارند آنها زنده از ایران بیرون بروند.


در این بین، گزنفون معروف، که آن موقع سربازی از همین سپاه بود، سرکردگی سپاها را به عهده گرفت و مردان را با ترس و سختی زیاد از میان کوه ها و دشت ها، بدون آنکه کشته زیادی بدهند، به آتن رساند.
گزنفون بعدا ماجرای این راهپیمایی و فرار طولانی را در کتاب آناباسیس نوشت و به آیندگان سپرد. خبر این پیروزی بزرگ در یونان باستان بسیار غرورآمیز بود و فیلیپ را در دو نسل بعد به این عقیده رساند که سپاهی قوی از یونانیان می تواند یک ارتش ایرانی را که چندین برابر بزرگتر باشد، شکست دهد. به این ترتیب، گزنفون، بدون آنکه خودش بداند، راه را برای اسکندر باز کرد و انتقام آتنیان را گرفت. در واقع اسکندر از روی نوشته های یک کتاب، برای گرفتن انتقام آتن و به دنبال آمال پدرش روانه شرق شد و ناکارآمدی داریوش سوم هم به کمکش آمدتا بزرگترین امپراتوری آن دوران فتح شود.
منبع:همشهری جوان

حمله اسکندر مقدونی به افغانستان

هنگامیکه لشکریان اسکندر وارد ایران شدند و بعد از جنگ ساحل دجله چون دوری از موطنشان و جنگهای پی در پی سربازان یونانی را خسته ساخته بود، فرماندهان ارشد اسکندر به سربازان خود گفتند که بعد از این دیگر جنگی در پیش نخواهد داشت

1394/03/24

جزئیات خبر

هنگامیکه لشکریان اسکندر وارد ایران شدند و بعد از جنگ ساحل دجله چون دوری از موطنشان و جنگهای پی در پی سربازان یونانی را خسته ساخته بود، فرماندهان ارشد اسکندر به سربازان خود گفتند که بعد از این دیگر جنگی در پیش نخواهد داشت و اسکندر دیگر نیازی به همه قشون خود ندارد. به طوری که بسیاری از سربازان یونانی را مرخص خواهد کرد. ولی بعد از ورود به ایرانشهر و مشاهده خزینه های آن پایتخت، اسکندر متوجه شد که روی بعضی از بدره ها و صندوقهای زر نوشته شده که این زر از سند ( هندوستان) آمده است. لذا اسکندر برای تسخیر هندوستان ، عازم  سرزمین هندوکش که تاریخ‌نویسان یونانی آن را پاراپومیسوس (Parapomisus) گفته‌اند، شد.
اسکندر پس از تسخیر گرگان به خراسان و هرات رفت و بعد از زرنج به بلخ وارد شد.او در این هنگام 19 هزار سپاهی تازه نفس از یونان گرفته بود و با صد هزار عسکر از جانب بلخ ، با عبور از سلسله کوههای هندوکش از طرف شرق افغانستان به جانب هندوستان لشکر کشید.
قبل از اینکه اسکندر از هندوکش عبور کند، از بلخ به طرف هرات لشکر کشیده و مدت دو سال در این شهر و اطراف آن اقامت گزید. هاردولد لمپ نویسنده آمریکایی می گوید: هنگامی که اسکندر به طرف جنوب می رفت به منطقه ای رسید که شهری بنام هرات در آنجا و جود داشت و یکی از شهرهای موسوم به اسکندریه را در این منطقه بنا کرد و سربازان ناتوان و سوداگران را در آنجا ساکن کرد و دیواری اطراف این شهر بنا کرد که به صورت موقت وسیله دفاع شهر باشد، و چون شنیده بود که در اطراف دریاچه هلمند مناطق طبیعی بزرگ وجود دارد ، که اگر اسبها و چهار پایان قشون را مدتی در این مراتع رها کند، فربه خواهند شد، خود و لشکریانش به آنجا رفت. اسکندر وقتی که به مراتع اطراف دریاچه هلمند از وجود مرتع های بزرگ و آذوقه فراوان خوشبخت گردید، تا مدت دو سال کار او این بود که از این منطقه به نقاط کوهستانی شمال می رفت تا قبایل ساکن در آن منطقه را مطیع سازد و همین که خود را از حیث آذوقه و علوفه در مضیقه می دید، به این منطقه مراجعه می کرد.
لشکریان اسکندر پس از اشغال غزنه و کابل، در شمال کابل (غوربند) شهرک دیگری را نیز به نام اسکندریه? قفقاز بنا نهادند. اسکندر با سپاهیان خود وارد مناطق حاصل‌خیز آسیای میانه شد و می‌گویند با دختر یکی از خان‌های محلی تخارستان نیز ازدواج کرد که اسمش رخسانه(Roxana)بود. با اینکه جنگها او را سخت خسته ساخته بود و در شرق افغانستان خود او و بطلمیوس زخم برداشتند، سپاهیانش توانستند از رود سند عبور کنند و شاه پنجاب ( پوروس ) را مغلوب نمایند. اسکندر در هند تا رودخانه بیاس پیش رفت، اما از آنجا که اردوی او دیگر توان تحمل سفرهای جنگی را نداشت، از راه  بلوچستان به بابل عزیمت نمود و در همین شهر در سن 32 سالگی بر اثر تب مالاریا چشم از جهان پوشید ( در سال 322 قبل از میلاد )
بعد از مرگ اسکندر افغانستان تحت تصرف والیان چهارگانه یونانی باقی ماند ( والی نشین باختر و سغدیانه، والی نشین کابلستان و اطراف آن ، والی نشین هرات و اطراف آن، والی نشین قندهار و بلوچستان ) 
چندی پس از مرگ اسکندر " سلوکوس " به افغانستان آمد و از سند عبور کرد . ( 305 قبل از میلاد ) . سلوکوس نیکاتورا و جانشینانش حدود هشتاد سال در افغانستان مستقیما تحت الحمایه یونانیها حکومت کردند. سرانجام اختلاف حاکم یونانی مصر با سلوکی ها و قیامهای متعدد مردم تحت سیطره سلوکیان و از یک طرف وجود سلسله قدرتمند " چندراگوپتاموریا " در هند و تحرکات آنان علیه یونانیان در افغانستان و جنوب و شرق از سوی دیگر ، دولت سلوکیها را رو به ضعف کشاند. در این هنگام " دیودوت " والی یونانی باختر، استقلال ولایات باختر را اعلام کرد و به کلی از وابستگی به حکومت یونانی سرباز زد. او حکومت خویش را بر پایه حمایتهای مردم باختر بنا ساخت.
بعد از او پسرش دیودوت دوم جانشین پدر شد و حدود 15 سال ( 245 – 230 قبل از میلاد ) حکومت کرد.دیودوت دوم با دولت نوپای اشکانی ایران که در شمال غرب افغانستان تشکیل شده و اعلام استقلال کرده بود، ( 249 قبل از میلاد ) روابط دوستانه برقرار کرد. 
اتیدم یکی از بزرگترین و قدرتمندترین شاهان یونانی باختر بود که بعد از دیودوت دوم به قدرت رسید. او بر اثر تحریکات دولت سلوکی شام، دیودوت دوم را به قتل رساند و خود به تاج و تخت سلطنت رسید. وی در حدود 270قبل از میلاد قدرت را به دست گرفت و مرکز سلطنت خویش را در شهر بلخ قرار داد، که تا حدود سال 230 به مدت چهل سال سلطنت کرد. او در هنگام سلطنتش به استحکام حصار شهر بلخ و توسعه و آبادانی کشور و ارتباط برقرار کردن بین تمام ولایات و مناطق به عنوان واحد سیاسی – اجتماعی و نظم سیاسی به وجود آمد و شهرها، راه ها آباد شد و سیستم آبیاری ، پیشه وری و مالداری توسعه یافت، تا جایی که باختر به نام هزار شهر معروف گردید. تجارت با چین و هند توسعه یافت. اداره ولایات کشور به دست والیان مقتدری افتاد که اغلب شهزاده بودند و هر یک در منطقه ماموریت خود سکه ضرب می کردند سکه های طلاو نقره عصر اتیدم در دست است.
بعد از اتیدم، دمتریوس به سلطنت رسید ( 200 تا 160 قبل از میلاد) ، در عصر این شاه باختری فتوحات نسبتا زیادی صورت گرفت. در شرق تا سند و نزدیک پنجاب پیشرفت و تاکیسلا، منطقه مهم هند را به تصرف در آورد و در شمال هند تا کناره های گنگا را به قلمرو خویش افزود. حدود جغرافیایی در این زمان از دشتهای سوزان در غرب کشور تا حوزه گنگ از حوزه سیحون و جیحون تا بحر هند کشیده شد.
فشار اقوام اسکایی در داخل و حملات دولت اشکانی از خارج سبب شد که هیلوکس شاه یونانی باختر در سال 135 قبل از میلاد از شمال هندوکش و پایتخت قدیمی ، بلخ به جنوب هندوکش عقب بنشیند و کاپیسا را مرکز قدرت دولت خود قرار دهد. در این زمان دامنه متصرفات این دولت به جانب شرق تا سند می رسید . بعد از هیلوکلس جانشینان او تا اواخر قرن اول میلادی سلطنت یونانی- باختری را حفظ کردند، ولی در اواخر همین قرن بر اثر فشار پارتها و اسکائی ها ، به کلی منقرض گردیدند.
محل زیست این اقوام قسمت شمال شرقی و بخشی از شرق کشور بود که بعد از ورود سپاهیان اسلام و مسلمان شدن مردم افغانستان، سالها در برابر حمله مسلمانان مقاومت کردند و به کیش اجدادی خویش باقی ماندند. تا این که در زمان امیر عبدالرحمن خان ( حدود سال 1300 هجری ) اسلام را پذیرفتند. بنابراین آنها در تاریخ افغانستان به کافر و سرزمین شان به کافرستان معروف بوده که بعد از پذیرش اسلام به نورستان معروف شده است.موقعیت دفاعی نورستان چنان است که هیچ یک از جهانگردان و جهانگشایانی که برای فتح هند از افغانستان عبور کرده اند، نتوانستند وارد این منطقه شوند. 

کورش غربی - اسکندر شرقی

کورش غربی - اسکندر شرقی کورش که شاهی با خاستگاه شرقی و به معنای اخص، ایرانی است چونان شاهی غربی، اسکندر که مقدونی و غربی است در جامه‌ی یک شاه شرقی به تصویر کشیده می‌شود.

1394/03/24

جزئیات خبر

کورش غربی
 کوروش، بنیادگذار امپراطوری هخامنشی، شاهی بسیار خوش آوازه بوده است. درباره‌ی خوشنامی او میان پژوهشگران، توافق عمومی وجود دارد. مثلا کوک در این باره می‌نویسد: «کمتر فرمانروایی مانند کورش چنین آوازه‌ی نیکی از خود به جای گذاشته است.»
در این پژوهش به نیکنامی او در آثار باستانی و نوی غرب توجه شده است. با وجود این شهرت در منابع غربی؛ قلت ذکر نامش در منابع شرقی، بیشتر به چشم می‌آید. نام از او در داستان‌های بعدی ایرانی بسامد بسیار اندکی دارد چنانکه نام کورش در سنگنبشته‌های پارسی، تنها در چند مورد معدود به چشم می‌خورد. این شرایط برخی محققان را واداشته است چنین بنویسند: «کورش به عنوان شاه، ظاهری تقریبا یونانی و حتی اروپایی داشته است؛ فقط جانشینانش بوده‌اند که به دام وسوسه‌های محیط فروغلتیدند و به مستبدانی به راستی شرقی تبدیل شدند.» البته «مستبدان شرقی»، اشاره‌ای کنایه‌آمیز به سنتی یونانی است که در آن شاهان شرقی، را مستبد و در مقابل روح آزادیخواهی یونانی نشان می‌دهد. جالب است چنین سنتی که شاه شرقی را مستبد نشان می‌دهد در مورد کورش، رفتار متفاوتی دارد؛ گویی که او شرقی نیست.

سانسیسی ورنبورخ به بررسی سیمای کورش سده‌های چهاردهم و پانزدهم میلادی در ایتالیا یعنی از دانته تا ماکیاولی پرداخته است. متسلر نیز تصویری کلی از هخامنشیان در تفکر سده‌های 16 و 17 به دست داده است. سانسیسی وردنبورخ، ترجمه و بررسی قطعاتی از دانته ، شاعر معروف ایتالیایی، قطعاتی از پیروزی‌نامه‌های پترارکا که به دربار پاپ کلمنت ششم نزدیک بوده است و همچنین بخش‌هایی از کتاب فلسلفه‌ی سیاسی جدید یعنی «شهریار» اثر ماکیاولی به دست می‌دهد و در پایان نتیجه می‌گیرد: «کشف مجدد کورش‌نامه تفاوت بسیار مهمی در تصویر عمومی گذشته از کوروش ایجاد کرد. تقریباً تمام نقل قول‌ها در ادبیات سده‌ی پانزدهم ایتالیا، مستقیم یا غیر مستقیم از گزنفون است. ظرف یک قرن، کورش به پادشاهی آرمانی و سرمشقی برای فرمانروایان معاصر تبدیل گشت.»

نگارنده بر خلاف سانسی ورنبورخ، تنها گزنفون را منبع این خط فکری که در آن کورش چونان شهریاری نمونه تصویر می‌شود؛ نمی‌داند البته نقش مؤثر او قابل انکار نیست. منابع اروپایی‌ها در این قرون بی تردید ترجمه‌هایی از آثار مورخان کلاسیک یونانی بوده است. در چنین منابعی است که ما با تصویری ستایشگرانه از کورش هخامنشی روبه‌رو می‌شویم برای درک بهتر زمینه‌ی فکری غربی و اروپایی، بازخوانی قطعاتی از کتاب‌های مورخان یونانی لازم به نظر می‌رسد:

«کورش به خوبی می‌دانست که اگر نمایندگان حکومتی، وظایفشان را به درستی انجام ندهند؛ هیچ کاری به خوبی پیش نخواهد رفت اما اگر آن نمایندگان، شایسته باشند همه چیز بر وفق مراد خواهد بود. بنابراین به این نتیجه رسید که آن چه را که از دیگران خواستار است، قبل از همه خودش نیز باید انجام دهد. هیچ کس نمی‌تواند دیگران را به کارهای شریف تشویق کند مگر آن که خودش در این زمینه کوتاهی نکند.» (گزنفون)

قطعه‌ای دیگر: «کورش همه جا و در هر فرصتی، مهربانی خود را نشان می‌داد و اعتقاد داشت همانطور که به دشواری می‌توانیم کسی را که از ما متنفر است؛ دوست داشته باشیم به همان تناسب نیز غیر ممکن است کسانی که ما را دوست دارند؛ نسبت به ما حس دشمنی داشته باشند.» (گزنفون)

غیر از گزنفون، در اثر هرودوت نیز چنین قطعاتی یافت می‌شود. او نیز به غیر قابل مقایسه بودن هیچ پارسی با کورش اشاره کرده است. در جایی دیگر به نقل از ایرانیان، کورش را پدر نامیده است.

«آیسخولوس در نمایشنامه‌ی ایرانیان، کورش را از زبان روان داریوش ستایش کرد:

«و آنگاه کورش جوان بخت که کامیاب ترین آدمیان بود

و آرامش و آبادانی بر مردم وفادار ارزانی داشت

و لودیه و فریگیه را بر قلمرو خود افزود

ایزدان بر او خشم نگرفتند که بخشنده بود و بخشایشگر بود»

 سپستر افلاطون به تمجید دوران فرمانروایی کورش پرداخت و آن را عصر آزادی ایرانیان نامید. استرابو چنین توصیف‌هایی از کورش به دست داده است.

نویسندگان یونانی بر اساسی پیش فرض‌ها، کلیشه‌ها و قالب‌های فرهنگی که داشته‌اند؛ تاریخ‌نگاری می کرده‌اند. چنانکه توافق عمومی بر این است که گزنفون هنگام توصیف حکومت کورش، پادشاهی اسپارت را مد نظر داشته است. در واقع به نظر می‌رسد که کورش پارسی به مثابه‌ی شاهی اسپارتی در جهان بینی یونانی گزنفون به مثابه‌ی شاهی غربی (اسپارتی) تجسم شده است.

غربیان برای ستایش کورش، فقط به منابع یونانی اتکا نمی‌کرده‌اند. مأخذ دیگر می‌توانسته روایات عهد عتیق از شاه هخامنشی بوده باشد. چنان که بافت مذهبی سده‌های پیش از رنسانس در اروپا، رجوع به متون مذهبی و استخراج اطلاعات تاریخی از آن را محتمل می‌کرده است.

کورش از معدود فاتحانی است که از ستایش بی‌حدی برخوردار شده است. از نظر بابلیان، او برگزیده‌ی مردوک بود. در استوانه‌ی کورش آمده است:

«12.[مردوک] شاهی دادگر را جستجو کرد که دلخواهش باشد. او کورش، شاه (شهر) انشان را به دستانش گرفت، و اورا به نام خواند، (و) شهریاری او برهمگان را به آوای بلند اعلام کرد.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتی (و) همه‌ی سپاهیان مادی را در برابر پاهای او (=کورش) به کرنش در آورد و همه‌ی مردمان سر سیاه (عامه‌ی مردم) را که (مردوک) به دستان او(=کورش) سپرده بود،

14. به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک، سرور بزرگ، که پرورنده‌ی مردمانش است، به کارهای نیک او (=کورش) و دل راستینش به شادی نگریست

15. (و) او را فرمان داد تا به سوی شهرش (= شهر مردوک)، بابل، برود. او را واداشت (تا) راه تینتیر (=بابل) را در پیش بگیرد، و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت.»

کورش از نظر یهودیان، مسیح و برگزیده‌ی خداوند بود. در این میان چند فقره از کتاب اشعیا جالب توجه است. در آیه 28 از باب 44 آمده است: «آن گوید درباره‌ی کورش، شبان من، و همه‌ی مراد من را تمام کند و گفتن درباره‌ی اورشلیم آبادان شود و هیکل بنیاد نهد» و همچنین آیه 1 از باب 45: «چنین گفت خدای به مسیح خود به کورش: آنکه [دست] راست او را قوی گرفتم؛ به گسترانیدن در پیش آن قوم‌ها و کمربند پادشاهان بگشایم، برای گشودن پیش او درها و دروازه‌ها [تا دیگر] بسته نشود.» منابع میانرودانی زمانی ترجمه شده بودند و در اختیار غربیان قرار گرفته بودند که سنت کورشستایی در میان آنان جا افتاده بود و به همین علت ترجمه‌ی این متون به زبان‌های اروپایی در شکلگیری این سنت چندان نقشی نداشته‌اند اما در دوام و برقراری ان مؤثر بوده‌اند. اما منابع یهودی که بافتی مذهبی داشته‌اند از دیرباز شناخته شده بودند و بنابراین برای این درست از منابع می‌توان نقشی مؤثر در سنت ستایش کورش در غرب در نظر گرفت.

 اسکندر مقدونی
  

اسکندر شرقی
 اسکندر پس از رسیدن به سن جوانی، به خواست پدرش، فیلیپ به نزد ارسطو فیلسوف بزرگ یونانی شتافت و او نیز سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت. به این ترتیب سنت‌های یونانی در او نهادینه شد. به زودی نمایندگان یونان، او را به سپهسالاری کل یونان پذیرفتند و مقرر شد شهرهای یونانی، سرباز و پول لازم برای جنگ ضد پارسی در اختیار او بگذارند. سرانجام اسکندر به قصد دولت هخامنشی به طرف هلسپونت روانه شد. مورخان امروزی، شرح و بسط دقیقی از چگونگی سقوط امپراطوری هخامنشی به دست داده‌اند. در این مقاله ما آن دسته از رفتارهای اسکندر را که باعث محبوبیت او در شرق و نمایش چهره‌ی شرقی او شده است؛ و همچنین آن دسته‌ی دیگر را که به کاهش محبوبیت او میان یونانی‌ها و در نتیجه، منابع غربی شده است؛ بررسی خواهیم کرد.

از جمله اقداماتی که می‌توانسته از محبوبیت اسکندر در غرب بکاهد، رفتارهای خشونت‌آمیز او با سردارانش به بهانه‌های مختلف بوده است. از جمله، کشتن سردار سواره نظام تسالی، «اسکندر لَنسست» که اتفاقاً فرد بلندمرتبه‌ای نیز بوده است.
اسکندر زمانی که در مصر وارد معبد آمون شد و توسط کاهن آنجا، پسر خدا نامیده شد دچار نخوت و غرور شد. این نخوت و غرور و «پسر خدا» نامیده شدن با بافت فرهنگ یونانی که بسیار مادی‌نگر بود؛ تضاد داشت.
به مرور در یونان مخالفت‌هایی با اسکندر شد. دیودور گزارش کرده است که: «خبر جنگ اربیل (گوگمل) در یونان منتشر شد و شهرهای زیاد که با نظر بد به بزرگ شدن مقدونیه می‌نگریستند هنوز امیدوار بودند که مادامی که کارهای پارسی به کلی یأس‌آور نشده آزادی سابق خود را از نو به دست آورند. اینها تصور می‌کردند که داریوش به آنها پول خواهد داد تا عده‌ای زیاد سپاهی اجیر بطلبد و می‌پنداشتند که اسکندر نخواهد توانست قوای خود را تقسیم کند و نیز یقین داشتند که اگر پارس از پای درآید یونان به تنهایی نخواهد توانست استقلال خود را حفظ کند. اوضاع تراکیه نیز شورش را در یونان تقویت می‌کرد، زیرا مِمنُن حاکم آن ولایت که جاه طلب دارای قشونی بود اهالی تراکیه را به شورش می‌خواند و همین که مردم به تحریک او علم مخالفت برداشتند، ِممنُن لشکری نیرومند ترتیب داد و به اسکندر اعلان جنگ داد. آنتیپاتر (نایب السلطنه مقدونیه در غیاب اسکندر) فوراً با قشونی به قصد ممن به تراکیه رفته با او در جنگ شد. در همین حین، اسپارتی‌ها که در انتظار موقعیتی مناسب بودند تا بر اسکندر بشورند، پنداشتند که موقع پس گرفتن ازادی یونان رسیده است. آتنی‌ها چون از تمام یونانی‌ها بیشتر مورد احترام اسکندر شدہ بودند حرکتی نکردند ولی قسمت بیشتر پلوپونزی‌ها و نیز مردمان دیگر به طرف لاسدمونی‌ها رفته قرار گذاشتند که هر شهر به تناسب جمعیتش سپاه بدهد.» هرچند اسپارت از مقدونیان به فرماندهی آنتیپاتر شکست خورده است. اما خاستگاه این شورش‌ها غیر از میل آزادیخواهی یونانی، می‌تواند شرق‌گرایی اسکندر نیز باشد.

شرقی شدن چهره‌ی اسکندر تا درجه‌ای زیاد بوده است که مورخان یونانی خوابی آشفته را به داریوش سوم نسبت می‌دهند که از جزئیات آن خواب، نوع لباس پوشیدن بودن اسکندر برای این مقاله اهمیت دارد که شبیه لباس داریوش بوده است. این روایت افسانه‌آمیز، نشان از نوع نگرش منابع غربی به سیمای شرقی شده‌ی اسکندر دارد.

اسکندر پس از جنگ ایسوس، زمانی که به خیمه‌ی داریوش وارد می‌شود؛ حمام، بوی عطریات، تجمالات و اشیای نفیس آن را می‌بیند با حیرت می‌گوید: «معنی شاه بودن این است.» اینجاست که برای نخستین بار او با تجملات دربار شرقی آشنا می‌شود و واکنش مثبتی بدان نشان می‌دهد. سادگی و بی‌تجمل بودن اسکندر که سنتی غربی بوده است پیش  از آشنایی و برخورد با تجملات دربار شرقی از اشتباه مادر داریوش در تمیز ندادن او از دوستش مشخص می‌شود.

اسکندر با مادر و پسر اسیر شده‌ی داریوش رفتار خوشی داشت تا جایی که دیــــودور می‌گوید: «گمان می‌کنم که هیچیک از کارهای اسکندر به قدر رفتار خوشی که با ملکه‌ها داشت شایان آن نباشد که در تاریخ ضبط شود.»

اسکندر به شرقی شدن علاقه داشته است. او خطاب به مادر داریوش می‌گفت: «اگر من از عادات ملت تو آگاه باشم از رعایت آن کوتاهی نمی‌کنم».

رفتار خوب اسکندر با جسد داریوش [داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشیان] که توسط خائنان کشته شده بود به شهرت او به عنوان شاهی شرقی افزود. اسکندر پس از گشودن پرسپولیس، سپاهیان یونانی را از طرف متحدان یونانی در سپاه او بودند مرخص کرد تا به خانه‌هایشان برگردند. این سپاهیان را باید عاملی برای گسترش شهرت اسکندر در غرب به عنوان شاهی شرقی دانست. این شرقی شدن در چشم مورخان غربی، عیب و نقص به شمار می‌آمده است تا جایی که یکی از آنان می‌گوید:

«اسکندر که در مقابل اسلحه‌ی پارسی‌ها پیروز بود، مغلوب معایب آنها شد. ضیافت‌ها، شرب و شبنشینی‌های زیاد و گروه گروه زنان بدعمل، همه‌ی اینها نشان می‌داد که اسکندر عادات خارجی [= شرقی] را اتخاذ می‌کند. با خو کردن به عادات خارجی، اسکندر در نظر مقدونی‌ها دیگر پادشاه سابق نبود و بهترین دوستانش، دشمنان او می‌شدند. [...] به امر اسکندر، اسیران پارسی را به قصر او بردند و او 10 نفر که از نجبای پارسی بودن از میان آنان برگزید. از آن جمله اُکزاثرس که از نزدیکان اسکندر شد و اکسیداتش که به فرمان اسکندر، والی ماد شد. این اوضاع پس از پیروزی در گرگان شدت گرفت: «چون اسکندر تقریباً به انتهای اقتدار خود رسید، وضع خود را تغییر داده تجملات پارسی‌ها و درخشندگی دربار آسیایی را پذیرفت. اولاً او دربان‌هایی از اهالی آسیا برگزید و ملتزمین و قراولانی انتخاب کرد که همگی از مردمان نامی کشور [= ایران] بودند و یکی از آنان اُگزارثرس برادر داریوش بود. بعد به زودی تاج پارسی بر سر گذاشت و به استثنای شلوار گشاد و ردای آستیندار، کمرچین و سایر پوشاک پارسی را برگزید و پوشید.» و منتقدان مقدونی خود را با هدیه دادن ساکت می‌کرد.«خودداری و میانه‌روی در اسکندر به غرور و تکبر تبدیل شد. اخلاق مردم مملکتش، زندگی عاقلانه پادشاهان مقدونی و عادات مردم پسند آنها، به نظر اسکندر حقیر آمد و اینگونه صفات را در خور مقام بلند خود نمی‌دانست. او وضع شاهانه دربار پارس را که آن را نماینده‌ی قدرت میدانستند، تقلید می‌کرد. اجازه داد که مردم در پیش او به خاک افتند [...] نامه‌هایی که به آسیا می‌فرستاد به مهر داریوش می‌رسید. بعد اسکندر دستور داد که سواره نظام آمیس و صاحب‌منصبان لباس پارسی بپوشند و آنها با وجود تنفری که از اجرای این امر داشتند چون نمی‌توانستند سرپیچی کنند، پیروی کردند.» از میان سپاهان مقدونی، سربازان کهنسال‌تر که دوران فیلیپ را به یاد داشتند بیش از دیگران ناراضی بودند و چنین فتحی را به مثابه‌ی شکستی می‌دانستند که آنها را در لباس مغلوبان درآورده است. پلوتارک نیز به این تغییر رفتار اسکندر اشاره کرده است.

نارضایتی‌های سپاهیان از شرقی شدن اسکندر به حدی افزایش یافت که در سیستان علیه او توطئه‌ای ترتیب دادند. این توطئه که توسط بزرگان لشگری به رهبری فیلوتاس طراحی شده بود و به مرگ آنان نیز انجامید، نشان می‌دهد که مخالفت‌های ناشی از روح شرقی ستیزی تا چه حد در میان بزرگان مقدونی ریشه دوانیده است. شاید علت قتل پدر فیلوتاس: پارمنین توسط اسکندر ترس اسکندر از شورش‌های بعدی بوده باشد. سپستر در حدود شمال شرقی

مرزهای امپراتوری پیشین، کلیتوس که دوست صمیمی اسکندر بود به علت آنکه از او انتقاد کرده بود؛ کشته شد. از نشانه‌های دیگر شرقی شدن اسکندر، محترم داشتن نام کورش بود، سپس نیز که با رکسانا ازدواج کرد با سرعت بیشتری به سمت شرقی شدن حرکت کرد و این گزارش پر جزئیاتی در این باره که کدام سردار اسکندر کدام زن ایران را گرفته است، به دست داده است. (The campaigns of Alexander|VIII|6-8.;Paralles lives|Alexander|72-75)

پیش‌تر دیدیم که اسکندر در مصر خود را پسر خدا نامید اما در شمال شرق خود را خدا نامید و با این کار، سرداران نامی مقدونی را هرچه بیشتر از خود دور کرد. شاید بی علت نباشد که بلافاصله توطئه‌ای دیگر از سوی مقدونیان علیه او ترتیب داده شد. این توطئه‌های پیاپی خبر از کاهش محبوبیت اسکندر میان مقدونیان می‌دهد. شاید به همین علت بوده که در جریان آماده‌سازی لشگر جهت هجوم به هند دستور داد تا بهترین سربازان ایرانی را نزد او بیاورند و در سپاهش داخل کنند و به همان اندازہ از مقدونی‌ها، سرباز مرخص کرد. شاه شرقی اکنون به تعداد زیادی سرباز شرقی نیز فرمان می‌داد. مقدونی‌ها درباره‌ی سپاهیان ایرانی اسکندر می‌گفتند: «اسکندر همواره خواسته است که خود را از سربازان قدیمی بی‌نیاز کند. باختری‌ها، سغدی ها، رخجی‌ها، سیستانی‌ها، هراتی‌ها، پارتی‌ها و سواران پارسی که آنها را ساک می‌گویند و تمام کسانی که در میان خارجی‌ها از حیث قوای پنجم این سواره نظام را اکثراً از خارجی‌ها تشکیل داده است» و به این ترتیب ناخوشایندی خود را ابراز می‌کردند.

تمایلات شرقی اسکندر همواره با او بود: « وقتی که اسکندر به پارس برگشت نخستین کاری که کرد این بود که خواست مانند شاهان پارسی رفتار کند. یکی از این عادات چنین بود که هر زمان شاه از سفری برمی‌گشت به هر کدام از زنان یک سکه طلا می‌داد.»

 

کورش و اسکندر: شباهت‌ها و تفاوت‌ها

 چنان که دیدیم کورش اصلاً شرقی، در منابع، سیمایی مورد پسند غربیان دارد و همینطور اسکندر اصلاً غربی، هر چه از حضورش در آسیا می‌گذرد شرقی‌تر می‌شود.

کورش آنچنانکه اسکندر مورد انتقاد قرار می‌گیرد، مستقیماً در منابع شرقی نقد نمی‌شود اما سکوتی معنادار (پرهیز از ذکر نام او در سنگنبشته‌های بیستون) وجود دارد که البته می‌تواند به این علت باشد که خط میخی برای نگارش پارسی باستان پس از او به کار رفته است. اسکندر اما در زمان حیاتش مستقیماً توسط سردارانش به نقد کشیده می‌شود و کار به همین جا ختم نمی‌شود بلکه چندین بار به جان او، سوء قصد می‌شود.

کورش به واسطه‌ی ترجمه‌ی منابع یونانی در اروپای قرون 14-17 نیز فدی مورد ستایش است. او که تصویری غربی پیدا کرده بود، در غرب نیز ستایش می‌شد اما اسکندر با وجود تصویر شرقی‌اش در اسکندرنامه‌ها، در خود شرق با دو  سیمای متفاوت تصویر می‌شد. بطوریکه در متون مذهبی زرتشتی از او با لقب گجسته یاد می‌شود. و از طرفی در متون غیر مذهبی، چون شاهی ایرانی نمایانده می‌شد.

با وجود همه‌ی این شباهت‌ها و تفاوت‌ها، به نظر می‌آید که این بومی شدن شاه غالب، در سیستم و روندی سیاسی برای جلب مشروعیت نزد ملت‌های مغلوب توجیه شود. در این مقاله، صرفاً نشان دادن این روند بومی‌شدگی مورد توجه نگارنده بود. سیستم و روند مشروعیت شاه غالب نزد مغلوب خود نیازمند پژوهشی دیگر است.

 

کتابنامه
 آیسخولوس، (1391)، مجموعه آثار، ترجمه عبداله کوثری، تهران: نی.

خالقی مطلقی. جلالی، (1374). «کیخسرو و کورشی»، مجله ایرانشناسی، سال هفتم، شماره یکم. صص 158-170.

افلاطون (1380)، دوره آثار افلاطون، جلد چهارم، ترجمه محمد حسن لطفی، تهران.

رزمجو، شاهرخ (1389)، استوانه کورش بزرگ، تهران: فرزان.

دیودور، سیسیلی (1384)، کتابخانه تاریخی، ترجمه حمید بیکس شورکایی و اسماعیل سنگاری. تهران: جامی.

سانسیسی وردنبورخ، هلن، (1388). «کوروش در ایتالیا: از دانته تا ماکیاولی»، تاریخ هخامنشیان ریشه های سنت اروپایی، جلد پنجم، ترجمه مرتضی ثاقبفر، تهران: توس، صص 61-92.

غنی، ناهید، (1390)، «کورش هخامنشی: برگزیده یا پادشاه»، در «کورش و ذوالقرنین» به کوشش عسگر بهرامی، تهران: دائره المعارف اسلامی، صص 239-256

تحقیق درباره حمله اسکندر مقدونی به ایران

اِسکَنْدَر مَقْدونی (356تا 323پیش از میلاد) در ایران مشهور به «اسکندر گجسته» (به معنای اسکندر ملعون)و در غرب مشهور به «اسکندر کبیر»، وکشورگشای اهل مقدونیه در سده? چهارم پیش از میلاد بود.

1394/03/24

جزئیات خبر

اِسکَنْدَر مَقْدونی (356تا 323پیش از میلاد) در ایران مشهور به «اسکندر گجسته» (به معنای اسکندر ملعون)و در غرب مشهور به «اسکندر کبیر»، وکشورگشای اهل مقدونیه در سده? چهارم پیش از میلاد بود.
در طول تاریخ اسکندر برای روم نماد قدرت واقتدار بوده است؛ ولی برای ایرانیان نماد خونخواری و خرابی است. چنانچه به علت کشتار و خرابی‌های به بار آورده، در ایران وی را اسکندر گجسته (ملعون) می‌نامند.
اِسکَنْدَر مَقْدونی (356تا 323پیش از میلاد) در ایران مشهور به «اسکندر گجسته» (به معنای اسکندر ملعون)و در غرب مشهور به «اسکندر کبیر»، وکشورگشای اهل مقدونیه در سده? چهارم پیش از میلاد بود.
در طول تاریخ اسکندر برای روم نماد قدرت واقتدار بوده است؛ ولی برای ایرانیان نماد خونخواری و خرابی است. چنانچه به علت کشتار و خرابی‌های به بار آورده، در ایران وی را اسکندر گجسته (ملعون) می‌نامند.
اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته‌اند؛ اما بعدها برخی مورخین اسلامی او را اسکندر الرومی و یا حتی اسکندر ذی‌القرنین خواندند و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیه? اسلامی روم می‌گفتند). از جمله حکیم الهی مرحوم حاج ملا هادی سبزواری (قرن 13ق) اسکندر را با نام ذو القرنین قدیس یاد می کند و وی را شاگرد ارسطو و گسترش دهنده علم منطق می داند. اما ابوالکلام آزاد (اواخر قرن 14ق) از دانشمندان هندی کتابی با نام کوروش کبیر یا ذوالقرنین نوشت که مفسر برجسته و حکیم الهی مرحوم علامه طباطبایی این قول را در تفسیر قرآن خود با دلایلی مورد تایید قرار داد.
از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ می‌خواندند.
در شاهنامه نیز از اسکندر یاد می‌شود وی نوه فیلیپ، پسر داراب و برادر دارا معرفی می‌شود.
نَسَب
پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نه‌اوپ‌تولم پادشاه مُلُس‌ها. (البته در برخی منابع اسکندر حرام زاده، و فرزند پدری ترک دانسته شده است)
ملس‌ها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچه? اِپئوم‌بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانواده? اِآسیدها بشمار می‌رفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانه‌ای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم‌ربّ‌النوع یونانی می‌رسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند.[1] در داستان‌های ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده‌اند.
برخی از پژوهشگران در ایران نظیر استاد بهروز، اصلان غفاری، دکتر محمد مقدم، احمد حاجی و پوران فرخزاد معتقدند در زندگینامه‌هایی که درباره اسکندر مقدونی برجای مانده است تعارض‌ها و اشتباه‌هایی وجود دارد. از جمله پوران فرخزاد در کتاب «کارنامه? به دروغ» آورده است اسکندر مغانی یا اسکندر ارومی شخصی ایرانی بوده‌است که بسیاری از اسکندرنامه‌ها که امروزه به اسکندر مقدونی نسبت داده می‌شود در واقع شرح حال او است (مثلا ساختن سد سکندر، پارسایی و بزرگواری، پی آب زندگانی گشتن).[2]
 تولد و کودکی
اسکندر در ژوئیه? (10تیر تا 9اَمرداد) 356ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد. استاد او ، ارسطو ، فیلسوف معروف یونانی بود. اسکندر در زمان کودکی ، اسبی بسیار پر قدرت و نترس به نام( بوسفال) را تربیت کرد که هیچ کس جرئت نداشت از آن سواری بگیرد. این اسب مشهور ، اسکندر را تا هندوستان برد و در آنجا مرد.[3]
پیش از فتح یونان
پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُس‌ها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعه? صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه می‌شد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمه‌ای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت نشست.
جوانی اسکندر
فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب پزشک و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانواده‌های ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون می‌رفت، نامه‌ای نوشت. ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت.[4]
اعتیاد اسکندر به الکل گاه باعث می‌شد در حال مستی حتی نزدیکترین افراد، از جمله یکی از نزدیکترین دوستانش را بقتل برساند؛ یا مجموعه تخت جمشید که از بزرگ‌ترین میراث دنیای قدیم بود را به اتش بکشد.
 
حمله به ایران
مسیر حمله اسکندر به ایران
اسکندر در لشکر کشی‌های خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین هخامنشیان حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد.
نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (334پ.م) در حوالی آسیای صغیر نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده می‌شود. اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد. این نبرد در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مرمره می ریزد.
درگیری میان پارس و یونان سالیان سال ادامه داشت. نقطه? اوج این کشمکش ها را سیل رخدادهائی تشکیل می داد که حمله? اسکندر عامل و باعث آن ها بود. عصری که بدین ترتیب پایان می گرفت چیزی حدود سیصد سالی به درازا کشیده بود. [1]
دومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد ایسوس، (333 پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم. داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.
میان جهان باختر و جهان خاور در درازای تاریخ، نه نبردهای قدرت، نه درگیری های اعتقادی، نه رقابت هنرها و نه بگو مگوهای اندیشمندان هیچگاه گسسته نشده است. اوج این درگیری، که کهن ترین موضوع تاریخ را تشکیل می دهد، برخورد خصمانه? غرب با شرق در سال 333پیش از میلاد مسیح در نبرد «ایسوس» بود. پیروزی بنام غرب رقم خورد. پیامدهای آن فوق العاده بودند. [2]
سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (331 پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی. بیشترین مقاومت ها را طوایف آریایی برزینی در نبرد گوگمل انجام دادند.
پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همه? گنجینه ها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعه? پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد. پس از آن که داریوش در نتیجه? دوبار گریختنش هم در نبرد «ایسوس» و هم «گوگمل» شکست خورد، ساتراپ ها، تا جائی که به چنگ فاتح افتاده بودند، دیگر نیازی نمی دیدند، برای این هخامنش ِ فراری سرشکی فرو ریزند. یا شاید هم تنها یک قطره? دیگر نثارش کرده باشند! اما در این وقت فرماندهان بزرگ شروع به سیاست ورزی کردند، سیاستی بزرگ. در موقعیت آنان، سخن رایج ، کنار آمدن با فاتح بود. تدبیر دورنگرانه? اسکندر در رفتار دوستانه اش با «میتر ِ نس» ِ ساتراپ که در زمان خود، شهر «سارد» را به او تسلیم کرده بود و پذیرفتنش به حلقه? نزدیکان دربار پادشاهی، به بار نشست. ملایمت اسکندر نسبت به همه? کسانی که در برابرش مقاومتی نشان نداده بودند، تسلیم ساتراپ ها را تسهیل کرد. «شوش» تحویل شد. در ماه نوامبر سال 331، تقریباً چهار سالی پس از عبور از «هلسپونتوس» ، اسکندر وارد پایتخت امپراتوری پارس شد. [3]
اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتخت‌های هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشا می‌دانند.
مرگ
اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاق‌های بابل بر او مستولی شده بود در سن 32سالگی درگذشت.[5

نقد بینوایان اثر ویکتور هوگو

رمان بینوایان در کارگاه نقد حسین فتاحی روز دوشنبه 21 آذر ماه در حوزه هنری مورد نقد و بررسی قرار گرفت .در ادامه گزارشی از این جلسه بخوانید

1394/03/24

جزئیات خبر

نقد بینوایان اثر ویکتور هوگو
            در فرانسه‌ی قرن نوزدهم میلادی، بی‌عدالتی‌های اجتماعی، نابرابری‌های طبقاتی، ظلم زیاده از حد طبقه‌ی حاکم و ثروتمند بر قشر دون پایه، فقر اکثریت مردم و... زمینه‌ساز رویدادی بزرگ در آن کشور می‌شود؛ انقلاب کبیر فرانسه. و همین عوامل زمینه‌ساز یک رخداد بزرگ دیگر نیز می‌شوند، تولد یک اثر جاودانه در عرصه‌ی ادبیات یعنی رمان بی‌نظیر بینوایان شاهکار ویکتور هوگو. این رمان که نوشتن آن هفده سال به طول انجامیده در سال 1862 یعنی زمانی که هوگو بدلیل عقاید سوسیالیستی و جانبداری شجاعانه‌اش از اقشار محروم و تهی‌دست جامعه در تبعید به سر می‌برد، انتشار یافت و انقلابی در عرصه‌ی ادبیات پدید آورد.
پایان دوران رنسانس و آغاز دوران انقلاب صنعتی، افول قدرت کلیسا، رشد و توجه به علم و دانش در  طبقات متوسط و پایین جامعه آن روزگار فرانسه، و باز شدن فضای عمومی لااقل در حوزه ادبیات و روزنامه‌نگاری که در متن این اثر به آن اشاره شده و نیز انتشار اثری که نویسنده‌اش در تبعید بسر می‌برد نیز دلیلی دیگر بر آن است، در جامعه و نیز شهرت هوگو، شرایطی پدید آورد که وی خالق آثاری باشد که گامی نو بود در عرصه ادبیات نقادانه اجتماعی. در رمان بینوایان نوک تیز پیکان نقد صریحا رو به سوی تمامی اقشار جامعه از والا مقام‌ترین آن تا دون پایه‌ترین آن است و نویسنده افکار، رفتار و زندگی آنان را چنان به بوته‌ی نقد کشید که در آثاری که قبل و یا هم‌زمان او نگاشته شده بود کم نظیر و حتی بینظیر بود. هوگو در اغلب آثارش بالاخص در رمان بزرگ بینوایان چنان نقایص فرهنگی اجتماعی دینی عصرش را به تصویر کشیده و به بررسی و موشکافی و حتی گاهی به ارایه راه حل برای آنها پرداخته که شخصیت او را فراتر از یک نویسنده که در مقام یک روانشناس، یک معلم اخلاق، و حتی یک سیاست‌مدار صالح نمایان می‌سازد.
این شیوه‌ی نوی نقد اجتماعی فرهنگی سیاسی او که در زمان خود ابداعی نو بود بی‌شک از نگاه او به گذشته‌ی هنر بالاخص ادبیات و  لزوم پدید آمدن نگاهی نو منتج شده است. او جایی در مقدمه‌ی رمان دیگرش «کرومول» آورده «قهرمان‌های درام جز انسانهای عادی کس دیگر نیست.» ساختار داستانی دوران هوگو یعنی دورانی که از آن به دوران کلاسیک یاد می‌شود به گونه‌ای بود که شخصیت‌ها و اتفاقات محوری اغلب آثار آن دوران حول اقشار والا مرتبه و طبقات حاکم جامعه بود و چندان توجهی به اقشار طبقه‌ی پایین و حتی متوسط جامعه در آنها دیده نمی‌شد. او این شیوه را به دور افکنده و مبدع سبک و دورانی می‌شود که از آن به نام رومانتیسم یاد می‌شود.
تم اصلی رمان بینوایان بر بی‌عدالتی و فقر عموم مردم جامعه‌ استوار است و تصویرگر و نقاد اوضاع آن روزگار کشورش. هوگو این رمان را چنان طراحی کرده که علاوه بر یک اثر ادبی تمام عیار از آن می‌توان به عنوان یک اثر تحقیقی تحلیلی تاریخی نیز نام برد. از این اثر بعنوان شاخص‌ترین اثر عصر رومانتیسم یاد می‌شود. در  طراحی این اثر نویسنده از عواملی استفاده کرده که در آن دوران ابداعی نو بودند. اصولی را دستمایه بیان ایده‌ایش قرار داده که حتی در آثار شاخصی که قبل از وی پدید آمده‌اند یا نیست و یا بسیار ناچیز و خفیف‌اند. روند روایت ماجراها، جابجایی‌های زمانی وقایع و حوادث، معرفی و پیش معرفی کاراکترهای مختلف داستان در نقاط مختلف و بازه‌های زمانی متفاوت در طول داستان همه و همه از مواردی است که می‌توان از آنها به عنوان نکاتی یاد کرد که تا آن زمان فقط در آثار هوگو نظیر آنها را می‌توان دید.
روایت موشکافانه‌ی لحظات، صحنه‌ها از عواملی است که ناخودآگاه خواننده را کاملا درگیر کرده چنان صحنه‌ها را پیش چشم او به تصویر می‌کشد که نمونه‌ی آنرا در کمتر اثر ادبی آن دوران و حتی مابعد این اثر می‌توان دید. تیزهوشی نویسنده در کات‌های زمانی بموقع در روند روایت ماجراها در بعضی نقاط اوج داستان و موکول کردن غیر مستقیم ذکر مابقی ماجرا به جایی دیگر در داستان هم تعلیقی عمیق ایجاد کرده و هم پوشاننده و مرتفع کننده‌ی موانع اصلی باور پذیری عقلانی رخدادها در ذهن خواننده است.
 هوگو با استفاده از یک شخصیت محوری «ژان‌ والژان» و روایت چندین دهه از زندگی‌اش و نیز شخصیت‌های فرعی «اسقف بی‌ونو، فانتین، تنادیه‌ها، ژاور، ماریوس و...» و پرداختن و پروراندن بینظیر آنها زیر داستان‌هایی خلق کرده که هرکدام به تنهایی خود اثری بدیعند و در اجتماعی کنار هم شاهکاری چون بینوایان را خلق کرده‌اند.
 گره خوردن سرنوشت کاراکترهای این داستان در نقاط مختلف داستان چنان با ظرافت و استادانه گردآوری شده که نه تنها ملالی ایجاد نمی کند که جذب و جلب کننده‌ای قوی برای ذهن خواننده می‌باشند.
در شخصیت پردازی این شاهد پرداختی استادانه در پروراندن  زندگی و شخصیت چند ده ساله‌ی ده‌ها کاراکتر متفاوت هستیم. در طول خوانش اثر خواننده با کاراکترها همراه شده با کودکان آن رشد کرده و با بزرگسالان آن به کهولت آنان می‌رسد. هیچکدام از شخصیت‌های محوری مشابه یکدیگر نبوده هر کدام در نوع خود واحد و بی‌همتایند. فراز و فرودهای درونی و برونی افراد چنان است که گویی انسانهایی واقعی بوده‌اند با سرگذشتی واقعی‌تر. هیچ جا رفتاری متناقض با منشی که از کاراکترها بروز داده شده دیده نمی‌شود، هیچ شخصیتی رفتاری دوگانه و نامتعارف نداشته و روند تغییر شخصیت‌ها چنان زمینه‌چینی و پرورانده شده که ذره‌ای خلل در پذیرش آنها در ذهن خواننده وارد نمی‌شود. این چنین شخصیت‌پردازی عمیق و بینظیر تا آن زمان تنها ار این اثر میتوان دید. و نیز نکته نویی که هوگو در پروراندن شخصیت‌های داستانی‌اش از آن بهره گرفت وارد کردن شخصیت‌هایی خاکستری در داستانهایش بود، کاراکترهایی که کاملا ملموس‌اند و در هر نقطه‌ای از این جهان می‌توانند نمونه‌ای در میان انسانها داشته باشند. شخصیت‌هایی که نه بد مطلقند و نه خوب مطلق انسانهایی بسیار نزدیک به زندگی انسانی واقعی. و او این ابداع را درحالی ارایه کرد که اکثر آثار ماقبل و هم‌زمان او در عهد آثار کلاسیک حاوی عناصری مطلق و کلیشه‌ای بودند.
فضایی که او برای اثرش برگزیده فضایی است ملموس و واقعی است. مکانها و زمان‌ها با ذکر دقیق و آدرس و زمان وقوع آورده شده و این خود دنیای داستان را از فضایی انتزاعی به دنیای واقعی وارد کرده گامی محکم و نو در ارایه ایده‌ها و افکار نویسنده به مخاطبش برداشته است.
البته در کلیت داستان ایرادهایی نیز از نقطه نظر خواننده امروزی ممکن است بر این اثر وارد شود از جمله پرداختن بیش از حد به مسایلی که چندان لازم نمی‌نمایند. مثلا ذکری که در این اثر بر نبرد مشهور «واترلو» «ناپلئون بناپارت» رفته یا پرداخت موشکافانه‌ای که از تیپ‌های شخصیتی مردم آن دوران آورده یا حتی توضیحی که بر ساختمان و و شبکه‌ی فاضلاب شهری آنروز پاریس داشته. این نکته که از یک سو بیانگر دانش جامع و کامل نویسنده این اثر و ذهن آگاه او به تمامی نکات زندگی مدنی شهری و روستایی روزگار او است و از سوی دیگر مطابق ذائقه و  سلیقه‌ی ادبی آن دوران، از دیدگاه سلیقه‌ی امروزی، در برابر نکات فراوان طلایی و بی‌نظیر این اثر براحتی می‌توان از آنها چشم پوشی نمود.
این کتاب در بازار کتاب ایران با ترجمه‌های مختلف موجود می‌باشد که از آن جمله از ترجمه‌ی استادانه و تحشیه «حسینقلی مستعان» می‌توان نام برد.
 
ابوالفضل بصیری
کارگاه نقد حوزه هنری آذر هزار و سیصد و نود

ویکتور هوگو «بینوایان» را چگونه نوشت؟

ویکتور هوگو درنهایت «بینوایان» را، به عنوان بزرگترین موفقیتش، در کنج پشت بام خانه ای در جزیر? گرنزه به پایان رساند

1394/03/24

جزئیات خبر

به گزارش خبرگزاری فارس، «بینوایان» ویکتور هوگو، بیش از آنکه خوانده شده باشد در گونه های ادبی و هنری مختلف بازسازی شده است. اینبار دیوید بلوس، به عنوان مترجمی برجسته و صاحب نظری تحسین شده در عرص? ادبیات فرانسه، به رمزگشایی و تشریح زمین? تاریخی این رمان پرداخته است. «رمان قرن: سرگذشت شگفت آور بینوایان»، روایت تاریخی دیوید بلوس، از رمان پرفروشی که در تبعید نگاشته شده، بار دیگر رمان بزرگ ویکتور هوگو را در مرکز توجه قرار می دهد.

دیوید بلوس، به عنوان مترجمی برجسته (او در طنز ظریف در گوشتان ماهی است؟ از مخاطرات ترجمه گفته است) و صاحب نظری تحسین شده در عرص? ادبیات فرانسه، دقیقاً همان کسی است که باید به کار کمرشکنِ رمزگشایی و تشریح زمین? تاریخی رمانی بپردازد که، در 32 سالی که از جان گرفتن پرهیجانش به عنوان تئاتر موزیکال می گذرد، بیش از آنکه آن را خوانده باشند، دیده اند.

مانند ماما میا! و آوای موسیقی، بینوایان نیز تجرب? تئاتری است که طرفداران آن بارها و بارها برای تماشایش بازمی گردند. اما شاید - بعد از خواندن نسخ? زنده و پُر از جزییات بلوس از تاریخچ? این رمان و بازاریابی نوآوران? آن (بینوایان در سال 1862 چاپ شد و با انتقاد گسترد? رقبای حسود هوگو از آن در مطبوعات، به سرعت به پرفروش ترین رمان تاریخ تبدیل شد) - کمتر کسی از ما ممکن است به کتابی پشت کند که نسبت به محصولات جانبی اش [فیلم ها و تئاترهایی که بر مبنای آن ساخته شده اند]، مانند هیولایی در میان ماهی های کوچک، برتر است. پانصد صفحه رقمی ترسناک است اما فصل ها به آسانی پیش می روند و ایجاز هنرمندانه ای دارند.

ویکتور هوگو متولد 1802 موفقیت خارق العاده و زودهنگامی به عنوان یک نمایشنامه نویس داشت، پیش از آنکه در 28سالگی خود را مجبور به تمام کردن اولین رمانش (یک کار سفارشی عقب افتاده) بکند: گوژپشت نوتردام. او این کتاب را در حالی تمام کرد که تمام لباس های مهمانی اش را کنار گذاشت و تمام وقت لباس راحتی به تن کرد، راه حلی مفید برای کندنویسان. پوشیدن سرهمی پشمی دور? نادری از تجرد را بر زندگی زن بار? هوگو تحمیل کرد که نتیجه آن در سال 1831 خلق اثری با موفقیت ناگهانی -و بسیار محققانه- بود. (بلوس به ما می گوید که توصیفات هوگو از نوتردام در قرون وسطا آن قدر دقیق بود که معمار، ویولت لودوک، در پروژ? 19 ساله اش در مرمت کلیسای جامع ویرانه و عظیم پاریس، به آن توصیفات متوسل شد تا به کار خود اصالت بخشد.) مرگ گوته در سال 1832 به هوگوی مشتاق اجازه داد تا ردای سردمداری نبوغ ادبی اروپا را بر دوش نهد.

در 1845، نویسند? 43 ساله بالاترین نشان افتخار فرانسه را دریافت نمود و به داشتن عنوان پغ دو فرانس مفتخر شد (معادل فرانسوی کرسی مجلس لردها در انگلستان، وقتی که هنوز چنین جایگاهی امتیاز محسوب می شد). او همان سال شروع به نوشتن «بینوایان» در پاریس کرد.

او درنهایت این رمان را، به عنوان بزرگترین موفقیتش، در کنج پشت بام خانه ای در جزیر? گرنزه به پایان رساند، جزیره ای که از هر حیث دیگر بی اهمیت بود. آیا او خود را مهمان تعطیلاتی استحقاقی کرده بود یا از شلیک گلوله های همسرانِ زنان خیانتکار گریخته بود؟ بلوس به این نکته اشاره می کند که، همان زمانی که بالزاک شخصیت هکتور هولو (سعی کنید آن را بر وزن ویکتور هوگو بخوانید) را در رمان دخترعمو بت بر اساس شخصیت دوست هوسبازش خلق کرد، خود هوگو در حال همخوابگی با نام مستعارِ دور از ذهن «آقای آپولو» گیر افتاده بود.

دلیل تبعید هوگو بسیار نجیبانه تر از اینها بود. دوم دسامبر 1851 لویی ناپلئون (که هوگو، با تمسخر مشهورش، او را ناپلئون حقیر می خواند) کودتایی برای حفظ قدرت ترتیب داد و سومین امپراتور فرانسه شد. مخالفت صریح هوگو زندگی خودش را به خطر انداخت. با کمک معشوق? رنج کشید? وفادارش، ژولیت دروئه، او و همسر رنج کشید? وفادارش، اَدل، کشور را به مقصد تبعید در جزایر مانش ترک کردند. هوگو 19 سال در تبعید به سر برد؛ او تا هنگامی که مضحک? امپراتور لوئی سر کار بود از بازگشت به وطن امتناع کرد.

با فشار وارده بر انگلستان از سوی ناپلئون سوم، هوگو در سال 1856 از جرزی بیرون شد و به گرنزه رفت، جایی که درآمدش را از یک مجموعه شعر موفق (تأملات) برای خرید، و دکوراسیون مجلل و اشرافی، یک خانه استفاده کرد که در خیابان اوتویل قرار داشت و امروزه با احترام به عنوان «خان? ویکتور هوگو» به توریست ها نمایش داده می شود. عجیب است که خان? شهری گرنزه تنها خانه ای است که این نویسند? فرانسوی در تمام عمر صاحب بوده است.

تعداد پیوندهای میان زندگی و رمان های هوگو، که بلوس توصیف می کند، قابل توجه است. تبعید 19 سال? هوگو معادل حکم حبس 19 ساله ای است که والژان گذراند، همان گناهکاری که در رمان به قهرمانی قدیس تبدیل می شود (کسی که هوگو نوشتن داستانش را سال ها پیش از ترک فرانسه آغاز کرد). در 1847 هوگو چارلز دیکنز را ملاقات کرد که رمان «آرزوهای بزرگ» او یک سال پیش از «بینوایان» منتشر شده بود، داستانی که در آن هم محکومی نشان داده می شود که از ثروتش برای کمک به دختری زیبا و معشوقش استفاده می کند. مگویچ را، مانند والژانِ هوگو، دشمنی کینه جو تعقیب و دستگیر می کند (کامپیسون) که بازمانده از سال های قدیم حبس او است.

شباهت ها فراوان اند، اما رمان هوگو قابل توجه تر است، به این دلیل ساده که نویسنده دقتی وسواس گونه در پرداختن به تک تک جزییات آن به خرج داده است. تاریخی که دختر تحت الحمای? والژان، یعنی کوزت، با ماریوس ازدواج می کند همان تاریخی است که هوگو برای اولین بار با ژولیت دروئه همخوابه شد. هوگو ادعا کرده است که موقعیت صومعه ای که والژان و کوزت در پاریس در آن پناه گرفته بودند از روی نقشه ای باستانی اقتباس شده است. این «حقیقت» هم داستان بود. در واقعیت، محل صومعه منطبق با ساختمانی بود که امپراتور منفور فرانسه بی پروا ترین مخالفان خود را در آن زندانی می کرد.

«بینوایان» در طول انقلاب 1848 عجولانه کنار گذاشته شد وقتی که هوگو به مثابه یک شهروند وظیفه شناس، مثل دوران انقلاب کوچک تر 1832 (همان که آن موقع مشغول توصیفش در کتاب خود بود)، از شورشیانی که سنگرهای خیابانی را می گرداندند انتقاد کرد. ماریوس، دومین قهرمان هوگو، همچنان در حال گرداندن سنگری خیابانی در سال 1832 بود که خالقش در سال 1860 نسخ? دست نویس کامل نشده اش را در دست گرفت و فصلی را بلند برای ژولیت دروئه خواند. معشوقه اش گفت درست مانند این بود که انگار فرزند حاصل از جوانی خود آن ها بازگشته بود تا به عشقشان مُهر ابدیت بزند.

روایت بلوس از تکمیل و فروش «بینوایان»، آخرین و احتمالاً جذاب ترین بخش کتاب او را، که پژوهشی عالی است، شکل داده است. هوگو در حالی می نوشت که ایستاده بود و قلمی از پَر غاز را در اتاق مطالعه ای با دیوارهای شیشه ای در دست داشت، اتاقی که به شیو? متعارف در احاط? اتاق خواب های خدمتکاران خود، و مشرف بر خان? مادام دروئه در پایین خیابان بود. با رویه ای سربازگونه در رژیم غذایی روزانه و روند سخت گیران? کار، پیاده روی و شنا درآب سرد، هوگو یک بار به دوستی گفته بود که در طول یک هفته در گرنزه می تواند به انداز? یک سال در پاریس کار کند. («به همین دلیل من خودم را به تبعید محکوم می کنم.») هوگو به تحریک ناشر بلژیکی اش، لاکروا، هر روز 12 ساعت کار می کرد. وقتی که فشار نزدیک شدن موعد تحویل بالا گرفت، خواهر همسرش نزد او آمد تا به معشوق? او در کار دشوار تهیه نسخه های نهایی کمک کند. در ژانویه 1862، خان? خیابان اوتویل به اندازه کارخانه ای شلوغ بود که والژان، که آن وقت به کمک اسقفی پارسا توانگر شده بود، مادر مجرد کوزت را در آن استخدام کرد. (این قبل از زمانی است که فانتینِ بیچاره -اخراج شده و مستأصل از تهی? پول برای قیم های پول دوستِ دخترش- از فروش موها و دندان هایش به فاحشگی می رسد. زوال اندوهناک او تنها یک جمله از متن عظیم هوگو را به خود اختصاص داده است.)

«بینوایان»، که در تابستان 1862 در چند بخش منتشر شد (همسر سخت کوش هوگو نمایند? او در پاریس بود)، در برابر انتقادهای نفرت انگیز ایستادگی کرد (الکساندر دوما خواندن آن را با راه رفتن میان باتلاق مقایسه کرده بود، و هوگو پاسخ داد: «نبوغ ناسزا برمی انگیزد») تا به کتابی پرفروش در سطح جهان تبدیل شود. در بروکسل ناشرْ فصول آخر کتاب را بلند برای نیروی کار گریانش خواند. در امریکا، سربازان ژنرال لی نسخه ای قاچاقی و تصفیه شده از «بینوایان لی» را کنار آتش دست به دست می کردند. در تئاترهای فرانسه، خود واژ? «بینوایان» موجب شد تماشاگرانِ در حال تشویق بایستند.

آیا رمان عظیم هوگو («بینوایان» بزرگ ترین دامن? واژگان را در کل آثار ادبی فرانسوی دارد و نیز آن قدر عبارات لاتین در آن استفاده شده است که، بنا به نیت مؤلفش، می تواند یک دور? آموزشی رایگان برای زبان دوم باشد) می تواند آینه ای فراروی بی عدالتی های روزگار ما نهد؟ بعد از خواندن روایت به غایت برازنده و تماماً جذاب بلوس از تاریخ یک رمان بزرگ، افراد غیرمتخصص، همچون خود من، ترغیب خواهند شد که پاسخ را بیابند.

به نقل از پایگاه اینترنتی «ترجمان»

خانه‌ای که «کوزت» در آن به دنیا آمد

در همین خانه بود که «کوزت» به دنیا آمد و «بینوایان» جان گرفت؛ خانه‌ای که «ویکتور هوگو» سال‌ها در آن زندگی کرد و امروز پذیرای دوستداران این نویسنده و گردشگرانی از سراسر دنیاست.

1394/03/24

جزئیات خبر

در همین خانه بود که «کوزت» به دنیا آمد و «بینوایان» جان گرفت؛ خانه‌ای که «ویکتور هوگو» سال‌ها در آن زندگی کرد و امروز پذیرای دوستداران این نویسنده و گردشگرانی از سراسر دنیاست.

به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در سال 1832 ویکتور هوگو، چهره مطرح ادبی و سیاستمدار فرانسوی، آپارتمانی را در طبقه دوم این خانه قرن هفدهمی، که به میدان رویال (میدان ووژ فعلی) مشرف بود اجاره کرد. او که شعر، داستان و نمایش‌نامه می‌نوشت، در سی‌سالگی به عنوان رهبر جنبش «رومانتیسم» شناخته می‌شد، با اَدل فوشه، عشق دوران کودکی‌اش، ازدواج کرده بود و چهار فرزند داشت. همچنین موفقیت چشم‌گیر رمان «گوژپشت نتردام» را تجربه کرده بود. هوگو بسیاری از کارهای مهمش را در مدت اقامت در این خانه نوشت، همچنین نگارش شاهکارش «بینوایان» را در این‌جا شروع کرد و بخشی از آن را همین‌جا نوشت؛ رمانی با شخصیت‌های «کوزت»، «ژان والژان» و «بازرس ژاور» که بارها مورد اقتباس قرار گرفته است. هوگو کار بر روی «افسانه قرن‌ها» و «تأملات» را هم در این خانه شروع کرد.

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

آقای نویسنده و سیاستمدار که 16 سال در این خانه زندگی کرد در این مکان با نویسنده‌هایی مثل گوتیه، لامارتین، دوما و سن بوو دیدار داشت. او در همین دوران بود که عضو فرهنگستان فرانسه و مجمع قانون‌گذاری هم شد.

شهرداری پاریس دو بنایی را که ویکتور هوگو (1885 – 1802) برای مدت طولانی در آن‌ها زندگی کرده حفظ کرده است: هتل Rohan-Guéméné در میدان ووژ در پاریس (1848-1832) و خانه اوت‌ویل در جزیره گرنزی (از جزیره‌های دریای مانش) (1870 – 1856) که نویسنده آن را با درآمد حاصل از فروش کتاب «تأملات» خریده بود و در دوران تبعید در آن زندگی می‌کرد.

خانه پلاک شش در میدان ووژ (Place des Vosges) در سال 1902 در صدمین سال تولد ویکتور هوگو توسط پل موریس ( 1905 – 1818)، دوست صمیمی او، و با همراهی نوه‌های نویسنده و اهدای مجموعه‌ای چشم‌گیر و غنی به شهرداری پاریس بنیان گذاشته شد. این مجموعه، نقاشی‌های هوگو، عکس‌ها، دست‌نویس‌ها، نسخه‌هایی از کتاب‌هایش، تعدادی مبلمان و یادگارهای متعددی را شامل می‌شد. «خانه ویکتور هوگو» با گردآوری پرتره‌هایی از مرد نویسنده و نمونه‌هایی از آثار هنرمندان معاصر مثل آگوست رودن، موریس دنیس، اوژن کری‌یِر و ... بیش‌تر تجهیز شد و درهای آن سرانجام در 30 ژوئن سال 1903 به روی علاقه‌مندان باز شد. در این خانه در کنار مبلمان و میزهای تحریر، تعداد زیادی تابلو نقاشی و دست‌نویس‌، وسایلی همچون قلم‌دان، مجسمه سر و دست راست ویکتور هوگو، تخت خواب او و نقاشی‌هایی که روایت‌گر مرگ اوست دیده می‌شود.

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

«خانه ویکتور هوگو» در میدان ووژ که امروزه یکی از جاذبه‌های توریستی شهر پاریس است، سه بخش از زندگی این نویسنده مطرح قرن نوزدهم را در معرض دید علاقه‌مندان می‌گذارد: دوران قبل از تبعید، دوران تبعید و دوران بعد از تبعید.

دوره اول که دوره سکونت نویسنده در این خانه است، شامل اتاق جلویی و اتاق قرمز (پذیرایی) است که یادآور خاطرات جوانی او و رومانتیسیزم است. بخش دوران تبعید شامل اتاق چینی و اتاق غذاخوری به سبک قرون وسطاست که در جزیره گرنزی آن را برای ژولیت دروئه، همراه زندگی‌اش، طراحی کرده بود. قسمت دوران بعد از تبعید هم شامل اتاق نشیمن است که بعد از تبعید از آن استفاده می‌کرد و اتاق خوابی که در سال 1885 در خیابان اِیلو در پاریس در آن نفس‌های آخر را کشید و از دنیا رفت.

مقبره ویکتور هوگو نیز در کنار مقبره امیل زولا در «معبد پانتئون» در پاریس است که آرامگاه بسیاری از چهره‌های مطرح فرانسه است.

گزارش و عکس: ساره دستاران - ایسنا

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

مجسمه دست راست «ویکتور هوگو»

خانه «ویکتور هوگو» در پاریس

اتاق خواب «ویکتور هوگو»

اتاق خواب «ویکتور هوگو»

تختی که «ویکتور هوگو» در آن مرد

نمای بیرون، از پنجره خانه «ویکتور هوگو»

بیرون خانه «ویکتور هوگو»

مقبره «ویکتور هوگو» در معبد پانتئون

مجسمه «ویکتور هوگو»

نقاشی از مرگ «ویکتور هوگو»

رمزگشایی و تشریح زمینه‌های تاریخی بینوایان اثر ویکتور هوگو

بینوایان ویکتور هوگو، بیش از آنکه خوانده شده باشد در گونه‌های ادبی و هنری مختلف بازسازی شده است. اینبار دیوید بلوس، به‌عنوان مترجمی برجسته و صاحب‌نظری تحسین‌شده در عرص? ادبیات فرانسه، به رمزگشایی و تشریح زمین? تاریخی این رمان پرداخته است.

1394/03/24

جزئیات خبر

به گزارش فیدوس، بینوایان ویکتور هوگو، بیش از آنکه خوانده شده باشد در گونه‌های ادبی و هنری مختلف بازسازی شده است. اینبار دیوید بلوس، به‌عنوان مترجمی برجسته و صاحب‌نظری تحسین‌شده در عرص? ادبیات فرانسه، به رمزگشایی و تشریح زمین? تاریخی این رمان پرداخته است. «رمان قرن: سرگذشت شگفت‌آور بینوایان»، روایت تاریخی دیوید بلوس، از رمان پرفروشی که در تبعید نگاشته ‌شده،‌ بار دیگر رمان بزرگ ویکتور هوگو را در مرکز توجه قرار می‌دهد.

دیوید بلوس، به‌عنوان مترجمی برجسته (او در طنز ظریف در گوشتان ماهی است؟ از مخاطرات ترجمه گفته است) و صاحب‌نظری تحسین‌شده در عرص? ادبیات فرانسه، دقیقاً همان کسی است که باید به کار کمرشکنِ رمزگشایی و تشریح زمین? تاریخی رمانی بپردازد که، در 32 سالی که از جان گرفتن پرهیجانش به‌عنوان تئاتر موزیکال می‌گذرد، بیش از آنکه آن را خوانده باشند، دیده‌اند.

مانند ماما میا!1 و آوای موسیقی2، بینوایان3 نیز تجرب? تئاتری است که طرفداران آن بارها و بارها برای تماشایش بازمی‌گردند. اما شاید -بعد از خواندن نسخ? زنده و پُر از جزییات بلوس از تاریخچ? این رمان و بازاریابی نوآوران? آن (بینوایان در سال 1862 چاپ شد و، با انتقاد گسترد? رقبای حسود هوگو از آن در مطبوعات، به‌سرعت به پرفروش‌ترین رمان تاریخ تبدیل شد)- کمتر کسی از ما ممکن است به کتابی پشت کند که نسبت به محصولات جانبی‌اش [فیلم‌ها و تئاترهایی که بر مبنای آن ساخته شده‌اند]، مانند هیولایی در میان ماهی‌های کوچک، برتر است. پانصد صفحه رقمی ترسناک است اما فصل‌ها به‌آسانی پیش می‌روند و ایجاز هنرمندانه‌ای دارند.

ویکتور هوگو متولد 1802 موفقیت خارق‌العاده و زودهنگامی به‌عنوان یک نمایشنامه‌نویس داشت، پیش از آنکه در 28سالگی خود را مجبور به تمام کردن اولین رمانش (یک کار سفارشی عقب‌افتاده) بکند: گوژپشت نوتردام. او این کتاب را در حالی تمام کرد که تمام لباس‌های مهمانی‌اش را کنار گذاشت و تمام‌وقت لباس راحتی به تن کرد، راه‌حلی مفید برای کندنویسان. پوشیدن سرهمی پشمی دور? نادری از تجرد را بر زندگی زن‌بار? هوگو تحمیل کرد که نتیجه آن در سال 1831 خلق اثری با موفقیت ناگهانی -و بسیار محققانه- بود. (بلوس به ما می‌گوید که توصیفات هوگو از نوتردام در قرون وسطا آن‌قدر دقیق بود که معمار، ویولت لودوک، در پروژ? 19 ساله‌اش در مرمت کلیسای جامع ویرانه و عظیم پاریس، به آن توصیفات متوسل شد تا به کار خود اصالت بخشد.) مرگ گوته در سال 1832 به هوگوی مشتاق اجازه داد تا ردای سردمداری نبوغ ادبی اروپا را بر دوش نهد.

در 1845، نویسند? 43 ساله بالاترین نشان افتخار فرانسه را دریافت نمود و به داشتن عنوان پغ دو فرانس4 مفتخر شد (معادل فرانسوی کرسی مجلس لردها در انگلستان، وقتی که هنوز چنین جایگاهی امتیاز محسوب می‌شد). او همان سال شروع به نوشتن بینوایان در پاریس کرد.

او درنهایت این رمان را، به‌عنوان بزرگترین موفقیتش، در کنج پشت‌بام خانه‌ای در جزیر? گرنزه به پایان رساند، جزیره‌ای که از هر حیث دیگر بی‌اهمیت بود. آیا او خود را مهمان تعطیلاتی استحقاقی کرده بود یا از شلیک گلوله‌های همسرانِ زنان خیانتکار گریخته بود؟ بلوس به این نکته اشاره می‌کند که، همان زمانی که بالزاک شخصیت هکتور هولو (سعی کنید آن را بر وزن ویکتور هوگو بخوانید) را در رمان دخترعمو بت5 بر اساس شخصیت دوست هوسبازش خلق کرد، خود هوگو در حال همخوابگی با نام مستعارِ دور از ذهن «آقای آپولو» گیر افتاده بود.

دلیل تبعید هوگو بسیار نجیبانه‌تر از اینها بود. دوم دسامبر 1851 لویی ناپلئون (که هوگو، با تمسخر مشهورش، او را ناپلئون حقیر می‌خواند) کودتایی برای حفظ قدرت ترتیب داد و سومین امپراتور فرانسه شد. مخالفت صریح هوگو زندگی خودش را به خطر انداخت. با کمک معشوق? رنج‌کشید? وفادارش، ژولیت دروئه، او و همسر رنج‌کشید? وفادارش، اَدل، کشور را به مقصد تبعید در جزایر مانش ترک کردند. هوگو 19 سال در تبعید به سر برد؛ او تا هنگامی که مضحک? امپراتور لوئی سر کار بود از بازگشت به وطن امتناع کرد.

با فشار وارده بر انگلستان از سوی ناپلئون سوم، هوگو در سال 1856 از جرزی بیرون شد و به گرنزه رفت، جایی که درآمدش را از یک مجموعه شعر موفق (تأملات6) برای خرید، و دکوراسیون مجلل و اشرافی، یک خانه استفاده کرد که در خیابان اوتویل قرار داشت و امروزه با‌احترام به‌عنوان «خان? ویکتور هوگو» به توریست‌ها نمایش داده می‌شود. عجیب است که خان? شهری گرنزه تنها خانه‌ای است که این نویسند? فرانسوی در تمام عمر صاحب بوده است.

تعداد پیوندهای میان زندگی و رمان‌های هوگو، که بلوس توصیف می‌کند، قابل‌توجه است. تبعید 19 سال? هوگو معادل حکم حبس 19 ساله‌ای است که والژان گذراند، همان گناهکاری که در رمان به قهرمانی قدیس تبدیل می‌شود (کسی که هوگو نوشتن داستانش را سال‌ها پیش از ترک فرانسه آغازکرد). در 1847 هوگو چارلز دیکنز را ملاقات کرد که رمان آرزوهای بزرگ7 او یک سال پیش از بینوایان منتشر شده بود، داستانی که در آن هم محکومی نشان داده می‌شود که از ثروتش برای کمک به دختری زیبا و معشوقش استفاده می‌کند. مگویچ را، مانند والژانِ هوگو، دشمنی کینه‌جو تعقیب و دستگیر می‌کند (کامپیسون) که بازمانده از سال‌های قدیم حبس او است.

شباهت‌ها فراوان‌اند، اما رمان هوگو قابل‌توجه‌تر است، به این دلیل ساده که نویسنده دقتی وسواس‌گونه در پرداختن به تک‌تک جزییات آن به خرج داده است. تاریخی که دختر تحت‌الحمای? والژان، یعنی کوزت، با ماریوس ازدواج می‌کند همان تاریخی است که هوگو برای اولین‌بار با ژولیت دروئه همخوابه شد. هوگو ادعا کرده است که موقعیت صومعه‌ای که والژان و کوزت در پاریس در آن پناه گرفته بودند از روی نقشه‌ای باستانی اقتباس شده است. این «حقیقت» هم داستان بود. در واقعیت، محل صومعه منطبق با ساختمانی بود که امپراتور منفور فرانسه بی‌پروا‌ترین مخالفان خود را در آن زندانی می‌کرد.

بینوایان در طول انقلاب 1848 عجولانه کنار گذاشته شد وقتی که هوگو به‌مثابه یک شهروند وظیفه‌شناس، مثل دوران انقلاب کوچک‌تر 1832 (همان که آن موقع مشغول توصیفش در کتاب خود بود)، از شورشیانی که سنگرهای خیابانی را می‌گرداندند انتقاد کرد. ماریوس، دومین قهرمان هوگو، همچنان در حال گرداندن سنگری خیابانی در سال 1832 بود که خالقش در سال 1860 نسخ? دست‌نویس کامل‌نشده‌اش را در دست گرفت و فصلی را بلند برای ژولیت دروئه خواند. معشوقه‌اش گفت درست مانند این بود که انگار فرزند حاصل از جوانی خود آن‌ها بازگشته بود تا به عشقشان مُهر ابدیت بزند.

روایت بلوس از تکمیل و فروش بینوایان، آخرین و احتمالاً جذاب‌ترین بخش کتابِ او را، که پژوهشی عالی است، شکل داده است. هوگو در حالی می‌نوشت که ایستاده بود و قلمی از پَر غاز را در اتاق مطالعه‌ای با دیوارهای شیشه‌ای در دست داشت، اتاقی که به شیو? متعارف در احاط? اتاق‌خواب‌های خدمتکاران خود، و مشرف بر خان? مادام دروئه در پایین خیابان بود. با رویه‌ای سربازگونه در رژیم غذایی روزانه و روند سخت‌گیران? کار، پیاده‌روی و شنا درآب سرد، هوگو یک‌بار به دوستی گفته بود که در طول یک هفته در گرنزه می‌تواند به انداز? یک سال در پاریس کار کند. («به همین دلیل من خودم را به تبعید محکوم می‌کنم.») هوگو به تحریک ناشر بلژیکی‌اش، لاکروا، هر روز 12 ساعت کار می‌کرد. وقتی که فشار نزدیک شدن موعد تحویل بالا گرفت، خواهر همسرش نزد او آمد تا به معشوق?‌ او در کار دشوار تهیه نسخه‌های نهایی کمک کند. در ژانویه 1862، خان? خیابان اوتویل به اندازه کارخانه‌ای شلوغ بود که والژان، که آن‌وقت به کمک اسقفی پارسا توانگر شده بود، مادر مجرد کوزت را در آن استخدام کرد. (این قبل از زمانی است که فانتینِ بیچاره -اخراج‌شده و مستأصل از تهی? پول برای قیم‌های پول‌دوستِ دخترش- از فروش موها و دندان‌هایش به فاحشگی می‌رسد. زوال اندوهناک او تنها یک جمله از متن عظیم هوگو را به خود اختصاص داده است.)


بینوایان، که در تابستان 1862 در چند بخش منتشر شد (همسر سخت‌کوش هوگو نمایند? او در پاریس بود)، در برابر انتقادهای نفرت‌انگیز ایستادگی کرد (الکساندر دوما خواندن آن را با راه رفتن میان باتلاق مقایسه کرده بود، و هوگو پاسخ داد: «نبوغ ناسزا برمی‌انگیزد») تا به ‌کتابی پرفروش در سطح جهان تبدیل شود. در بروکسل ناشرْ فصول آخر کتاب را بلند برای نیروی کار گریانش خواند. در امریکا، سربازان ژنرال لی نسخه‌ای قاچاقی و تصفیه‌شده از «بینوایان لی»8 را کنار آتش دست به دست می‌کردند. در تئاترهای فرانسه، خود واژ? «بینوایان» موجب شد تماشاگرانِ در حال تشویق بایستند.

آیا رمان عظیم هوگو (بینوایان بزرگ‌ترین دامن? واژگان را در کل آثار ادبی فرانسوی دارد و نیز آن‌قدر عبارات لاتین در آن استفاده شده است که، بنا به نیت مؤلفش، می‌تواند یک دور? آموزشی رایگان برای زبان دوم باشد) می‌تواند آینه‌ای فراروی بی‌عدالتی‌های روزگار ما نهد؟ بعد از خواندن روایت به‌غایت برازنده و تماماً جذاب بلوس از تاریخ یک رمان بزرگ، افراد غیرمتخصص، همچون خود من، ترغیب خواهند شد که پاسخ را بیابند.

ترجم?: نرگس نخجوانی

ویکتور هوگو؛ از کاتولیکی دوآتشه تا لیبرالیستی بزرگ

دومین روز از همایش سعدی و ویکتور هوگو با حضور چند تن از ادیبان و کارشناسان ادبی، روز چهارشنبه (30 فروردین) در شهر کتاب بهشتی برگزار شد.

1394/03/24

جزئیات خبر

به گزارش فرهنگ امروز به نقل از ایبنا؛ پس از برگزاری همایش‌های سعدی و پوشکین، سعدی و یونس‌ امره، سعدی و سروانتس، سعدی و متنبی، سعدی و کنفوسیوس در پنج سال گذشته، در روز بزرگداشت سعدی، امسال نیز همایش سعدی و ویکتور هوگو به همت مرکز فرهنگی شهر کتاب، مرکز سعدی‌شناسی، رایزن فرهنگی ایران در فرانسه و مرکز مطالعات هوگو، سه شنبه 29 فروردین و چهارشنبه 30 فروردین، در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.
 
دومین روز از این نشست دو روزه با سخنرانی ژان مارک هووس، طهمورث ساجدی، علی اصغر محمدخانی، اصغر نوری، فاطمه عشقی، حمیدرضا شاه‌آبادی، محمدحسن شهسواری، مجید قیصری و مهدی یزدانی‌خرم و حضور اساتید و علاقه‌مندان ادبیات فارسی برگزار شد.
 
در ابتدای جلسه علی اصغر محمدخانی خلاصه‌ای از صحبت‌های روز گذشته را برای حضار بیان کرد و درباره پیشینه فعالیت‌های ادبی دکتر ژان مارک هووس توضیحاتی داد. همچنین یکی از حضار غزلی از سعدی را خواند. مقاله‌های سخنرانان این نشست دو روزه به زودی به طور کامل در سایت موسسه شهر کتاب قرار خواهد گرفت.

هووس: «شرقیات» متاثر از شاعرانی مانند سعدی، حافظ و فردوسی است
اولین سخنران نشست ژان مارک هووس، که به زبان فرانسه صحبت کرد و هم‌زمان دکتر طهمورث ساجدی استاد زبان فرانسه دانشگاه تهران چکیده‌ای از سخنان او را برای حضار به فارسی ترجمه می‌کرد، گفت: معمولاً زمانی که صحبت از ویکتور هوگو می‌شود به عنوان رمان‌نویس و به خصوص نویسنده «بینوایان» از او یاد می‌شود، ولی ما امروز می‌خواهیم درباره اشعار او که در جوانی سروده صحبت کنیم. هوگو تا سن 24 سالگی فقط شعر می‌سرود و خیلی کم آثار منثور داشت. مجموعه اشعار «شرقیات» ویکتور هوگو  متاثر از شرق و شاعران تاثیرگذاری مانند سعدی، حافظ و فردوسی است.

این عضو بنیاد هوگوشناسی ادامه داد: ویکتور هوگو ابتدا یک کاتولیک دوآتشه و طرفدار سلطنت بود. بعد از انقلاب فرانسه جوانان زیادی به سمت سیاست کشیده شدند. ویکتور هوگو نیز از این قاعده مستثنا نبود. او تحت تاثیر جو سیاسی جامعه فرانسه در آن دوران شعر می‌گفت و افکار و عقایدش را در اشعارش منعکس می‌کرد. هوگو از همان سال‌های جوانی در دو ژانر سیاسی و تغزلی شعر می‌گفت. ولی از همان ابتدا شوق تغزلی فائق بود بر سیاسی و آن را در قالب چکامه آورده است.

این مدرس زبان و ادبیات فارسی خاطرنشان کرد: هوگو در سرودن شعر دو سرلوحه دارد: مولوی و سعدی. حافظ در این تاریخ (1822) که هوگو شرقیات را سرود، هنوز به فرانسه ترجمه نشده بود. در سال 1812 اشعار حافظ در دو جلد توسط «هامر» به زبان آلمانی ترجمه شده بود ولی تا آن زمان به زبان فرانسه ترجمه نشده بود. بعد از آشنایی هوگو با حافظ، مقدمه دیگری بر شرقیات نوشت. در واقع هوگو در دو تاریخ مختلف دو مقدمه متفاوت برای شرقیات نوشته است؛ یکی از مقدمه‌ها الهام‌بخش اهداف سیاسی است و دیگری ادبی.

هووس افزود: بعد از ترجمه حافظ به زبان آلمانی توسط هامر موجی از ایران‌دوستی و ایران‌شناسی در آلمان شروع می‌شود. در همین زمان مدرسه زبان‌های زنده شرقی نیز تاسیس می‌شود و گوته با استفاده از غزلیات حافظ «دیوان غربی- شرقی» را می‌نویسد. در واقع هوگو می‌خواهد کار گوته را تقلید کند و با الهام از گلستان سعدی شرقیات را بنویسد.

این محقق تاکید کرد: البته گوته و هوگو زبان‌های شرقی مثل عربی، فارسی و ترکی را نمی‌شناختند ولی هر دو مشاورانی از اوریانتالیست‌ها گرفتند تا به کمک ترجمه‌های آنها از شاعران شرقی مثل حافظ و سعدی، کتاب‌های خود را بنویسند. مشاور گوته استاد بزرگی بود در حالی که مشاور هوگو دیپلمه مدرسه شرق‌شناسی بود. نوشتن شرقیات خیلی هم زمان برد. گوته دیوان غربی-شرقی را در 1819 .م نوشت و هوگو شرقیات را سال 1829 .م منتشر کرد.

وی در پایان با اشاره به کتاب «افسانه قرون» هوگو گفت: این کتاب سه قسمت دارد و تم اصلی‌اش دیکتاتورهای شرقی است.  

نوری: هوگو دنیای رمان را در دنیای حماسه می‌بیند
در بخش بعدی این نشست، اصغر نوری مترجم و نمایشنامه‌نویس اظهار کرد: ویکتور هوگو یک نویسنده جامع‌الاطراف و چندوجهی است. او در عمر 80 ساله‌اش در ژانرهای بسیاری تاثیرگذار بوده است. از آنجایی که من متخصص ویکتور هوگو نیستم نمی‌توانم بیشتر از نتیجه خوانده‌هایم صحبت کنم. همان‌طور که دکتر هووس اشاره کردند هوگو قبل از نویسندگی، شاعر بود و اشعار متنوعی مانند حماسی، هجوآمیز، مرثیه، غنایی و حتی آخرالزمانی سروده است. در واقع همان‌طور که شخصیت خود هوگو از یک شخصیت سلطنت‌طلب به سمت جمهوری‌خواهی و از یک کاتولیک دوآتشه به یک صوفی تبدیل می‌شود، آثارش هم دچار تغییر می‌شوند.

این مترجم زبان فرانسوی در ادامه با اشاره به فعالیت‌های نمایشنامه‌نویسی هوگو بیان کرد: هوگو در تئاتر شخصیت مهمی است زیرا نسبت به رمان‌نویسی‌اش نوآوری بیشتری در تئاتر داشته است. البته این مقایسه من به لحاظ تاریخ ادبیات است. ولی در کل رمان‌های هوگو خیلی بیشتر خوانده شده‌اند تا نمایشنامه‌هایش اجرا شوند. هوگو با نمایشنامه‌هایی مانند «ریبلاس» شناخته می‌شود که به آن عنوان تئاتر آزادی اطلاق می‌شود.

این نمایشنامه‌نویس درباره فعالیت‌های گسترده سیاسی هوگو گفت: هوگو یک نویسنده سیاسی است و این موضوع در بسیاری از آثارش دیده می‌شود، مخصوصاً مشکلاتش با ناپلئون سوم را در کتابی با عنوان «ناپلئون کوچک» بیان می‌کند. همین کتاب منجر به حکم تبعیدش می‌شود. او به مدت 19 سال در تبعید می‌ماند.

نوری خاطرنشان کرد: زندگی هوگو در رمان‌هایش بازتاب زیادی دارد. حتی در بسیاری از کتاب‌هایش هم‌زمانی مکانی و زمانی حوادث با زندگی واقعی‌اش به چشم می‌خورد. مثلاً هوگوی رمان‌نویس 19 سال در تبعید به سر می‌برد و ژان والژان رمان بینوایان هم 19 سال در زندان. علاوه بر رمان‌هایش در کتاب دیگری گزارشی از وقایع زندگی‌اش را خارج از مدیوم‌های داستان و نمایشنامه، در قالب گزارش‌هایی می‌نویسد.
وی افزود: هوگو زمان و زمانه‌اش را خوب می‌شناسد و به آنها واکنش نشان می‌دهد. می‌شود گفت نویسنده متعهدی است و تبعات واکنش نشان دادن به وقایع زمانه‌اش را هم تحمل می‌کند کما اینکه 19 سال از عمرش را در تبعید به سر می‌برد.
مترجم رمان «منگی» تأکید کرد: هوگوی رمان‌نویس خیلی شناخته‌شده‌تر از هوگوی شاعر یا هوگوی نمایشنامه‌نویس است. دلیل ساده‌ای هم دارد؛ ژانر زمان خوانندگان فراگیرتری دارد و البته باید به اقتباس‌های بسیار زیاد از رمان‌های هوگو به خصوص بینوایان و گوژپشت نوتردام در قالب‌های مختلفی مانند کمدی موزیکال، اپرا، فیلم و تئاتر اشاره کرد. در فرانسه هم بسیاری از مردم رمان بینوایان را نخوانده‌اند و آن را به واسطه فیلمش می‌شناسند.
کارگردان تئاتر «ریچارد سوم اجرا نمی‌شود» در ادامه بیان کرد: هوگو به عنوان رمان‌نویس منتقدان بسیاری نیز داشته است. مثلاً «الکساندر دوما» که هم‌عصر او بوده در مورد بینوایان گفته: «خواندن بینوایان مانند راه رفتن در باتلاق است.» این انتقادها به دلایل مختلفی بوده از جمله موقعیت‌های ملودرام زیاد، احساسات شدیداً غنایی و رومانتیک، حاشیه‌نویسی و ذکر جزئیات و حجم بالای رمان‌های هوگو. هوگو در کنار تعریف قصه اندیشه‌های خودش را هم درباره موضوعات مختلف بیان می‌کند. بسیاری از این نقدها با دید ژانر صورت گرفته و رمان بودن آثار هوگو زیر سوال رفته است. البته خود هوگو هم زیاد به کارهایش عنوان رمان را اطلاق نمی‌کند چنانچه در مقدمه بینوایان از آن با عنوان کتاب یاد کرده نه رمان. او بیشتر از واژه درام برای آثار داستانی‌اش استفاده کرده است. در مقابل منتقدانی نیز بودند که دنیای رمان‌های هوگو را منحصربه‌فرد می‌دانستند.

مترجم رمان‌های سه‌گانه «آگوتا کریستوف» در ادامه سخنانش گفت: ویکتور هوگو در فاصله بین سالهای 1823 تا 1874 .م 9 رمان نوشته است. تبعید هوگو نقطه عطف زندگی هوگو به شمار می‌آید و رمان‌هایش در دو دوره مهم زندگی هوگو یعنی قبل و بعد از تبعیدش به نگارش در آمده‌اند. اولین رمان او رمانی تاریخی با عنوان «هان دیسلند» است که در سال 1823 منتشر می‌شود. این رمان در نروژ قرن 17 م می‌گذرد و رمانی‌است با فضایی تلخ و سیاه، پر از فضاهای شکنجه و برده‌داری که به مسئله قدرت و حفظ آن می‌پردازد. تم غالب این رمان و اکثر رمان‌های هوگو عدالت‌خواهی است.

وی افزود: دومین رمان هوگو با عنوان «بوگژاگرال» در سال 1826 منتشر شد ولی نسخه اول آن را در 17 سالگی نوشت. این رمان نیز تاریخی است و به قیام برده‌ها در سن دومینیک در سال 1791 م می‌پردازد. رمان بعدی او که در سال 1831 نوشته شد، «گوژپشت نوتردام» است که در سال 1482 م می‌گذرد یعنی در آستانه ورود اروپا از قرون وسطی به رنسانس. «گوژپشت نوتردام» در نگاه اول یک رمان تاریخی است که به سبک «والتر اسکات» نوشته شده است که در آن زمان خیلی رواج داشت. هوگو با اینکه خود را تحت تاثیر والتر اسکات می‌داند ولی انتقادهایی هم به او دارد. در این رمان هم هوگو در کنار داستان اصلی نظرات خودش درباره مرگ معماری و تولد صنعت چاپ بیان می‌کند. شخصیت «کازیمودو» در این رمان سمبل مردم آینده فرانسه است.

نوری در ادامه به گونه‌ای دیگر از رمان‌های هوگو که حاصل تجربه‌های شخصی او در زمان نوشتن هستند اشاره کرد و گفت: رمان «آخرین روز یک محکوم» که در سال 1829 نوشته شده، تک‌گویی درونی یک محکوم به مرگ است. هوگو در این اثر به محکوم به چشم یک قربانی نگاه می‌کند. او سعی دارد با کسی که محکوم به مرگ شده همدلی کند و درباره ریشه‌های بزهکاری و جرم صحبت کند. یک رمان دیگر در این دسته قرار می‌گیرد؛ «کلود گدا»، که جزو کارهای مهجور هوگو است.

مترجم «دیوارگذر» اضافه کرد: بعد می‌رسیم به دوره تبعید که خیلی دوره مهمی است. در واقع تنها رمان قبل از تبعید مهم هوگو «گوژپشت نوتردام» است و بعد از آن تا حدودی «آخرین روز یک محکوم». دوران تبعید شامل آثار معروف‌تر هوگو است. در این دوره شاهد پیوندی بین تاریخ، جامعه معاصر و تفکرات هوگو درباره کل جهان هستی در رمان‌هایش هستیم. معروف‌ترین رمان این دوره «بینوایان» است که نوشتن‌اش از سال 1845 تا 1862 به طول انجامید.

این کارشناس زبان و ادبیات فرانسه ادامه داد: رمان بعدی او «کارگران دریا» است که در سال 1866 نوشته شده است. به جز رمان‌های تاریخی هوگو بقیه آثارش در فضاهای شهری اتفاق می‌افتند. هوگو در این رمان برای اولین بار از فضای دریا و ساحل استفاده کرده است. شخصیت اصلی این رمان تلاش می‌کند طبیعت را از دست ماشین (که در این رمان موتور بخار است به عنوان نماد مدرنیته) نجات دهد. در این کتاب ردپای کتاب مقدس خیلی مشهود است و هم‌چنین ردپای نویسنده‌هایی مثل هومر. تم این رمان نقد قدرت است. هوگو از تخریب و تحریفی صحبت می‌کند که قدرت باعث آن شده است.

این کارشناس ارشد تئاتر افزود: رمان بعدی هوگو «مردی که می‌خندد» است که  در سال 1869 منتشر شد و آخرین رمانش «نود و سه» نام دارد که هوگو آن را در سال 1874 نوشت. جالب است که رمان «نود و سه» با پایان یافتن دوران تبعید هوگو نیمه‌تمام می‌ماند ولی هوگو برای تمام کردن آن برمی‌گردد به مکان تبعیدش(جزیره گریزین). انگار رمان برایش یک ژانر تبعید است.

نوری در ادامه سخنانش گفت: در دوران تبعید نوعی آنارشیسم در موضوع و فرم و محتوای آثار هوگو دیده می‌شود، از رمان‌های گوتیک گرفته تا اسکاتی، ملودرام و رئالیسم و ناتورالیسم. باید این نکته را اضافه کنم که یکی از علل رو آوردن هوگو به رمان جلوگیری از اجرای نمایشنامه‌های اوست. در دوران تبعید دوره درخشان تئاترش (تئاتر آزادی) سپری شده و هوگو به جای تئاتر ممنوع و حماسه‌های الهی‌اش به ژانر رمان رو می‌آورد.

وی یادآور شد: ظاهراً هوگو از همان ابتدا توجه ویژه‌ای به رمان ندارد. رمان جایی در افق دید هوگوی جوان نداشت. این را می‌شود با مراجعه به متن‌های انتقادی فهمید که اولی‌اش را هوگو سال 1823 نوشت. در این مقاله هوگو (در این زمان خودش هنوز رمانی ننوشته) به بهانه نقد یکی از رمان‌های والتر اسکات، رمان تاریخی را ستایش می‌کند و دو ژانر دیگر را مورد حمله قرار می‌دهد: رمان پیکارسک که هوگو آن را رمان روایی می‌نامد و رمان مکاتبه‌ای. او یکنواختی سبک را در هر دو ژانر مورد نقد قرار می‌دهد و برای جبران این نقص رمان دراماتیک را پیشنهاد می‌کند و  آن را معادلی می‌داند برای درام رمانتیک که خودش نوشته و به خاطرش معروف است. انگار برای هوگو تفاوتی میان رمان و تئاتر نیست. خودش می‌گوید: «در رمان توصیف‌ها همان کاری را می‌کنند که در تئاتر لباس و دکور انجام می‌دهد.»
این کارشناس تئاتر ادامه داد: ده سال بعد هوگو در مقاله دیگری مستقیماً والتر اسکات را نقد می‌کند و می‌نویسد: «بعد از رمان تماشایی و بدیع اما بی‌روح و یکنواخت والتر اسکات باید رمان دیگری آفرید که به نظر ما زیباتر و کامل‌تر است. رمانی که هم‌زمان درام و حماسه است؛ تماشایی در عین شاعرانگی، حقیقی در عین ایده‌آل بودن و واقعی در عین عظمت. این رمان والتر اسکات را به هومر وصل خواهد کرد.» از نظر هوگو در این مقاله با نام بردن از هومر یک مرجع تازه می‌بینم که همان حماسه است.

وی افزود: رمان ایده‌آل هوگو رمانی است که درام و حماسه را یک جا جمع می‌کند. در واقع هوگو دنیای رمان را در دنیای حماسه می‌بیند. این دقیقاً همان ایرادی است که وقتی منتقدان با دیدگاه ژانر رمان به آثار هوگو نزدیک می‌شوند، به آن اطلاق می‌کنند. با استناد به همین مقالات هوگو می‌خواهند ثابت کنند کارهایی که هوگو نوشته، هرچقدر هم که عظمت و جذابیت داشته باشند، رمان نیستند. من با این منتقدان زیاد موافق نیستم. من هم به عنوان خواننده خیلی لذت می‌برم از خواندن‌شان، هم به عنوان کسی که  ادبیات را جدی‌تر از مخاطب عادی دنبال می‌کند آنها را رمان می‌دانم.

 نوری درباره «بینوایان» بیان کرد: همیشه رمان‌های ویکتور هوگو با بدبختی یک نسبت برقرار می‌کنند. هوگو می‌خواهد این بدبختی را کالبدشکافی کند. این بدبختی فقط بدبختی فقر مادی نیست. در بینوایان چند نوع بینوایی یا بدبختی را یک جا جمع کرده است. کارشناسان ویکتور هوگو معتقدند از نظر ویکتور هوگو بدبختی انسان را در حد یک شیء پایین می‌آورد. در بینوایان بینوایی حقوقی، بینوایی کیفری و بینوایی اخلاقی دیده می‌شود. شخصیت تناردیه طبق مدل سرمایه‌داری روی همه‌چیز قیمت می‌گذارد؛ برای کوزت هم قیمت پیشنهاد می‌کند.

وی افزود: از طرف دیگر منطق کیفری بازرس ژاور را داریم. او دچار یک بینوایی جزایی است. ژان والژان با نجات ژاور از مرگ می‌خواهد این ماشین را از کار بیندازد. چیزهایی که به نظر منطقی می‌آیند نمی‌گذارند این بدبختی تمام شود. ژان والژان با نجات ژاور کاری را می‌کند که آن کشیش با خود او کرد و باعث تحولش شد. انگار ژان والژان قصد دارد ژاور را دچار تحول کند ولی ژاور در جایی نیست که بتواند متحول شود. وقتی ژاور با این کار ژان والژان دیگر نمی‌تواند به بینوایی جزایی‌اش ادامه دهد، مرگ را انتخاب می‌کند و خودش را می‌کشد. ژاور نمی‌تواند بی‌قانونی را قبول کند و زندگی کند، حتی اگر قانون عادلانه نباشد.

این کارگردان تئاتر در ادامه بیان کرد: هوگو معتقد است عدالت و برابری فقط بین ثروتمندان وجود دارد. وقتی که ماریوس می‌خواهد با کوزت ازدواج کند، این ازدواج وقتی پذیرفته می‌شود که ژان والژان به عنوان پدرخوانده ششصدهزار فرانک برای کوزت به ارث می‌گذارد. در دنیای هوگو سرمایه سعادت نمی‌آورد، باعث بینوایی آدم‌ها می‌شود.

نوری در پایان گفت: از آنجائی‌که هوگو یک کاتولیک دوآتشه است و کتاب مقدس را خیلی خوب می‌شناسد، جای جای بینوایان و رمان‌های دیگرش ما ردپای کتاب مقدس را می‌بینیم. ژان والژان یک ناجی و مسیح مدرن است که دست به معجزه می‌زند. منتقدان این معجزات را باعث باورناپذیری رمان‌های هوگو می‌دانند. هوگو تاریخ 25 دسامبر(شب کریسمس) را انتخاب کرده برای شبی که ژان والژان دنبال کوزت می‌آید تا او را با خود ببرد. آن شب ژان والژان هم مسیح ناجی است، هم همان قدیسی است که شب کریسمس برای بچه‌ها هدیه می‌آورد (چون آن عروسک را برای کوزت هدیه می‌برد) و هم جنبه فمینیستی ژان والژان ساخته می‌شود. ژان والژان خودش را بازرس مادلن معرفی می‌کند. مادلن در زبان فرانسه یک اسم زنانه است. ژان والژان به نوعی نه تنها مسیح ناجی است، بلکه مریم مقدس هم می‌شود.

عشقی: پیشینه شناخت هوگو از سعدی، به ولتر و روسو می‌رسد 
فاطمه عشقی استاد زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه علامه طباطبایی در ابتدای سخنان خود گفت: همیشه از خودم سوال می‌کنم چگونه من به ولتر و روسو علاقه‌مند شدم؟ و بعد به نویسندگان فرانسه فکر می‌کنم که چگونه به سعدی پیوستند. در قرن 19 خیلی ملموس‌تر، گویاتر و گشاده‌تر در اروپا و به ویژه فرانسه حاضر می‌بینیم. این تلطیفی که در ادبیات رمانتیک فرانسه به وجود می‌آید گشایشی است به سوی شرق. این تحول با کشف امریکا به وجود می‌آید. وقتی می‌فهمیم زمین گرد است، همه‌چیز در هم می‌ریزد. دلمان می‌خواهد بدانیم بقیه جاهای دنیا چه می‌گذارد. یکی از این مکان‌ها بعد از جنگ‌های صلیبی شرق است و شرق همان ایران است.

وی افزود: ویکتور هوگو در پایان بیشتر شعرهایش به شیوه سعدی از خداوند یاد می‌کند مثلاً در شعر «روستاییان ساحل‌نشین» عیناً قسمت دوم اشعار، پیام سعدی است. البته هیچ اشاره مستقیم یا غیرمستقیمی به سعدی نمی‌کند ولی ما از مفهوم اشعارش به این شباهت می‌رسیم. البته ترجمه با کیفیت «آندره دوریه» از گلستان سعدی به زبان فرانسه در یافتن این همانندی بی‌تاثیر نیست. پیشینه شناخت هوگو از سعدی به ولتر و روسو می‌رسد.

در بخش بعدی چهار داستان‌نویس درباره تاثیرپذیری از سعدی و ویکتور هوگو در آثارشان سخن گفتند.

قیصری: از سعدی فرهنگ کوتاه‌نویسی را آموخته‌ام 
مجید قیصری در این باره گفت: این افتخار بسیار بزرگی برای یک نویسنده است که شخصیت‌هایش آنقدر بزرگ بشوند که در یک جغرافیای دیگر شناخته شوند. در ادبیات معاصر شخصیت‌های داستانی را از این حیث در حد و اندازه بینوایان هوگو ندیده‌ام. البته سبک نوشتاری هوگو خیلی به من نزدیک نیست. من بیشتر کوتاه‌نویس هستم و با سعدی نزدیکی بیشتری احساس می‌کنم. از سعدی بیشتر از هر چیز فرهنگ کوتاه‌نویسی را آموخته‌ام. در جاهایی دیده‌ام که حکایت‌های سعدی را داستان کوتاه معرفی می‌کنند، حتی جاهایی به عنوان داستان کوتاه کوتاه یا داستان فلش مطرح‌شان می‌کنند که مطمئناً این‌طور نیست چون قالب حکایت با فلش خیلی متفاوت است.

وی افزود: نگاه سعدی یک نگاه کاملاً اخلاقی است. حکایت‌های او بیان موقعیت است. سعدی سعی نمی‌کند حکایت‌هایش روند تغییر و تحول یک داستان بلند را به خود بگیرند، بلکه موقعیتی را شکار می‌کند و به بیان آن می‌پردازد، درست مثل داستان کوتاه مدرن. در حکایت‌های سعدی خیلی فرصت دیالوگ یا تغییر و تحول شخصیت‌ها وجود ندارد ولی سعدی از صنعت ایجاز استفاده می‌کند. حکایت‌های سعدی بدون مقدمه بلافاصله وارد اصل مطلب می‌شوند. سعدی با یک جمله شما را پرت می‌کند وسط ماجرا و تمام تصاویر ساخته و پرداخته می‌شود.

این نویسنده در ادامه بیان کرد: ایهامی که در سراسر متون سعدی وجود دارد ما را مجاب می‌کند داستان را بیش از یک بار بخوانیم. این ایهام همان چیزی است که آرزو داریم در داستان‌های کوتاه خودمان اتفاق بیفتد و رجوع مکرر مخاطب به داستان را داشته باشیم. سعدی به واسطه تجربه زیسته و سفرهای مکررش و توانایی استفاده از این تجربه‌ها در خلق آثارش، موفق شد داستان‌های بدیع و نو بیافریند.

قیصری تاکید کرد: سعدی سعی نمی‌کند از خودش یک چهره موجه و موقر بسازد و همیشه به نقد خودش می‌پردازد. این فرهنگ خودزنی کمتر بین شعرا و نویسندگان ما وجود دارد. اوج این دستاورد را می‌توانیم به جلال آل احمد نسبت دهیم. جلالی که بیش از 40 باز گلستان را تدریس کرده و در آثارش به خصوص داستان بلند «سنگی برگوری» از این ویژگی استفاده کرده است.

وی در پایان حکایت کوتاهی از سعدی خواند و داستان آن را با رمان «پیرمرد و دریا» همینگوی مقایسه کرد.

شاه آبادی: سعدی و ویکتور هوگو پیامبرانی در دوره خودشان هستند
حمیدرضا شاه آبادی در ادامه به سخنرانی پرداخت و گفت: آدم اول باید خودش را بشناسد تا بتواند تاثیرات دیگران روی خودش را بررسی کند. برای اینکه خودش را بشناسد باید از خودش فاصله بگیرد و این کار خیلی سختی است. بسیاری موارد احساس می‌کنیم از خودمان فاصله گرفته‌ایم و داریم خودمان را نقد می‌کنیم، غافل از اینکه یک نیروی درونی دارد بر اساس میل خودمان ما را بررسی می‌کند. بنابراین خودشناسی یک مفهوم دیریاب است و آدم به راحتی نمی‌تواند خودش را تحلیل کند.

وی افزود: به همین دلیل یافته‌های این چنینی یافته‌های دقیقی نیستند و ممکن است بر پایه توهم ایجاد شوند. ممکن است امروز من حرفی اینجا بزنم و مدتی بعد چیز دیگری در جای دیگری بگویم. اما اگر بخواهم کمی با اغماض برخورد کنم باید بگویم بزرگترین تاثیری که سعدی بر من گذاشته مقدمه گلستان است. در مقدمه گلستان سعدی ابتدا تصمیم می‌گیرد که سکوت کند و بعد تصمیم به حرف زدن بگیرد و در نهایت تصمیم به انزوا می‌گیرد. دوستی نزد او می‌آید و به او می‌گوید: عمر را غنیمت بشمار و از آن استفاده کن.

این نویسنده با اشاره به جهان‌بینی خاص سعدی ادامه داد: جهان‌بینی سعدی بر پایه دو اصل جفا و جبر شکل گرفته است. انسان اختیار چندانی از خودش ندارد. از طرف دیگر نمی‌شود به وفاداری دیگران هم چشم دوخت. در چنین جهانی سعدی احساس خستگی می‌کند، می‌خواهد راه سکوت و انزوا را پیش بگیرد ولی وقتی به محدود بودن عمر می‌اندیشد تصمیم می‌گیرد که به یک سازگاری با جهان برسد. رفته رفته نگاه دیگری شکل می‌گیرد؛ انسانی که در جهان با موقعیت نامناسب مجبور به زندگی است باید راهی بیابد که تعالی پیدا کند.

وی در پایان گفت: درسی که من از سعدی می‌گیرم این است که اگر من در جهانی زندگی می‌کنم که مطابق میل من نیست، اگر همه چیز بر پایه جبر و جفا است، من نباید سکوت کنم. باید به سازگاری و مدارا با دنیا برسم. مقصود من از مدارا و سازگاری، سازشکاری نیست بلکه پذیرش واقعیت‌ها است و تصمیم گرفتن برای حرکت در دل این واقعیت‌ها، کاری است که سعدی می‌کند. کاری که ویکتور هوگو می‌کند. هم سعدی هم ویکتور هوگو پیش از اینکه ادیب باشند، پیامبرانی هستند در دوره خودشان که دست به تغییر اطرافشان و بعد تغییر جهان می‌زنند و تصمیم می‌گیرند که چیزی را اعتلا ببخشند.

شهسواری: «بینوایان» بیشترین میزان تغییر شخصیت را در عین باورپذیری دارد
محمدحسن شهسواری نیز درباره آموزه‌هایش از سعدی و ویکتور هوگو و آموزش آنها به شاگردانش گفت: یکی از مهم‌ترین منابع من در تدریس تغییر و جذابیت رمان بینوایان است و خوشبختانه چون فیلم و کارتون زیاد از روی بینوایان ساخته شده، امیدم به این است که شاگردانم دیده باشند، خیلی امیدی ندارم که رمانش را خوانده باشند. در مورد سعدی هم خیلی تاکید دارم که به خصوص غزلیاتش را بخوانند.

این نویسنده در ادامه بیان کرد: می‌خواهم به آثار سعدی از دو دیدگاه مشهور در حوزه ادبیات مسیحی و به عکس ورود کنم به بینوایان با استفاده از نظرات یک حکیم مسلمان. درباره سعدی یک نکته تکنیکی در حوزه فرم است. کالوینیسم یکی از شاخه‌های پروتستان است. «پل شرایدر» فیلمساز و منتقد امریکایی که اتفاقاً خودش هم کالوینیست است تعریفی از سبک استعلایی در سینما دارد که بر اساس تعالیم کالوین شکل گرفته. او همه تمرکز خودش را در این سبک سینمایی به لحظه تجلی متمرکز می‌کند.

وی افزود: در تعالیم کالوین منظور از تجلی، تجلی امر قدسی است. تجلی در یک لحظه بسیار کوتاه رخ می‌دهد، به این صورت که سالک در یک مکان بسیار تاریک نشسته و با اعمال و رفتار و سلوک مداوم خودش روشنایی را بیرون از این مکان تاریک تجمیع می‌کند ولی برای عرضه کم کم این نور صبر می‌کند تا اینکه اعمالش و درک دریافتش از امر قدسی آنقدر زیاد شود که امکان سکون این روشنایی ممکن نباشد. در این لحظه که لحظه تجلی است، از یک روزن بسیار کوچک مثلاً به اندازه نوک یک سوزن، نور هفت خورشید بر سالک بتابد؛ در یک لحظه از آن روزن بسیار کوچک.

شهسواری خاطرنشان کرد: نکته مهم این است که در ابیات سعدی این لحظه تجلی در فرم نهفته است. فرم ابیات یا حتی مصرع‌های سعدی به این گونه است که همه معنا را چه در فرم، چه در محتوا جمع می‌کند و در یک لحظه و حتی گاهی در یک کلمه به مخاطب منتقل می‌کند.

نویسنده «شب ممکن» ادامه داد: پیروان شاخه‌ای از مذهب کاتولیک که جیمز جویس هم جز آنهاست معتقدند به سه موبد زرتشتی که براساس یک سری نشانه‌ها دنبال مسیح هستند. لحظه پیدا کردن مسیح بر اساس نشانه‌ها را تجلی می‌گویند. نشانه‌هایی که نویسنده در متن می‌گذارد مخاطب را به تجلی می‌رساند ولی در مورد سعدی این نشانه‌ها در متن نیست، بلکه در درون مخاطب است. بحث تجلی در داستان کوتاه به خصوص در مجموعه مردگان جویس به خوبی دیده می‌شود.

این مدرس داستان‌نویسی افزود: ما یک بحث بسیار مهم در داستان‌نویسی داریم که اگر نباشد کسی داستان نویسنده را نخواهد خواند و آن جذابیت داستان است. جذابیت نقطه اتصال بیشترین میزان تعادل بین تغییر و باورپذیری است. هرچه تغییر در شخصیت اصلی بالاتر باشد جذابیت بیشتر است. از طرفی چیزهایی که خیلی باورپذیر باشند جذاب نیستند. بحث تغییر شخصیت معمولاً در مورد رمان است چون در داستان کوتاه فضا و فرصت زیادی برای تغییر شخصیت نیست. هرچه تغییر شخصیت همراه با باورپذیری در یک رمان بیشتر باشد، آن رمان جذاب‌تر است.

نویسنده «میم عزیز» در ادامه گفت: حکیم بزرگ مسلمان شرقی «ابن مسکویه» بشر را تحت تاثیر سه قوه می‌داند. قوه اول غریزه ماست (قوه شهویه)، یک حد بالایی دارد که اسمش شَرَه است و فرورفتن در اعمال و رفتار غریزی است. برعکس آن خمودی است که استفاده نکردن از رفتارهای غریزی است. وسط این دو عفت است. ما در رمان می‌توانیم شخصیت را از یک بخش این محدوده شروع کنیم و بخش دیگری برسانیم؛ این تغییر شخصیت است. این تغییر را در بینوایان از شره داریم که همان جایی است که ژان والژان دزدی می‌کند تا جایی که کشیش باعث تحول او می‌شود و او به عفت می‌رسد.

وی افزود: قوه دیگر قوه غضبیه است؛ چیزی که در روانشناسی مدرن به نام خودِ آرمانی می‌شناسیم. چیزی که جهان بیرون از ما می‌خواهد آن باشیم؛ خانواده، فرهنگ، حکومت و... . این قوه هم یک حد بالا و یک حد پایین دارد. حد بالای آن تهور است؛ عمل شجاعانه‌ای که خارج از عقل باشد. حد پایین آن جبن (ترس) است. تولستوی هم در همین مورد گفته: «انتخاب بین خوب و بد انتخاب نیست. قهرمان در درام باید بین خوب‌های آشناپذیر قرار بگیرد.» مثل عشق و وظیفه. در بینوایان، ژان والژان در این موقعیت قرار می‌گیرد و در نهایت خودش را به ژاور تحویل می‌دهد. این دومین تغییر شخصیت بینوایان است.

نویسنده «پاگرد» ادامه داد: قوه سوم قوه ناطقه (عقل) است. حد بالای آن جربزه (وسواس فکری) است. که آن چیزی است که در رمان‌های روشنفکری زیاد می‌بینیم. حد پایین آن بلاهت است؛ استفاده نکردن از عقل در جایی که جایز است. در بینوایان جایی که ژان والژان ماریوس را نجات می‌دهد، ماریوس دیگر سمبل انقلاب یک ملت است. سومین تغییر ژان والژان قربانی کردن عزیزترین چیزی که دارد برای یک ملت است.

وی در پایان تاکید کرد: من به واسطه کارم رمان‌های زیادی خوانده‌ام به خصوص آثار کلاسیک. با قاطعیت می‌گویم این میزان تغییر را در هیچ رمانی ندیدم، که هم اینقدر زیاد باشد و هم باورپذیر. شاید یکی از دلایلی که این رمان بیشترین میزان اقتباس را در طول تاریخ داشته و هنوز زنده است، همین موضوع باشد.

یزدانی خرم: هوگو کاملاً ضدانقلاب است
در آخرین بخش این نشست مهدی یزدانی خرم نویسنده و روزنامه‌نگار گفت: برای یک ایرانی نویسنده، دوست داشتن سعدی فضیلت نیست چون خواسته یا ناخواسته بافت و ساختار زبان فارسی به سعدی گره خورده است. دیروز در این نشست بعضی از اساتید معتقد بودند می‌توان هوگو در ادبیات فرانسه را معادل سعدی دانست در ادبیات فارسی. من با این نظر مخالفم. سعدی و هوگو از یک خانواده نیستند. درست است که در حوزه ساختار هوگو از سعدی تاثیر پذیرفته و خودش هم به آن اذعان دارد ولی معادل هم نیستند.

نویسنده «سرخِ سفید» ادامه داد: من در «بینوایان» بیشتر از ژاور آموخته‌ام. هوگو برای من نماد نمایش امر شر است. همان‌طور که در «گوژپشت نوتردام» تصویری از انسانی می‌دهد که از جامعه به نوعی بیرون گذاشته شده و در این داستان بدن زشتی هم دارد. در بینوایان ژاور نادوست‌داشتنی است و در نهایت خودش را فدای امر مطلوب می‌کند. ژاور به خاطر نافرمانی از وظیفه‌اش خودکشی می‌کند و راوی امر شر می‌شود.

وی افزود: هوگو اولین کسی است که به حکم اعدام با گیوتین در فرانسه اعتراض می‌کند. کرامتی که هوگو برای جان و تن انسان قائل است قابل توجه است. هوگو به تبعید خودخواسته‌ای در زمان ناپلئون سوم تن می‌دهد و تا زمان سقوط او به فرانسه برنمی‌گردد. به نظر من هوگو یک لیبرال بزرگ است. او پسر «بنجامین کنستان» است و آشکارا او را ستایش می‌کند. برای من عجیب است که خوانش مارکسیستی همیشه خواسته هوگو را به نفع خودش مصادره کند در حالی که هوگو از نظر من کاملاً ضدانقلاب است. ماریوس که نماد انقلاب است شکست می‌خورد و خردی که ژاور و ژان والژان به دنبال آن هستند، جای او را می‌گیرد.

نویسنده «من منچستریونایتد را دوست دارم» در ادامه خاطرنشان کرد: نگاه چندسویه هوگو به امر سیاسی و جان انسان از طریق امر زشت است؛ چه چهره زشت، چه رفتار زشت. «امبرتو اکو» در کتاب درخشانش «تاریخ زشتی» بخش مهمی از تاریخ هنر را روایت زشتی می‌داند.

یزدانی خرم در پایان گفت: من در نوشتن از سعدی دو چیز را آموخته‌ام. اولاً سعدی کذاب بسیار بزرگی است؛ سفرهای نرفته و قدرتش در تلقین اینکه سعدی درون متن خود اوست؛ سعدی راوی و سعدی درون متن. همان کاری که پروست و سلین انجام می‌دهند. سعدی دارد سعدیِ دورن متنی می‌سازد. نکته بعد تکه‌نویسی‌های سعدی است. ما در ساختار تکه‌نویسی همیشه به استقبال «والتر بنیامین» می‌رویم ولی سعدی استاد تکه‌نویسی است. برای یک داستان‌نویس چه چیزی از بازآفرینی این ساختار جذاب‌تر است؟

زندگی ون گوگ

ونسان ون گوگ (به هلندی: فینشنت فن خوخ) یکی از بزرگترین نوابغ نقاشی جهان، در سال 1853 در هلند به دنیا آمد.

1394/03/24

جزئیات خبر

ونسان ون گوگ (به هلندی: فینشنت فن خوخ) یکی از بزرگترین نوابغ نقاشی جهان، در سال 1853 در هلند به دنیا آمد. او در طول عمر خود فردی ناشناخته بود و در دوران جوانی به معلمی پرداخت. ون گوگ نقاشی را در 27 سالگی شروع کرد و در طول تنها 10 سال تمام شاهکارهایش را خلق کرد. او در طول این 10 سال بیش از 900 نقاشی کشید که از معروف‌ترین آن‌ها نقاشی شب پر ستاره است. بیشتر نقاشی‌های مهم ون گوگ از جمله همین نقاشی در دو سال پایانی زندگی او کشیده شدند. جالب این است که او در طول عمر خود تنها یک نقاشی یعنی تاکستان سرخ را به قیمت 400 فرانک به فروش رساند و خریدار آن نیز خواهر یکی از دوستانش بود. ون گوگ در سال 1890 در 37 سالگی درگذشت. او در 60 روز پایانی عمرش 90 نقاشی کشید و سرانجام در 29 ژوئیه براثر شلیک گلوله‌ای به شکم‌اش زخمی شده و روز بعد در یک مهمانخانه از دنیا رفت. برخلاف عقیده رایج، او خودکشی نکرد بلکه گلوله از یک اسلحه معیوب توسط دو نوجوان شلیک شده و وی برای نجات آن‌ها مسئولیت این شلیک را برعهده می‌گیرد.

تاکستان سرختاکستان سرخ (1888): برای دیدن تصویر اصلی بر روی آن کلیک کنید

شب پرستاره

شب پرستاره ون گوگ یکی از معرف‌ترین آثار هنری جهان است که بیشترین تکثیر و کپی را در بین تمام نقاشی‌ها داشته است. این نقاشی یکی از نمادهای هنر مدرن اروپا به شمار می‌رود. ون گوگ این نقاشی را در سال 1889 و در 36 سالگی خود نقاشی کرده، در حالی که در بیمارستان روانی سنت رمی در فرانسه بستری بود. نقاشی نمایی از یک چشم‌انداز است که ون گوگ آن را از درون اتاقش در بیمارستان می‌دیده است. بسیاری از افراد بدون آن‌که دلیل خاصی داشته باشند یا بتوانند معنایی که در پشت این نقاشی قرار دارد را توضیح دهند، آن را دوست دارند. اما به راستی معنای شب پرستاره چیست؟

شب پر ستارهشب پرستاره (1889): برای دیدن تصویر اصلی بر روی آن کلیک کنید

عاملی که سبب کشیده شدن نقاشی شب پرستاره شد

بسیاری از مردم می‌دانند که ون گوگ یک نقاش اکسپرسیونیست معروف بود، اما علاوه بر این چیزهایی نیز درباره این‌که او دیوانه بود و از مشکلات روانی رنج می‌برد نیز شنیده‌اند. داستان بریده شدن گوش ون گوگ که به دنبال یک درگیری با دوستش پل گوگن (نقاش فرانسوی) به وقوع پیوست از حکایات معروف تاریخ هنر است. این حادثه که به نظر می‌رسد در سال 1888 به وقوع پیوسته است یک سال قبل از کشیده شدن نقاشی شب پر ستاره و دو سال قبل از مرگ او رخ داده است. برخی‌ها عقیده دارند که او به دلیل افسردگی و توهمات شنوایی که داشته و از گوش چپ خود صداهایی می‌شنیده، دلیل تصمیم می‌‌گیرد آن را ببرد. برخی دیگر نیز عقیده دارند که او عاشق یک زن بدنام شده بود و به دلیل نداشتن پولی برای خرید هدیه، گوش خود را به عنوان هدیه برای او فرستاده است. به هر حال او چیزی از این ماجرا به یاد نمی‌آورد هر چند بعدها نقاشی خود را از این واقعه کشید.

ون گوگ

پرتره ون گوگ از خودش (1889)

همگام با شهرت یافتن ون گوگ به عنوان یک نقاش دیوانه، و پس از بریده شدن گوشش، او به یک دیوانه خانه سپرده شد. منابع تاریخی می‌گویند که ون گوگ نقاشی شب پرستاره را در زمانی که در بیمارستان روانی بوده کشیده است و این نقاشی منظره‌ای است که ون گوگ از پنجره اتاقش می‌دیده است. آیا بیماری روانی ون گوگ کمکی به یافتن معنای نقاشی شب پرستاره خواهد کرد؟ او درباره این نقاشی به برادرش می‌گوید:

نگاه کن، من دارم یک رویای دیگر می‌بینم. و در این لحظه خورشید، ماه و 11 ستاره به سمت من خم شده‌اند.

ون گوگ: بین امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم

متأسفانه علاوه بر مردمی که خبر بریده شدن گوش ون گوگ را شنیده بودند و گمان می‌کردند او دیوانه شده است، منتقدان هنری نیز در آن زمان چنین عقیده‌ای داشتند. در آن زمان نظر منتقدان در موفقیت یا شکست یک هنرمند بسیار موثر بود. منتقدان مجاب شده بودند که نقاشی‌های ون گوگ درهم و برهم، خام و بچگانه است و خودش نیز دیوانه است. در واقع دلیل این سخنان این بود که نقاشی‌های او مانند نقاشی‌های آن دوران که بیشتر شبیه عکس و تصویر واقعی از مناظر بودند، نبود. درحالی که نقاشان دوران میانی قرن 19 بیشتر به کشیدن مناظر و پرتره‌های شبیه واقعیت علاقه داشتند، ون گوگ به کشیده نقاشی‌هایی که مبالغه و برون ریزی در آن‌ها مشهود بود علاقه داشت و دوست داشت احساسات و هیجان‌های درونی‌اش را بیان کند. نقاشی‌های او همانند نقاشی شب پرستاره از زمانه خودش بسیار جلوتر بودند و راه را برای ظهور اکسپرسیونیسم در اوایل قرن بیستم باز کردند، اما نقاشی‌های او در زمان مورد توجه قرار نگرفت. احساس انزوا و به چالش کشیده شدن ون گوگ در نقاشی شب پر ستاره او انعکاس یافته است.

برخی افراد این سوال را مطرح می‌کنند که چرا ون گوگ در این نقاشی 11 ستاره کشیده است؟ عقیده بر این است که این 11 ستاره به داستان حضرت یوسف در کتاب مقدس و 11 برادر او مربوط است. او کارهای بسیاری برای برادرانش کرد ولی با وجود این همه نیکی، او نتوانست توجه و پذیرش برادرانش را جلب کند و درنهایت آن‌ها او را به درون گودال انداختند و او سال‌ها به عنوان برده سپری کرد. این داستان شبیه زندگی خود ون گوگ است. او با وجود تلاش‌های بسیاری که کرد، نتوانست نظر منتقدان را جلب کند و در نهایت توسط آن‌ها طرد شد و به بیمارستان روانی فرستاده شد. بنابراین 11 ستاره نماد منتقدان خود ون گوگ است.

شب پرستاره

اما سوال دیگری که به ذهن می‌آید این است که اگر 11 ستاره نماد منتقدان ون گوگ است، پس خود او کجاست؟ اگرچه پاسخ قطعی به این سوال دشوار است، اما به نظر می‌رسد که ون گوگ خودش را با نماد درخت سروی که در پیش زمینه نقاشی است نشان داده است. این درخت در بسیاری از نقاشی‌های دیگر ون گوگ از جمله “مزرعه ذرت با سروها” نیز دیده می‌شود. این سرو با وجود اینکه در نگاه اول توجه را به خود جلب می‌کند اما در عین حال به دلیل اندازه، رنگ تیره و شوم خود و تضاد با ستاره‌های درخشان موجود در نقاشی بسیار مبهم است. در زمانی که ون گوگ افسرده و غمگین بود، عجیب نیست که خود را با یک درخت سرو ترسناک و غیرطبیعی نشان دهد. آیا معنای دیگری نیز در پشت یازده ستاره و سرو شب پرستاره وجود دارد؟

مزرعه ذرت با سروهامزرعه ذرت و سروها (1889): برای دیدن تصویر اصلی بر روی آن کلیک کنید

آنچه از ونگوگ نمی‌دانیم

گل‌های آفتاب‌گردان، مزارع ذرت و درختان سروی که ونسان ونگوگ با رنگ‌های شگفت‌انگیز و ضربه های پر انرژی‌اش بر روی بوم به تصویر کشیده از آشناترین و محبوب‌ترین تصاویر ماندگار در حافظه‌ هنری همه‌ ماست.

1394/03/24

جزئیات خبر

گل‌های آفتاب‌گردان، مزارع ذرت و درختان سروی که ونسان ونگوگ با رنگ‌های شگفت‌انگیز و ضربه های پر انرژی‌اش بر روی بوم به تصویر کشیده از آشناترین و محبوب‌ترین تصاویر ماندگار در حافظه‌ هنری همه‌ ماست.
 
پیش از آن، دانش عمومی از سرگذشت او مدیون«سودای زندگی»، فیلم زندگینامه‌ وی بود.
 
اما تازه‌ترین زندگینامه‌ای که از او چاپ شده، نشان می‌دهد ونگوگ بیش از زندگی، آرزوی تعارض و ناسازگاری را در سر می‌پرورانده است. 

این کتاب تازه، «ونگوگ؛ زندگی‌« نام داشته و «استیون نایفه» و «گرگوری وایت اسمیت» آن را نوشته‌اند.
 
نایفه و اسمیت نویسندگان خلاق و خوش‌فکری هستند که ظاهرا علاقه زیادی به کتاب نوشتن درباره‌ هنرمندان متفاوت داشته و قبلازندگینامه‌ «جیسون پولاک» را نوشته بودند. 

در این کتاب، ونگوگ مردی تنها، بداخلاق، الکلی و مریض توصیف شده که از شدت گربه‌صفتی ممکن است دست‌هایی را که غذا در دهان او می‌گذارد گاز بگیرد. 

شاید داشتن این ویژگی‌های اخلاقی از احترام‌مان برای آثار هنری او کم نکند اما حتما از میزان علاقه طرفداران ونگوگ به زندگی شخصی اومی‌کاهد. 

کتاب پر از جزئیات ریز و واقعی درباره ونگوگ است. کمیت، کیفیت را بهبود بخشیده و تنها اتفاقی که در چاپ افتاده حذف پانویس صفحات بوده اما مطمئن باشید متن 953صفحه‌ای کتاب با این حذف اصلا سکته نکرده. 

بخش‌های حذف شده روی وب ‌سایت رسمی‌شان وجود دارد.کتاب آن‌قدر جذاب و خواندنی شده که از وقت گذاشتن برای خواندنش پشیمان نخواهید شد.
 
نویسندگان حتی پرونده‌ای برای مرگ ونگوگ باز کرده‌اند و توضیح داده‌اند که: «ونگوگ، خودکشی نکرده است؛ بلکه در اثر یک تصادف مرده است. هیچ تفنگی اطراف مکان وقوع حادثه پیدا نشده، گلوله‌ای که باعث مرگ او شده از دور شلیک شده و زخم ایجاد شده نمی‌تواند در اثر شلیک گلوله از آن فاصله باشد. 

ضمن اینکه مسیر حرکت گلوله و زاویه ورود آن به بدن با نمای بیرونی زخم همخوانی ندارد. شواهد محلی نشان می‌دهند ونگوگ قربانی دعوای تعدادی پسربچه‌ مدرسه‌ای شده است.» 

او ابتدا دلال آثار هنری بود و به خاطر شغلش به پاریس و لندن سفر می‌کرد. اما ونگوگ جوانِ پر شر و شور آرزو داشت مبلّغ مسیحی باشد. اولین موعظه‌ او در انگلیس و در حاشیه رود «تیمز» بود اما با استقبال مواجه نشد.
 
او زمانی به هنر روی آورد که مطمئن شد نمی‌تواندکشیش و دنباله‌روی راه پدرش باشد. در عوض، ونگوگ از حمایت همه‌جانبه برادرش – تئو – بهره مند بود؛ تا جایی که تئو حاضر شد ماهیانه مبلغ 150 فرانک از حقوق ماهیانه‌اش را به ونسان داده و با این کار، زندگی مالی او را برای درازمدت تامین کرد.
 
برای اینکه دستتان بیاید تئو چقدر دست و دل‌باز بوده لازم است بدانید حقوق یک معلم فرانسوی در آن دوره، فقط 75 فرانک بوده‌است! 

ونگوگ زندگی هنری‌اش را با سیاه‌قلم از کارگران روستایی آغاز کرد اما نتوانست هیچ کدام را به فروش برساند.
 
تئو که شغلش خرید و فروش تابلوهای نقاشی بود ونسان را به استفاده از رنگ در نقاشی‌ها و کشیدن منظره تشویق کرد. پس از آن ونگوگ به نظریه رنگ‌های رامبراند علاقه‌مند شد و در سال 1886 با این امید تابلوی گل‌های آفتاب‌گردان را نقاشی کرد که بتواند هنرمندان ایتالیایی را تحت تاثیر قرار دهد. او تا سال 1888 و سفرش به شهر «آرل» در جنوب فرانسه چندان تغییر تکنیک نداد. 

ونگوگ امیدوار بود بتواند از «پل گاگین» الهام گرفته و خود، الهام‌بخش هنری او باشد. پس، گاگین را متقاعد کرد تا با او به آرل بیاید.
 
اما همه‌چیز مطابق برنامه‌ریزی پیش نرفت. گاگین، شخصیت استواری داشت که می‌خواست در کارگاه نقاشی کند اما ونگوگ، کار کردن در هوای آزاد را ترجیح می‌داد.
 
ونگوگ فرز و سریع بود و گاگین سست و تنبل. گاگین برای نقاشی‌هایش از تخیل و حافظه‌اش کمک می‌گرفت و ونگوگ دوست داشت خودش را در خدمت طبیعت قرار دهد. 

آرل‌نشین‌ها گاگین را ترجیح داده و ونگوگ را نادیده گرفتند. اختلاف‌ها بین دو نقاش بالا گرفت و گاگین اعلام کرد دسامبر 1889 به پاریس خواهد رفت. ونگوگ اما ناراحتی‌اش رابا بریدن گوش چپش نشان داد. 

مدتی بعد، او به علت تشخیص بیماری روانی در یک آسایشگاه بستری شد اما دست از نقاشی نکشید. ونگوگ18 ماه پس از فروش اولین تابلوی نقاشی‌اش در سن37 سالگی در اثر شلیک گلوله مرد.
 
سال‌های زیادی گذشت تا همه او را به‌عنوان یک نابغه پذیرفتند و تنها کسی که در زمان زند‌گی‌اش او را به‌عنوان یک نابغه هنری قبول داشت برادرش تئو بود. 

سال‌های خیلی زیادتری طول کشید تا همه بفهمند زندگی او چیزی جز یک فاجعه دردناک نبوده است. 

خبر انتشار این کتاب با همه جزئیاتش، مژده‌ای به طرفداران این هنرمند هلندی است، حتی اگر با خواندن کتاب، کام‌شان تلخ شود. 

موزه ون گوگ در آمستردام، تجسمی از تابلوی گل‌های آفتابگردان

موزه ون گوگ یکی از زیباترین موزه‌های هلند و حتی اروپا است که به آثار هنرمند برجسته هلندی ونسان ون گوگ می‌پردازد. این موزه یکی از جاذبه‌های گردشگری ارزشمند شهر آمستردام است. با کجارو همراه باشید.

1394/03/24

جزئیات خبر

موزه ون گوگ (انگلیسی: Van Gogh Museum) نگارخانه‌ای در آمستردام هلند است که به آثار نقاش هلندی، ونسان ون گوگ و معاصرانش اختصاص دارد. این موزه در میدان موزه‌ای قرار دارد که در آن، موزه‌های دیگری چون موزه امپراتوری، موزه اشتدلیک آمستردام و تالار کنسرت آمستردام قرار دارند. موزه ون گوگ در 2 ژوئن 1973 افتتاح شده است. طراحان ساختمان آن، گریت ریتفلد و کیشو کوروکاوا هستند. این موزه همین‌طور بزرگ‌ترین مجموعه از آثار نقاشی ون گوگ در جهان را در خود جای داده است. ابتدا گریزی به ون گوگ و آثارش می‌زنیم و بعد از موزه صحبت می‌کنیم. 

ونسان ون گوگ و آثارش

ونسان ون گوگ یا فینسِنت ویلم فان خوخ (به هلندی: Vincent Willem van Gogh) (زاده 30 مارس 1853 – درگذشت 29 ژوئیه 1890) یک نقاش پسادریافتگر هلندی بود، که کارش تاثیر گسترده‌ای بر هنر قرن بیستم داشت. کار او شامل پرتره‌ها، خودنگاره‌ها، مناظر، طبیعت بی‌جان، سروها، مزارع گندم و گل‌های آفتاب‌گردان است. او از کودکی به نقاشی علاقه داشت ولی تا اواخر دهه دوم زندگی‌اش نقاشی نکرد. او بسیاری از کارهای شناخته‌شده‌اش را در دو سال آخر زندگی‌اش تکمیل کرد. وی در یک دهه، بیش از 2100 کار هنری تولید کرد که شامل 860 نقاشی رنگ روغن و بیش از 1300 نقاشی با آب‌رنگ، طراحی و چاپ می‌شود.

ون گوگ

ون گوگ در 13 سالگی 1866

ون گوگ در خانواده‌ای سطح متوسط به بالا به دنیا آمد و جوانی خود را به عنوان دلال آثار هنری گذراند. او بعد از تدریس در آیل‌ورث و رامس گیت انگلستان به لاهه، لندن و پاریس مسافرت کرد. او در جوانی عمیقا مذهبی بود و آرزو داشت کشیش شود. از 1897 به عنوان مُبلغ مسیحی در میان کارگران زغال سنگ در بلژیک فعالیت کرد و در آنجا شروع به کشیدن طرح‌هایی از مردم محلی نمود. در 1885 سیب‌زمینی‌خورها را که به عنوان اولین کار مهم او شناخته می‌شود کشید. در مارس 1886 به پاریس رفت و با دریافتگری فرانسوی آشنا شد. بعدها به جنوب فرانسه رفت و تحت تاثیر نور آفتاب شدید آنجا قرار گرفت.

ون گوگ

ونسان در 18 سالگی، بین 1871 و 1872. او در این زمان در یکی از شعبه‌های شرکت گوپیل و شرکا در لاهه کار می‌کرد.

هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی به‌سر می‌برد و در تمام طول عمر خود تنها یک تابلو، یعنی تاکستان سرخ را فروخت، اما اکنون به‌عنوان یکی از تاثیرگذارترین نقاشان قرن نوزدهم در جهان شناخته می‌شود.

تاکستان سرخ ون گوگ

تاکستان سرخ ون گوگ

ون گوگ شیفته نقاشی از مردم طبقه کارگر مانند تابلوی سیب‌زمینی‌خورها، کافه‌های شبانه مانند تراس کافه در شب، مناظر طبیعی فرانسه، گل‌های آفتابگردان، شب پر ستاره و خودنگاره بود. وی در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی و فشار روحی رنج می‌برد و به اعتقاد اکثریت همین موضوع به خودکشی او منجر شد.

ون گوگ

 نقاشی سیب‌زمینی‌خورها

ماجرای بریدن گوش چپ

ونسان ون گوگ که از بیماری روانی رنج می‌برد، در دسامبر 1888 گوش چپ خود را با تیغ سلمانی برید. درباره اصل ماجرا تردیدی وجود ندارد و خود نقاش هم در دو خودنگاره تصویر خود را با گوش باند پیچی شده کشیده است. ون گوگ تا روز 23 دسامبر دو گوش درست داشت، اما روز بعد که او را در بستر غرق خون یافتند، جای گوش چپ او خالی بود و به یاد نمی‌آورد چه بلایی به سرش آمده است. درباره چگونگی ماجرا حرف و حدیث زیاد است و دو روایت بر سر زبان‌ها است:

ون گوگ

اول: ون گوگ، که در اوایل سال 1888 به توصیه برادر کوچک و مهربانش تئو به شهر آرل در جنوب فرانسه کوچ کرده بود، چند ماه بعد به ناراحتی روحی و افسردگی شدید دچار شد؛ او در کابوس‌های وحشتناک و هذیان‌آلود دست و پا می‌زد و به عوالم جنون نزدیک می‌شد. هنرمند رنجور و حساس که از مدتی پیش در گوش چپ خود صداهایی تحمل‌ناپذیر می‌شنید، تصمیم گرفت با اقدامی قطعی خود را از شر گوشش راحت کند.

دوم: روایت دیگر این است که ون گوگ به زنی به نام راشل دل بسته بود و چون مال و منالی نداشت به او بدهد، به دلبر خود قول داده بود که به او یک «هدیه گران‌بها» تقدیم کند و این البته گوش خودش بود. برای این روایت گواه واقعی وجود دارد، زیرا راشل واقعا گوش بریده را دریافت کرد.

ون گوگ

موزه ون گوگ در شهر آمستردام در نمایشگاه جدیدی با عنوان «بر لبه جنون» شرح دقیق و متوازنی از یک سال و نیم پایانی زندگی هنرمند ارائه می‌دهد. هر چند در خصوص بیماری ون گوگ تشخیص دقیقی ارائه نمی‌دهد ولی سلاح کمری کهنه و زنگ زده‌ای را که حوالی سال 1960 در مزرعه محل تیراندازی کشف شد به نمایش گذاشته است.

آزمایش‌ها نشان می‌دهند که با این سلاح شلیک شده و بین 50 تا 80 سال زیر خاک مدفون بوده است. به عبارتی دیگر به احتمال زیاد همان سلاحی است که ون گوگ از آن استفاده کرده است.

در مورد بیماری او تاکنون فرضیه‌های متعددی مطرح شده از ابتلای او به بیماری صرع و اسکیزوفرنی و نوشیدن بیش از حد الکل گرفته تا ابتلا به جنون یا اختلال شخصیت.

عامل ریشه‌ای

نامه ون گوگ

در این موزه نمایشگاه نامه‌ای که اخیرا کشف شده و پوشش رسانه‌ای گسترده‌ای داشت به نمایش گذاشته شده است. نامه‌ای است به قلم پزشک معالج ون گوگ در آرلس که با ترسیم نموداری دقیقا نشان می‌دهد نقاش چه قسمتی از گوش خود را بریده بود. زندگینامه نویسان در مورد اینکه او کل گوش چپ و یا فقط لاله آن را بریده بود سال‌ها بحث کرده‌اند. این نامه که توسط برنادت مورفی پژوهشگر مستقل و نویسنده کتابی با عنوان «داستان حقیقی گوش ون گوگ» کشف شده بدون هیچ تردیدی ثابت می‌کند که نقاش تمامی گوش چپ خود را بریده بود.

ون گوگ

پرتره دکتر گاشه، ونسان این اثر را در آخرین سال زندگی خود خلق کرد، 1890

این نامه یکی از جدیدترین و جالب‌ترین بخش‌های نمایشگاه موزه ون گوگ است. ولی اخیرا که به دیدن این نمایشگاه رفتم چیز دیگری توجه مرا جلب کرد. یکی از نقاشی‌های نیمه تمام ون گوگ به طول وعرض تقریبا یک متر و با عنوان «ریشه‌های درخت» محصول 1890. ون گوگ صبح روز 27 ژوئیه چند ساعت قبل از اقدام به خودکشی روی این تابلو کار می‌کرد. این آخرین نقاشی او است.

ریشه‌های درخت

نقاشی ریشه‌های درخت

بدون شک این نقاشی مضطرب به نظر می‌رسد. گو اینکه مملو از تلاطم‌های روحی است. مارتین بیلی می‌گوید:

 یکی از آن نقاشی‌هایی است که شکنجه‌های روحی را که ون گوگ گاهی اوقات دچار آن می‌شد می‌توان در آن دید.

موزه ون گوگ در آمستردام

موزه ون گوگ

موزه ون گوگ (Van Gogh Museum) یکی از جاذبه‌های گردشگری آمستردام هلند است که دارای آثار نقاش هلندی ونسان ون گوگ و معاصران خود است. این موزه، دارای بزرگ‌ترین مجموعه از نقاشی‌های ون گوگ و نقاشی دیگر نقاشان مشهور در جهان است. اغلب آثار ون گوگ موجود در این مجموعه، توسط پسرش وینسنت ویلم ون گوگ که در سال 1925 آنها را به ارث برده بود، نمایش‌های طولانی به موزه شهری آمستردام قرض داده شد. اما سرانجام در سال 1962 به بنیاد ونسان ون گوگ منتقل شد که امروزه به نام موزه ون گوگ مشهور است.

موزه ون گوگ

طراحی موزه ون گوگ به کمک دولت هلند در سال 1963 و به دست معمار هلندی گرید ریتود انجام گرفت. این طراح یک سال بعد درگذشت و ساختمان تا سال 1973  کامل نشده باقی ماند. ضلع‌های نمایشگاه در سال 1999 توسط یک مدرنیست ژاپنی به نام Hans van Heeswijk به آن اضافه شد. موزه ون گوگ دارای بیش از 200 اثر از ون گوگ و چند نقاش بزرگ دیگر که از دوستان ون گوگ بوده‌اند است.

موزه ون گوگ

بازسازی موزه ون گوگ

موزه ون گوگ آمستردام یکی از محبوب‌ترین موزه‌های کشور هلند است. جریان رو به رشد بازدیدکنندگان نیازمند راهکارهایی هوشمندانه برای این ساختمان بود که توسط معمار مشهور گریت ریتولد (1973) و کروکاوا (1999) طراحی شد. این طرح خطوط کلی را از جزئیات زیاد بال‌های بیضی شکل ساختمانی که کروکاوا در سال 1999 در آمستردام ساخت، تغییر داد. کیشو کروکاوا و همکارانش (موسسان شرکتی که توسط کیشو کروکاوا و یک طراح غرفه‌های نمایشگاه‌های موقت در سال 1999 پایه گذاری شد) طراحی سالن ورودی جدید موزه را بر عهده داشتند. سپس معماران Hans van Heeswijk روی آن به دقت کار کردند تا راهکارهایی را کشف کنند که بخش‌های موجود و ساختارهای جدید به یک کل جدید شگفت‌انگیز تبدیل شود.

موزه ون گوگ

نتیجه این زحمات تشکیل ورودی جدید موزه شد که به خوبی پاسخگوی بازدیدکنندگان زیاد را می‌دهد. این تغییرات در سال 2015 به اتمام رسید.

موزه ون گوگ

طرح جدید شامل بررسی و تغییر تمام خطوط بیرونی موزه و فرم بیضی کوروکاوا در سال 1999 است. شرکت معماری کیشو کوروکاوا و همکاران که پیش از این ورودی و سردر این موزه را در سال 1999 طراحی و اجرا کرده بودند، مسئول گسترش و تغییرات جدید ورودی و سالن این موزه به شمار می‌رفتند. همچنین گروه معماری هانس ون هیسویک مسئول طراحی و گسترش داخل موزه بودند.

موزه ون

موزه ون گوگ

موزه ون گوگ

مدیر موزه می‌گوید:

طراحی و روند اجرای ورودی و سردر موزه به خوبی به اتمام رسیده است. با توجه به اینکه مدت کوتاه 18 ماهه برای طراحی، اجرا و تحویل پروژه وجود داشته، تیم طراحی به خوبی کار خود را به اتمام رسانده‌اند. تمام شیشه‌های ورودی و سالن به خوبی با سازه بنا همتراز شده و نسبت به بودجه محدود به خوبی اجرا شده‌اند. لابی موزه گسترش یافته و یک فروشگاه در این بخش تعبیه شده است. بهبود دسترسی، تدارکات مناسب و خلق فضای بیشتر باعث شده تا بازدیدکنندگان به راحتی از موزه بهره لازم را ببرند.

موزه ون گوگ

علاوه بر این، این چیدمان برای Museumplein نیز بهتر است (تمام نهادهای فرهنگی در حال حاضر ورودی‌های خود را دارند که نمای مربعی را شکل می دهند.) ساختمان شفاف با کیفیت سازه‌ی هنری شیشه‌ای آن، هم موزه‌ی ون گوگ و هم Museumplein را غنی می‌کند.

موزه ون گوگ

ساختار شیشه‌ای موزه

 شیشه به عنوان متریال سازه‌ای در ورودی جدید ساختمان، بزرگ‌ترین ساختار شیشه‌ای در هلند است که در آن تاسیسات شیشه‌ای (تیرها و قاب‌ها) و واحدهای شیشه‌ی دو جداره؛ عناصر سازه‌ی اصلی ساختمان هستند.

موزه ون گوگ

این یک گام بزرگ در جهت نوآوری‌های فنی در ساختمان‌های شیشه‌ای و به کار بردن شیشه به عنوان یک متریال سازه‌ای است. طول این سازه‌ی شیشه‌ای 12 متر است که پیش از این هیچ سازه‌ی شیشه‌ای با این طول در هلند ساخته نشده بود. برای ثبات سقف، تیرهای شیشه به سازه‌ی فولادی متصل می‌شوند و به عنوان یک ساختار با هم عمل می‌کنند.

موزه ون گوگ

نما، سقف و راه پله‌ها از واحد های شیشه‌ی دو جداره‌ی عایق تشکیل شده‌اند که به این معنی است پانل‌های مستطیلی شیشه‌ای در طول نصب در سایت شکل گرفته‌اند. مساحت کلی حدود 650 متر مربع است.

موزه ون گوگ

موزه ون گوگ

موزه ون گوگ

علاوه بر ویژگی‌های بالا، تغییرات مختصر در پلان موزه، شفافیت لازم برای ارتباط فضایی بین ساختمان اداری و فضاهای فرهنگی را افزایش داده است. شیشه به عنوان موادی جدید بیشتر فضای ورودی و لابی را در بر گرفته و جزئی از عناصر اصلی ساختمان به شمار می‌رود. شیشه به عنوان گامی رو به جلو در نوآوری فنی و تعریف کانسپت شفافیت پروژه است. در تمام هلند ساختار گسترده شیشه‌ای با این متراژ وجود ندارد. ارتفاع شیشه‌ها در این ساختمان 12 متر است و به همین دلیل شیشه به سازه فلزی به صورت مستقیم متصل شده تا پایداری بهتری ارائه دهند.

موزه ون گوگ

موزه ون گوگ

سقف شفاف پروژه در روند طراحی مبلمان و المان‌های لابی تأثیر به سزایی داشته است. راه پله داخل از شیشه طراحی و اجرا شده تا مقدار مصالح بنایی در داخل کاهش یابد. پله به عنوان مبلمان شفاف موزه تعریف شده است. چراغ‌های LED در سراسر پله‌ها تعبیه شده تا لابی از نور لازم بهره ببرد. ستون‌ها و فضاهای داخلی به زیبایی و با توجه به ویژگی کشور هلند نورپردازی شده است. تمام این تغییرات در راستای ارائه فرم و طرحی نو صورت گرفته است.

موزه ون گوگ

در سال 2015، این موزه 1/9 میلیون بازدید داشت که آن را دومین موزه پربازدید هلند و سی و یکمین موزه پربازدید جهان کرده است.

تابلو شب پر ستاره | شاهکار ونگوگ

ونسان ونگوگ یکی از نقاشان شهیر قرن نوزدهم اروپاست که در طی روزهای زندگی خود تنها یک تابلو را فروخت و کارهایش درست پس از مرگ او مورد توجه بسیار قرار گرفت. ونگوگ که بیش تر هنرمندی خودآموز بود، در طول زندگی 37 ساله خود بیش از 2000 نقاشی رنگ و روغن، طراحی، آبرنگ و … خلق کرد.

1394/03/24

جزئیات خبر

ونسان ونگوگ یکی از نقاشان شهیر قرن نوزدهم اروپاست که در طی روزهای زندگی خود تنها یک تابلو را فروخت و کارهایش درست پس از مرگ او مورد توجه بسیار قرار گرفت. ونگوگ که بیش تر هنرمندی خودآموز بود، در طول زندگی 37 ساله خود بیش از 2000 نقاشی رنگ و روغن، طراحی، آبرنگ و … خلق کرد. او همچنین بیش از بیست نامه، به خصوص برای برادرش نوشته است که در آن ها عقایدش درباره هنر را به رشته تحریر در آورده: «همیشه به قدم زدن زیاد و عشق به طبیعت ادامه بده! چرا که راهی برای فهم و درک بهتر هنر است.» ونگوگ همین طور در سال 1874 می نویسد: «ما نقاشان طبیعت را می فهمیم و به آن عشق می ورزیم، زیرا که به ما می آموزد چگونه ببینیم.»
شب پر ستاره، یکی از معروف ترین آثار ونسان ونگوگ است که هنوز هم بسیاری در نقاشی از آن الگو می گیرند. رنگ های شفاف و جذاب، چرخش های دوست داشتنی قلم مو و سبک خاص نقاشی از ویژگی های جالب تابلو «شب پر ستاره» است. ونگوگ درباره الهام کشیدن این تابلو، این گونه به برادرش می نویسد:
امروز صبح تا طلوع آفتاب، مناظر بیرون را از پنجره به نظاره نشستم، چیزی نبود جز ستاره های صبحگاهی که بسیار درشت به نظر می رسیدند. 

تابلو شب پرستاره، از رنگ روغن و با سایز متوسط است که با نقش ماه‌ی احاطه شده و شبی مملو از ستارگان درخشان را به تصویر می کشد. آسمان، ستارگان و ماه در کل سه چهارم تابلو را به خودشان اختصاص می دهند و احساسی متلاطم و خروشان را القا می کنند. طرح های چرخشی و دوار دور ستارگان به گونه ای است که همچون موج دیده می شوند و در رنگ های سفید و زرد روشن کشیده شده اند. در سمت راست ماه به چشم می خورد و در سمت چپ نیز ستاره زهره قرار دارد. در زیر این اسمان پر نقش و نگار نیز، روستایی آرام با انبوهی از خانه های کنار هم خوابیده است. در سمت چپ درخت بلند قامت سروی توجه را به خودش جلب می کند تا درازای آن سر به آسمان می ساید. این درخت سرو به نوعی نمادین می تواند پل میان مرگ و زندگی دیده شود، چرا که از سویی به زمین وصل و از سویی دیگر به آسمان متصل شده است. درختان سرو همچنین نشانه ای از آرامگاه و سوگواری هستند. 
اما منظره ستارگان، همیشه من را به درون رویا فرو می کشد.
ونگوگ این تابلو دوست داشتنی را در سال 1889 میلادی و در روستای سنت پل فرانسه پدید آورد. خوب است بدانید که امروزه تابلو شاهکار «شب پرستاره» ونسان ونگوگ در موزه هنرهای معاصر نیویورک قرار دارد.

کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ

وینسنت ون گوگ تابلوی مشهور کم ندارد. شاید بتوان «شب پرستاره» را مشهورترین تابلوی او نامید. ون گوگ شاید هنوز یک راز بزرگ برای ما باقی گذاشته باشد.

1394/03/24

جزئیات خبر

فرادید: وینسنت ون گوگ تابلوی مشهور کم ندارد. شاید بتوان «شب پرستاره» را مشهورترین تابلوی او نامید. ون گوگ شاید هنوز یک راز بزرگ برای ما باقی گذاشته باشد.
 
کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ
 
به گزارش هافینگتون پست، تابلوی «تراسِ کافه در شب» گروهی از پاترون‌های غریبه را به تصویر می‌کشد که از عصر خود در آرلسِ فرانسه لذت می‌برند. پژوهشی که به تازگی انجام شده ادعا می‌کند که این 12 نفر – با محوریت یک شخص مو بلند – چندان هم غریبه نیستند. درست حدس زدید. این امکان وجود دارد که تابلوی مشهور ون گوگ به یک تابلوی مشهورتر اشاره دارد: تابلوی «شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی.
 
ارجاع مذهبی چندان هم از شخصیت ون گوگ به دور نیست. او قبل از اینکه یک نقاش معروف شود علاقه داشته تا همه جا موعظه بخواند. پدر او در یک کلیسای هلندی پیشوای روحانی بود. عموی ون گوگ هم یک دانشمند و خداشناس معروف در هلند بود. او تلاش کرد تا برادرزاده خود را نیز در همین راه بیندازد، اما ون گوگ به دفعات در این مسیر با شکست مواجه شد.
 
در نهایت، ون گوگ در سن 27 یا 28 سالگی با جدیت به هنر روی آورد و تا قبل از مرگش در سال 1890  حدود 900 اثر را خلق کرد. البته مردم تنها چند اثر از او را می‌شناسند. شب پرستاره و تراس کافه در شب از جمله تابلوهای مشهور او هستند. از آن 12 نفر چه می‌دانید؟
 
کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ

خارد باکستر یک پژوهشگر مستقل است و در رابطه با نمادگراییِ مذهبی ون گوگ چندین نظریه دارد. باکستر عمیقا اعتقاد دارد که ون گوگ با ظرافتی خاص تابلوی شام آخرِ داوینچی (یا حداقل ژانر آن را) در تابلوی «تراس کافه در شبِ» خود به کار گرفته است. در ادامه گزیده‌ای از بحث باکستر در این رابطه را خواهید خواند.
 
پس از طرح اولیه، ون گوگ برخی از عناصر مذهبی را وارد «تراسِ کافه در شب» کرد
 
کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ

زمانی که ون گوگ این تابلو را می‌کشید، با اشاره‌ای مستقیم با این تابلو به پدرش نامه‌ای نوشت: «من به یک چیز خیلی احتیاج دارم... بهتر بگویم... به مذهب.» در بالا راست، ون گوگ  تصویری از یک کافه را کشیده است، اما در تابلوی نهایی برخی تغییرات وجود دارد.
 
در اثر نهایی، یک شخصیت سایه مانند از گذرگاه خارج می‌شود. در شخصیت‌های دیگر این تابلو از رنگ طلایی استفاده شده است. اما این شخصیت مانندِ سایه تیره است. زردِ مخصوصِ ون گوگ در ظاهر بهشت گونه‌ی این تابلو پراکنده شده است. فانوس بالای سر آن شخصیت محوری مانند یک هاله نور در این تابلو به چشم می‌آید.
 
چندین صلیب در تابلوی او وجود دارد. نمادگراییِ ظریفی که ون گوگ پیش‌تر تجربه کرده بود

کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ
 
در تراس کافه در شب، از صلیب نیز استفاده شده است. بالای سرد آن شخصیت محوریِ این تابلو که از گذرگاه خارج می‌شود یک صلیب وجود دارد. البته به کمی بزرگنمایی در تصویر نیاز است تا بتوان صلیبِ دیگری که به سینه این شخصیت محوری دوخته شده است را دید.
 
البته شاید بتوان گفت که این نمادهای مذهبی غیرعمدی بوده است. اما تسوکاسا کودِرا، نویسنده ژاپنی تاریخ هنر است که در دهه 90 میلادی چندین کتاب راجع به اسطوره‌شناسی‌ و مسیحیت ون گوگ نوشت. او نیز اشاره کرد که ون گوگ در تابلوی «برزگر -1988» تلاش کرده تا خورشید را به عنوان یک هاله نور نشان دهد. درست مانند همان موردی که باکستر اشاره دارد.
 
کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ

دِبورا سیلورمن، استاد دانشگاه کالیفرنیا لس‌آنجلس، نوشت: «هنر ون گوگ تا سال 1988 به یک پروژه نمادگرایانه تکامل یافت که می‌توان آن را «واقع‌گراییِ مقدس» نامید.» 

تابلوی «لالایى‌ِ» ون گوگ یک زن را به تصویر کشیده که بر روی صندلی نشسته است. می‌توان چنین برداشت کرد که این زن تصویر حضرت مریم است. این تابلو در کنار دو تابلوی گل آفتابگردانِ او بود. در جریان این تابلو، او به برادر خود نامه نوشت و این سه اثر را مانند تصویری دانست که‌ در سه‌ قاب‌ تهیه‌ کرده و باید پهلوى‌ یکدیگر قرار گیرند. اِورت فان اویتِرت راجع به این تابلو نوشت: «خانم رولین نقش مریم مقدس را بازی می‌کند... و آن گل‌های آفتابگردان نیز همان عیسی مسیح است.»
 
نمادگراییِ مذهبی پیش‌تر در تابلوهای ون گوگ وجود داشته است

کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ
 
ون گوگ «داخل رستوران کارِل در آرلِس» را چندین بار امتحان کرد. گمان زده می‌شود که اولین تابلو در سال 1888 تمام شد، اما تاریخ دقیق آن مشخص نیست. باکستر با اشاره به شخص محوری این تابلو معتقد است که این تابلو یک «شام آخرِ» دیگر است. محل قرارگیریِ افراد و باده در این تابلو موردی است که باکستر به آن اشاره می‌کند.
 
در دومین تابلو، ون گوگ نان و باده بیشتری را به آن اضافه کرده است. همچنین، یک شخص برگ نخل را به دست گرفته است. علاوه بر آن، باکستر معتقد است اگر از وسط تابلو به چپ نگاه کنیم، اولین نفری که لباس آبی دارد همان «یوحنا» است که از اثر داوینچی گرفته شده است.
 
کلید آن شاید در دست نمادگراییِ مذهبی نقاش هلندی «رامبرانت» باشد
ون گوگ از نقاش‌های نمادگرایِ پیش از خودش، مخصوصا رامبرانت، زیاد الهام گرفته بود. ون گوگ ساعت‌ها زمان صرف کرده و به تماشای تابلوهای او نشسته است. او در سال 1988 یعنی همان سالی که «تراس کافه در شب» را کشید، خطاب به دوستش امیلی برنارد نوشت: «چارلز بودِلِر در شعری که برای رامبرانت سروده نتوانسته به درستی این هنرمند را بشناسد.» ون گوگ در نامه 649 خودش نوشت: «بودلر تقریبا هیچ چیزی از رامبرانت نمی‌دانسته است. زیرا به نمادگراییِ او هیچ توجهی نمی‌کند.»

ون گوگ بزرگ‌ترین شاهکار داوینچی را در اثرش به کار گرفته است؟

کشف یک راز بزرگ درباره یکی از آثار ون‌گوگ
 
خارد باکستر زمانی که متوجه ناگفته‌های زندگی ون گوگ شد، تصمیم گرفت که به اسرار زندگی او بپردازد. یکی از این اسرار، آگهیِ موزه ون گوگ است. آن‌ها اعلام کردند که ون گوگ یک تابلوی خودنگاری کشیده ولی آن شخص شبیه برادرش است. در همان دوران، بحث می‌شد که ون گوگ خودکشی نکرده است، بلکه یکی از قلدرهای محلی او را کشته است. مورد دیگر این است که ون گوگ خودش گوشش را نبریده است و هم‌اتاقی‌اش پاول گوگین این کار را کرده است. ون گوگ یکی از مشهورترین نقاش‌های تاریخ است، اما اطلاعات ما راجع به او مانند تابلوی «شب پرستاره» او تیره و مبهم است.
 
باکستر به هافینگتون پست گفت: «وقتی در مورد هنر حرف می‌زنیم نمی‌توانیم نظر مطلق دهیم. اما من فکر می‌کنم در این مورد، شواهد زیادی وجود دارد. من فکر می‌کنم اگر 12 تاریخ‌نویس هنر را در یک اتاق بگذاریم، به 13 تعریف از نمادگراییِ هنر خواهیم رسید. این راز شاید مانند رمز داوینچی اثر دن براون مبهم باشد. یکی از مشهورترین شاهکار تاریخ در قلب یک اثر دیگر پنهان شده است.»

درباره رمان ربکا

ربکا رمانی اثر دافنه دوموریه (1907-1989)، بانوی نویسنده­ انگلیسی است، که در 1938 منتشر شد. بسیاری این اثر را که از جین ایر تأثیر گرفته‌است، بهترین اثر نویسنده می‌دانند.

1394/03/24

جزئیات خبر

کتاب با این جمله شروع می شود که یکی از آغازهای مشهور تاریخ ادبیات است: “دیشب در عالم رویا دیدم که بار دیگر در ماندلی پا گذاشتم” و توسط زن جوانی روایت میشود که تا پایان داستان نام اورا نمیفهمیم و صرفا به نام خانم دووینتر شناخته میشود. داستان در باب زن جوان خدمتکاری است که با مردی ثروتمند آشنا می‌شود و مرد جوان به اوپیشنهاد ازدواج می‌کند. دختر جوان پس از مدتی زندگی پی می‌برد مرد جوان، همسر زیبای خود را در یک حادثه از دست داده و سیر داستان پرده از این راز بر می‌دارد که زن جذاب و متوفی مرد جوان، زنی فاسد و هوس باز بوده و شبی که او منتظر معشوقه اش بوده، ناگهان با شوهرش روبرو میشود و پس از دادن خبر دروغین آبستن بودنش به دست او کشته میشود و شوهرش آقای ماکسیمیلیان دووینتر جسدش را به همراه قایق شخصی اش در دریا غرق میکند. پس از یک سال با پیدا شدن جسد ربه کا ماکسیم دوویمنتر پای میز محاکمه کشیده میشود . به آتش کشیده شدن قصر مرد ثروتمند و افشای راز همسر جذاب و زیبایش نشانی از حقایق و نیمه پنهان وجود آدمها است که با ظاهری آراسته و با شکوه پوشانده شده‌است. در حالی که در داخل این ظاهر براق و خیره کننده، آدمها در حال زجر کشیدن و زجر دادن یکدیگر هستند و هیچیک از این حقایق به چشم افراد ساده دل و ظاهر بین که از خارج این زندگی به آن نگاه می‌کنند، نمی‌آید.


دافنه دو‌ موریه با 20 کتاب در ایران

این نویسنده انگلیسی در سال 1907 در لندن دیده به جهان گشود و در عمر هشتاد و دو ساله خود به یکی از نویسنده‌گان مطرح بریتانیا تبدیل شد

1394/03/24

جزئیات خبر

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، بیست و چهارم اردیبهشت 1386 خورشیدی، برابر با 14 مه 2007 میلادی، یکصدمین سالگرد تولد دافنه (دافنی) دو موریه، داستان نویس نامدار بریتانیایی است.

این نویسنده انگلیسی در سال 1907 در لندن دیده به جهان گشود و در عمر هشتاد و دو ساله خود به یکی از نویسنده‌گان مطرح بریتانیا تبدیل شد؛ چندی پیش نیز بررسی مجدد آثار وی با در نظر گرفتن روانشناسی فرویدی و یونگی بر اهمیت این آثار در دیدگاه منتقدین افزود.

دوموریه پس از پایان تحصیلاتش به پاریس سفر کرد و در آن‌جا به نوشتن داستان‌های کوتاه رو آورد. اولین رمان این نویسنده با نام «روح دوست داشتنی» در سال 1913 منتشر شد و در پی آن دو رمان دیگر نیز به قلم این نویسنده به انتشار رسید.

اولین رمان مطرح دو موریه با نام «یک تصویر» که به شرح زندگی پدرش اختصاص داشت و «میکده جامائیکا» در دهه 30 میلادی انتشار یافت و در پی آن رمان «ربه‌کا» در سال 1938 به قلم این نویسنده منتشر شد که به سرعت در رده برترین آثار جهان ادبیات قرار گرفت.

آلفرد هیچکاک کارگردان سینما، در سال 1940 فیلمی بر اساس رمان «ربه‌کا» تهیه کرد و توسط آن به جایزه اسکار دست‌یافت تا به شهرت دافنه دو‌موریه بیشتر دامن زده شود.

این فیلم که بازیگرانی همچوم لارنس‌ اولیویه‌، جون‌ فونتین‌ و جرج‌ سندرز در آن به ایفای نقش پرداخته بودند،‌ همچنان از مطرح‌ترین آثار سینمایی تاریخ هنر محسوب می‌شود.

پس از آن نیز بسیاری از آثار این نویسنده توسط هیچکاک در مقابل دوربین سینما قرار گرفت و عده‌ای بخشی از موفیت‌های آلفرد هیچکاک را مدیون دافنه دو‌موریه می‌دانند.

آثار دو موریه با مضامین عاطفی و اجتماعی تالیف شده‌اند و نوعی به هم آمیختگی عواطف انسانی و مسائل اجتماعی در آثار او، خوانندگان این آثار را به تحسین وا داشته است.

از این نویسنده تا به امروز بیش از بیست کتاب در سال‌های گوناگون به فارسی ترجمه شده است که از میان آن‌ها می توان به آثاری چون : «ربه‌کا»،«آنا»، «میکده جامائیکا»، «اسرار خانه ساحلی»،‌  «کوهسار حقیقت»، «زنجیر عشق»، «حالا نگاه کن»، «بلاگردان» و «به عقب نگاه نکن» اشاره کرد.

از میان مترجمانی که آثار این نویسنده انگلیسی را به فارسی برگردانده‌اند نیز می‌توان افرادی چون مهدی افشار، فریدون حاجتی، صادق سالکی، سیروس پارسایی، سورنا مهرداد، عبدالرحم صدریه، داریوش شاهین، ناصر ایران دوست و حسن شهباز را نام برد.

همزمان با یکصدمین سالروز تولد این داستان نویس، جشنواره ای با نام «کورن وال» در جنوب انگلستان در شهر «کورن وال» که شهر مورد علاقه دو موریه بود آغاز شده است که تا بیست و نهم اردیبهشت ماه ادامه خواهد یافت. 


رمان «پرندگان» نوشته دافنه دوموریه

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی انتشارات به نگار، رمان «پرندگان» نوشته دافنه دوموریه به تازگی با ترجمه علی مسعودی نیا توسط انتشارات به نگار منتشر و راهی بازار نشر شده است.

1394/03/24

جزئیات خبر

رمان پرندگان همواره تحت الشعاع آثار مشهور‌تر دافنه دوموریه مانند «ربه کا» قرارگرفته و کمتر کسی است که بداند، هیچکاک این فیلم هیجان انگیز را از روی یک رمان اقتباس کرده است.

داستان رمان «پرندگان» درباره دهکده‌ای ساحلی است که در شروع زمستان با حادثه عجیبی روبه‌رو می‌شود. فوجی از پرندگان مختلف به دهکده هجوم می‌آورند و واقعه‌ای تراژیک رقم می‌زنند. ماجرا درست از‌‌ همان اولین هشدار‌ها آغاز می‌شود. آقای نت، نیمه شب با صدای گریه بچه‌هایش متوجه حمله این پرنده‌ها می‌شود ولی روز بعد با هرکسی درباره‌اش صحبت می‌کند او را جدی نمی‌گیرد. داستان مواجهه نت و خانواده‌اش با پرندگان مهاجم را شرح می‌کند.

اگر کسی فیلم هیچکاک را دیده باشد، رمان می‌تواند پیش زمینه خوبی برای درک شرایط زندگی نت و خانواده‌اش باشد. اگر مخاطب فیلم مورد نظر را هم ندیده باشد، خواندن رمان برایش جذاب خواهد بود، چرا که تا حدودی فیلمنامه هیچکاک با رمان دوموریه تفاوت دارد.

زندگی دافنه دوموریه

دافنه دوموریه (Daphne Du Maurier) در 13 مه سال 1907 در لندن به دنیا آمد. وی دومین دختر سر جرالد دوموریه هنرپیشه و تهیه‌کننده معروف نمایش در انگلستان است.

1394/03/24

جزئیات خبر

دافنه دوموریه (Daphne Du Maurier) در 13 مه سال 1907 در لندن به دنیا آمد. وی دومین دختر سر جرالد دوموریه هنرپیشه و تهیه‌کننده معروف نمایش در انگلستان است. تحصیلات خود را در انگلستان گذراند و برای تکمیل معلومات خود به پاریس رفت. در پاریس شروع به نوشتن داستان‌های کوتاه نمود و در سال 1913 اولین نوول او به نام "روح دوست‌داشتنی" منتشر گردید و متعاقب آن دو نوول دیگر او به طبع رسید. اعتبار و اهمیت او با نوشتن بیوگرافی کامل و صحیح پدرش جرالد به نام "یک تصویر" و نول معروفش "میکده جامائیکا" آشکار شد. با انتشار "ربه‌‌کا" در سال 1938 جزو بزرگ‌ترین و معروف‌ترین نویسندگان معاصر درآمد و فیلمی که بر اساس این کتاب در سال 1940 توسط آلفرد هیچکاک ساخته شد نیز سهمی از جوایز اسکار را به خود اختصاص داد.
او و خانواده‌اش بیش از بیست سال در منابیلی اقامت کردند و اکثر آثارش را در همان‌جا به وجود آورده است. دافنه دوموریه با سر فردریک برونینگ که از امرای نیروی هوائی انگلستان است و مدت‌ها سمت فرماندهی گارد محافظت از کاخ سلطنتی و آجودانی دوک اینبورگ را داشته است، ازدواج کرد .دیگر آثار این نویسنده: "برجیس بود"، "دخترعموی من راشل"، "زنجیر عشق"، "کوهستان"، "رؤیای من"، "رازهای زندگی یک زن"، "مادام دو وال"، "ایزولدا"/ مریم السادات فاطمی

****
 دافنه دوموریه (Daphne dumaurier)  نولیست، زندگینامه نویس و نمایشنامه نویس شهیر انگلیسی . متولد لندن بودند.پدر ایشان «سرجرالد دوموریه» مدیر هنری و پدربزرگ مادری ایشان کاریکاتوریست معروف جورج دوموریه بود. ایشان همچنین نوه «ماری آن کلارک»، معلم دوک یورک، دومین پسر پادشاه جورج سوم بود.
بیشتر ما ایشان را با رمان جذاب «ربکا»  که در سال 1938 آنرا به رشته تحریر درآورده اند می شناسیم . این رمان پس از انتشار به قدری مشهور شد که  آلفرد هیچکاک بزرگ در سال 1940 فیلمی را بر اساس این داستان جلوی دوربین برد و سر لارنس اولیویه (مشهورترین بازیگر انگلیسی در آن زمان) نقش اول مرد آن را ایفا کرد.شاید جالب باشد بدانید مرحوم آلفرد هیچکاک علاقه خاصی به آثار این خانم نوسینده داشتند آنچنان که بر اساس یکی از داستان های کوتاه ایشان فیلم مشهور پرندگان را ساختند.  
منقول است که پیش از هیچکاک اورسن ولز افسانه ای هنر این خانم را کشف کرده و در همان سال 1938  نمایشنامه رادیویی «ربکا» را تنظیم و  اجرا کرده بود که بسیار مورد توجه قرار گرفته بود.
از دیگر آثار وی که به فیلم تبدیل شدندمی توان به «مسافرخانه جامائیکا»Jamaica Inn «مرداب مرد فرانسوی» Frenchmans Creek و «پسرخاله من راشل»My Cousin Rachel  اشاره کرد.
اولین اثر ایشان رمانی بود به نام «روح عاشق» The Loving Spirit که در سال 1931 نوشته شد. ایشان یک سال بعد از آن یعنی در سال1932  با «کلنل فردریک آرتور مونتگیو برونینگ دوم» که بخاطر خدماتش در طول جنگ جهانی دوم لقب شوالیه را به دست آورده بود، ازدواج کرد.این ازدواج  33سال به طول انجامید و حاصل آن سه فرزند بود. «برونینگ» در سال1964 فوت کرد.در سال 1969 به خانم دوموریه به خاطر زحماتش در عرصه ادبیات  لقب شوالیه اعطا شد.
*دوموریه پس از پایان تحصیلاتش به پاریس سفر کرد و در آن‌جا به نوشتن داستان‌های کوتاه رو آورد. اولین رمان این نویسنده با نام «روح دوست داشتنی» در سال 1913 منتشر شد و در پی آن دو رمان دیگر نیز به قلم این نویسنده به انتشار رسید. 
اولین رمان مطرح دو موریه با نام «یک تصویر» که به شرح زندگی پدرش اختصاص داشت و «میکده جامائیکا» در دهه 30 میلادی انتشار یافت و در پی آن رمان «ربه‌کا» در سال 1938 به قلم این نویسنده منتشر شد که به سرعت در رده برترین آثار جهان ادبیات قرار گرفت. 
آلفرد هیچکاک کارگردان سینما، در سال 1940 فیلمی بر اساس رمان «ربه‌کا» تهیه کرد و توسط آن به جایزه اسکار دست‌یافت تا به شهرت دافنه دو‌موریه بیشتر دامن زده شود. 
این فیلم که بازیگرانی همچوم لارنس‌ اولیویه‌، جون‌ فونتین‌ و جرج‌ سندرز در آن به ایفای نقش پرداخته بودند،‌ همچنان از مطرح‌ترین آثار سینمایی تاریخ هنر محسوب می‌شود. 
پس از آن نیز بسیاری از آثار این نویسنده توسط هیچکاک در مقابل دوربین سینما قرار گرفت و عده‌ای بخشی از موفیت‌های آلفرد هیچکاک را مدیون دافنه دو‌موریه می‌دانند. 
آثار دو موریه با مضامین عاطفی و اجتماعی تالیف شده‌اند و نوعی به هم آمیختگی عواطف انسانی و مسائل اجتماعی در آثار او، خوانندگان این آثار را به تحسین وا داشته است. 
از این نویسنده تا به امروز بیش از بیست کتاب در سال‌های گوناگون به فارسی ترجمه شده است که از میان آن‌ها می توان به آثاری چون : «ربه‌کا»،«آنا»، «میکده جامائیکا»، «اسرار خانه ساحلی»،‌  «کوهسار حقیقت»، «زنجیر عشق»، «حالا نگاه کن»، «بلاگردان» و «به عقب نگاه نکن» اشاره کرد. 
از میان مترجمانی که آثار این نویسنده انگلیسی را به فارسی برگردانده‌اند نیز می‌توان افرادی چون مهدی افشار، فریدون حاجتی، صادق سالکی، سیروس پارسایی، سورنا مهرداد، عبدالرحم صدریه، داریوش شاهین، ناصر ایران دوست و حسن شهباز را نام برد. 
همزمان با یکصدمین سالروز تولد این داستان نویس، جشنواره ای با نام «کورن وال» در جنوب انگلستان در شهر «کورن وال» که شهر مورد علاقه دو موریه بود آغاز شده است که تا بیست و نهم اردیبهشت ماه ادامه خواهد یافت.*
****
دافنه دوموریه /مترجم: فرهاد کاوه
 «دافنه دوموریه» داستان سرا، تذکره نویس و نمایشنامه نویس انگلیسی است که به واسطه رمان های عاشقانه پرتعلیقش صاحب شهرت است. «دوموریه» را بسیاری با رمان مشهور «ربه کا» می شناسند که بلافاصله پس از انتشار توسط «اورسن ولز» در یک برنامه رادیویی اجرا شد و یک سال بعد به دست کارگردان بی بدیل دنیای سینما «آلفرد هیچکاک» به تصویر کشیده شد. «ربه کا» به زعم اغلب ادیبان مشهورترین، بهترین و آخرین رمانی است که با الهام از رمان «جین ایر» شارلوت برونته پدید آمده است.
    «دافنه دوموریه» Daphne du Maurier در سیزدهم ماه مه 1907 در خانواده ای هنرمند در لندن متولد شد. پدرش «سرجرالد دوموریه» بازیگردانی مشهور و فرزند «جورج دوموریه» کاریکاتوریست نامی بریتانیا بود. «دوموریه» بعدها بسیاری از آثار خود را با الهام از اجداد و سایر اعضای خانواده اش خلق کرد. رمان «ماری آن» و «شیشه گر» از این دسته اند. او رمان «جرالد» را با الهام از شخصیت پدرش به رشته تحریر درآورد.
    دوران کودکی «دوموریه» در خانواده ای طی شده که از دوستی با ادیبان برجسته ای چون «ادگار والاس» و «جی ام باری» بهره مند بود و بدین ترتیب او از همان دوران نوجوانی قلم به دست گرفت. اولین اثر مکتوب او داستانی کوتاه بود که به دست عمویش که سردبیری مجله ای را بر عهده داشت به چاپ رسید. «دوموریه» تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای مختلفی چون لندن؛ مودون و پاریس گذراند. او که کتابخوانی مشتاق بود، بیش از هر چیز با تصور عوالم خیالی داستان ها به وجد می آمد و در خیال پردازی آنچنان پیش رفت که برای خود شخصیتی ثانوی و مردانه نیز ساخته بود. شاید به همین دلیل است که اکثر راویان آثار او را مردان تشکیل می دهند. او اولین رمانش را در سال 1931 منتشر کرد و رمان بعدی او درباره قاچاقچیان در قالبی تاریخی به نگارش درآمد و پس از مدتی امتیاز آن را برای ساخت فیلمی به همین نام به کارگردانی آلفرد هیچکاک فروخت. پس از این همکاری بود که هیچکاک به آثار او علاقه مند شد و بعدها با الهام از یکی از داستان های کوتاه «دوموریه» فیلم سینمایی «کلاغ ها» The Birds را به روی پرده برد. «دوموریه» در سال 1932 با درجه داری به نام «کلنل فردریک برونینگ» ازدواج کرد که به واسطه خدمات ارزنده اش در خلال جنگ جهانی دوم به مقام شوالیه ای نائل آمده بود. زندگی مشترک این دو تا آخر عمر «کلنل برونینگ» به مدت 33 سال در خوشی و آرامش سپری شد. «دوموریه» پس از مرگ شوهرش به سال 1965 هیچ گاه ازدواج نکرد. او که در سال 1969 با لقب بانوی ادبیات انگلستان خوانده می شد به 19 آوریل سال 1989 دیده از جهان فروبست. خاطرات مکتوب او پس از مرگش تحت عنوان «کورن وال سحرآمیز» Enchanted Cornwall به چاپ رسید. «کورن وال» نام ساحلی است که اکثر داستان های «دوموریه» در آنجا اتفاق می افتد؛ ساحلی در ناحیه غربی انگلستان که هوای توفانی و وحشی آن الهام بخش «دوموریه» در خلق بسیاری از رمان ها و داستان های کوتاهش از جمله «ربه کا» بوده است. او در وصف «کورن وال» می گوید: «مکانی برای آزادانه نوشتن، قدم زدن، مبهوت شدن و تنها بودن.» «دوموریه» چنین قضایی را عاشقانه دوست می داشت و بی دلیل نیست که او 25 سال از عمر خود را در خانه ای رو به دریا گذراند، همان خانه ای که در رمان تاریخی «ژنرال پادشاه» توصیف شده است. و اما شاهکار «دوموریه» رمان «ربه کا» که در سال 1938 پدید آمد. جمله آغازین این رمان به یکی از به یادماندنی ترین جملات ادبیات قرن بیستم بدل شد. «دیشب در خواب دیدم که دوباره به مندرلی رفته ام.» 


کتاب های دافنه دو موریه

آثار دافنه دو موریه

1394/03/24

جزئیات خبر

زندگی‌نامه میخائیل شولوخوف

میخائیل شولوخوف به سال 1905 در روستای کروجلنین در نزدیکی وشنسکایا در حومه جنوبی رود دن متولد شد.

1394/03/24

جزئیات خبر

میخائیل شولوخوف به سال 1905 در روستای کروجلنین در نزدیکی وشنسکایا در حومه جنوبی رود دن متولد شد. پدرش روستایی ساده‌ای از نژاد روس و مادرش از اهالی اوکراین بود.

در سال 1918 به سبب در گرفتن جنگ داخلی در ناحیه دن ناچار درسش را ناتمام گذارد و به ارتش سرخ پیوست تا در نبردهایی در برابر آخرین بازماندگان از هواخواهان ارتش سفید شرکت جوید. تاثیر این تجربه در آثار وی بطرز محسوسی آشکار است. وی نویسنده‌ای واقع‌باور بود و در داستان‌هایش به مردم و انقلاب اکتبر پرداخته‌است.

رمان حماسی «دن آرام» از مهم‌ترین آثار وی به شمار می‌رود که در چهار جلد از سال 1928 تا 1940 به نویسندگی آن مشغول بود. از معروف‌ترین داستان‌های کوتاه او داستان خال است که در دهه چهل شمسی در کتاب هفته ترجمه و چاپ شد. از دیگر آثار وی «آنها برای سرزمین پدریشان جنگیدند» و «زمین نوآباد» می‌باشد.

شولوخف در سال 1941 برنده جایزه استالین و در سال 1960 برنده جایزه لنین در شوروی شد و در سال 1965 جایزه نوبل ادبیات به وی اهدا شد.

http://www.khatoononline.ir



زندگی اسرارآمیز شولوخوف

میخائیل شولوخوف در 11 ماه مه 1905 میلادی در کلات کروژلنین در استانیتسا، یک روستای قزاقنشین در وشنسکایا در منطقه دن روسیه چشم به جهان گشود.

1394/03/24

جزئیات خبر

«همیشه وظیفه خود دانستهام که به عنوان یک نویسنده، در همه آثاری که نوشتهام و در آینده خواهم نوشت، ستایشگر زحمتکشان، مردم خلاق و ملت قهرمانی باشم که هرگز به هیچکس متعرض نشده است، بلکه همواره توانسته به شایستگی از دستآوردهای خویش دفاع کند و آزادی و افتخار میهنش را و نیز حق خلق آیندهاش را با دستان خویش پاس دارد. دوست دارم کتابهایم به مردم یاری دهند که قلبشان را پاکتر سازند و انسانهای بهتری باشند. دوست دارم عشق به همنوع و کوشش مشتاقانه برای ترقی و نیل به آرمانهای بشری را در آنها برانگیزم. اگر در این امر موفق شده باشم، از کرده خود خرسندم.» این جملات متعلق به نویسنده برجسته قرن 20 روسیه، میخائیل الکساندروویچ شولوخوف در مراسم اعطای جایزه نوبل است.

میخائیل شولوخوف در 11 ماه مه 1905 میلادی در کلات کروژلنین در استانیتسا، یک روستای قزاقنشین در وشنسکایا در منطقه دن روسیه چشم به جهان گشود. وی یکی از بزرگترین نویسندگان شوروی سابق بهشمار میآید. زندگانی وی آکنده از اسراری است که تا به امروز همواره مورد بحث و پژوهش بوده. سالهای نخستین زندگیاش مبهم مانده و حتی تاریخ تولد او کاملاً قطعی نیست. برخی معتقداند که وی درواقع دو سال پیش از تاریخ ثبتشده به دنیا آمده بود.

آنچه که ما میدانیم این است که میخائیل در یک خانواده مزرعهدار متولد شد. پدرش الکساندر شولوخوف (1925-1865) و مادرش، آناستازیا چرنیکوا (1942-1871) یک زن قزاق بود. به گفته برخی منابع مادر شولوخوف یک زن بیسواد بود، و در 40 سالگی به یادگیری خواندن و نوشتن مبادرت ورزید، تا بتواند با پسرش مکاتبه کند. تلاش پدر و مادر میخائیل بر آن بود که شرایط تحصیلات خوبی را برای پسرشان فراهم کنند. میخائیل جوان در مدرسههای مختلف در شهرهای متفاوتی تحصیل کرد، اما تحصیلاتش به طور رسمی در 1918، زمانی که جنگ داخلی به منطقه دن شمالی رسید، پایان یافت. در سن 17 سالگی بهعنوان باربر، حسابدار و حتی معلم سوادآموزی اشتغال ورزیده بود.

میخائیل برآن بود که روزنامهنگار شود. در سال 1992 به مسکو رفت، شروع به نوشتن مقالات نمود، و عضو یک گروه ادبی به نام «گارد جوان» شد. آنزمان ایام دشواری برای کشورش بهشمار میرفت، که درواقع صحنه نبرد داخلی شده بود—یک درگیری چندگانه، که کشاکش اصلی آن مابین ارتش سرخ بلشویک (انقلابیون) و ارتش سفید (نیروهای روس، مخالف بلشویکها و انقلاب اکتبر) درجریان بود. میخائیل جوان به جبهه انقلابیون پیوست. به گفته برخی منابع، وی بهعنوان مأمور پخش جیره، در مصادره ذخایر غذایی از «کولاکها» (کشاورزان مرفه که از بلشویکها حمایت نمیکردند) شرکت داشت.

در سال 1924 میخائیل شولوخوف اولین داستانهای کوتاه خود را در روزنامههای مختلف به چاپ رساند. چند سال بعد این داستانها در قالب «داستانهای دن» جمعآوری شد. در 1925 وی به دن برگشت، جایی که شاهکار اصلیاش به قلم درآمد. رمان «دن آرام» شولوخوف یکی از معروفترین آثار وی شد. 4 جلد این رمان طی 14 سال، از 1926 خلق گردید. در 1965 دن آرام جایزه نوبل را برای نویسنده خود به ارمغان آورد. این رمان برخلاف جهتگیری کمونیستی نویسندهاش، زندگی قزاقهای سفید را (قزاقهایی که گفته میشد از ارتش سفید حمایت میکردند) با تمرکز بر شخصیت اصلی (گریگوری ملخوف) توصیف میکند. پیرنگ و ساختار داستان تعارضی آشکار را مابین نسلهای مختلف، حامیان ارتشهای سرخ و سفید، ارزشهای خانوادگی و مسئولیتهای اجتماعی، زندگی و مرگ نشان میدهد. گریگوری ملخوف میکوشد تا یک زنجیره عبث کنشوواکنش در یک زندگی بیرحمانه را متوقف سازد؛ وی درمیان وحشت ناشی از جنگ و هرجومرج دچار بحران روحی میشود.

از دیگر رمانهای معروف شولوخوف «زمین نوآباد» که مشتمل بر دو بخش است، بیش از 28 سال (1960-1932) به طول انجامید. بخش دوم کتاب در زمان جنگ جهانی دوم مفقود، و بعداً بازنویسی شد. این رمان داستان واقعه تاریخی مهم و بحثانگیز دیگری در شوروی سابق را بازگو میکند—یعنی مالکیت اشتراکی، سیاستی که در سالهای 1940-1928 اجراشد. شولوخوف بهطور واضح در رمانش از برنامه استالین حمایت کرده است، اما همچنین عواقب ناخوشایند آن را نیز به تصویر کشیده است. درنتیجه پس از چاپ بخش اول رمان در 1932، نویسنده برای بار دوم بازداشت شد. اینبار همچون دفعه گذشته پادرمیانی شخص استالین به کمک شولوخوف آمد.

طی سالهای جنگ میهنپرستانه بزرگ (اصطلاحی که کشورهای شوروی سابق درباره جنگ جهانی دوم بهکار میبرند) میخائیل شولوخوف به ارتش پیوست و روزنامهنگار نظامی شد. این تجربه الهامبخش شماری از آثار وی شد. برخی از مهمترین این آثار عبارتند از «سرنوشت یک مرد» (1957-1956)، «آنها برای میهنشان جنگیدند» (1969-1942) (ناتمام)، و «تنفر» (1942). این نویسنده بزرگ در 21 فوریه 1984 به دلیل سرطان حنجره، در سرزمین مادری خود چشم از جهان فروبست. 



برای خالق رمان ?دن آرام?

دن آرام " از آثار جاویدانه ادبیات جهان بشمار می‌رود که به شیوه رئالیسم اجتماعی به نگارش درآمده و رویدادهای یک دوره بسیار با اهمیت تاریخ مردم روسیه را به بهترین طرز و عالی‌ترین بیان بازتاب می‌دهد.

1394/03/24

جزئیات خبر

 دن آرام " از آثار جاویدانه ادبیات جهان بشمار می‌رود که به شیوه رئالیسم اجتماعی به نگارش درآمده و رویدادهای یک دوره بسیار با اهمیت تاریخ مردم روسیه را به بهترین طرز و عالی‌ترین بیان بازتاب می‌دهد.

میخائیل شولوخف در 24 ماه مه سال 1905 در روستای کروژلین واقع در بخش قزاق نشین وشنسکایا پابه عرصه‌ وجود گذاشت. پدرش یک دهقان خرده مالک بود. شولوخف تا سال 1918 تحصیل ‌کرد، ابتدا در دبستان روستا و سپس در دبیرستان شهر به تحصیل پرداخت ، ولی جنگ داخلی که در آن زمان آغاز شد او را از تحصیل بازداشت و از سال 1918 مشغول کار شد.

 

در مدت پنج سال او بارها پیشه خود را تغییر داد. از سال 1923 نوشته‌های شولوخف در مطبوعات به چاپ رسید. در جنگ دوم جهانی شولوخف به عنوان خبرنگار در جنگ شرکت داشت. میخائیل شولوخف، به خاطر خدماتش در زمینه‌ رشد و تکامل ادبیات شوروی به لقب نویسنده‌ ملی، دریافت عالی‌ترین نشان لنین ، مدال قهرمان کار سوسیالیستی ، جایزه‌ دولتی و جایزه نوبل سال 1965 موفق شد.

او به عنوان آکادمیسینی که آثار ادبی‌اش دارای شهرت جهانی‌ست و نویسنده‌‌ای که نام او بر ادبیات شوروی می‌درخشد شناخته شده است و با نوشته‌های خود عشق و علاقه‌ مردم را به خود جلب کرد. شولوخف با قلم توانای خویش مناظری از زندگی و اخلاق انسانی را به گونه استادانه خلق کرده و تجسم بخشیده که موجب شهرت جهانی‌اش شده است.


شولوخوف در کشورهای دیگر

مطبوعات جهان ضمن تفسیر کتاب‌های شولوخف آنها را : " شاهکارهای قرن " و " صخره‌های ادبیات جهانی " و " فرهنگ شکوهمند قرن بیستم " نامیده‌اند . میخائیل شولوخف داستان‌های بسیار نگاشته که بعضی از آنها مانند "سرنوشت یک انسان "،" کره اسب"، " دن آرام "، "‌زمین نوآباد " و " آنها برای میهن پیکار می‌کردند " به فارسی ترجمه شده است و یادداشت‌ها و مقالات بسیار نیز به رشته‌ تحریر در آورده است.

کتاب‌های او به بیش از هفتاد زبان ترجمه شده و در میلیون‌ها نسخه منتشر شده و از روی برخی از آنها فیلمنامه ها تهیه و ساخته شده است.

میخائیل شولوخف بدین سبب برای مردم گرامی است که هر فرد می‌تواند در کتاب‌های او نکته‌های بسیار از زندگانی خود بیابد. تمام داستان‌های اولیه که شولوخف نوشته در واقع طرح و استخوان بندی آثار حماسی " دن آرام " و " زمین نوآباد " بوده که از نظر تلفیق نیروی هنری واقعیتی اعجاب انگیز است.

 

تاریخ روسیه در 3 بخش

آثار شولوخف سه مرحله تاریخ روسیه را منعکس می‌کند. این سه مرحله در " دن آرام " و "‌زمین نوآباد " و "‌آنها برای میهنشان می‌جنگند " جلوه ‌گر است. رمان " دن آرام " از نظر توصیف عمیق زندگی و کثرت قهرمانان داستان و از نظر وصف طبقات مختلف جامعه و سرنوشت افرادی که به وقایع انقلاب و جنگ‌های داخلی جلب شده‌اند تا اندازه‌‌ای همانند رمان " جنگ و صلح " لئو تولستوی است.

 

مردم در قلم شولوخوف

شولوخف در ادبیات روس بارزترین و عمیق‌ترین بیان کننده‌ روحیه‌ قشرهای مردم بشمار می‌رود. تحول در زندگانی دهقانان در رمان‌های او متجلی است و این بزرگ‌ترین موفقیت ادبیات معاصر روس است و چنان تاثیر بزرگی در حیات اجتماعی مردم به جا گذاشت که می‌توان آن را با تاثیر ندای نیرومند لئو تولستوی در مردم روسیه، مقایسه کرد. رمان " دن آرام "، " از زبان " مردم و گوئی با الهام از احساسات درونی آنها نوشته شده است. گریگوری ملخوف قهرمان اصلی رمان از همان اول جوانی، هنگامی که به خاطر عشق به آکسینیا با خانواده‌اش قطع رابطه می‌کند رفتاری سرکشانه از خود نشان می‌دهد. این رویداد در محیط قزاق‌ها، در شرایط پدر سالاری که کودکان باید بی‌چون و چرا از والدین خود تبعیت کنند واقعه‌ منحصر به فردی است.

 

دن آرام

" دن آرام " اثر عمیقی است که از نظر حقیقت عینی انسان را دچار حیرت می‌کند. ماکسیم گورکی بنیان گذار ادبیات شوروی برای این اثر شولوخف ارزش بسیار قائل شد. گورکی چنین گفته بود: " این رمان را فقط با جنگ و صلح اثر تولستوی می‌توان سنجید. " لوناچارسکی نیز درباره‌ این رمان چنین نوشته بود: "رمان دن آرام شولوخف که هنوز به پایان نرسیده، اثری است موثر و تصویری است از زندگانی مردم و از نظر هنری بهترین پدیده در تاریخ ادبیات روس است. " مرحله‌ی دوم خلاقیت شولوخف عبارت است از انعکاس دوران تعاونی‌ها .

 

کتاب " زمین نوآباد " که به تشکیل تعاون دسته جمعی و تحول مربوط است گویی دنباله " دون آرام " به شمار می‌رود، که سرنوشت روسیه دوران انقلاب را هنگامی که کشور در راه جدیدی گام برمی‌دارد منعکس می‌کند. نخستین فصل‌های این رمان در سال 1954 در مجله‌ " آگانیوک " و بعد هم در صفحات روزنامه‌ی " پراودا " و در مجلات ادبی و هنری منتشر گردید. در آخرین روزهای ماه دسامبر سال 1959 آخرین فصل این اثر به پایان رسید و در آن هنگام در حضور نویسنده با صدای بلند در دفتر مجله " آگانیوک " خوانده شد.

این نویسنده‌ پرآوازه سرانجام روز 21 فوریه 1984 چشم از جهان فروبست.



آلدوس لنارد هاکسلى

زندگی و آثار آلدوس لنارد هاکسلى

1394/03/24

جزئیات خبر

زندگی و آثار
آلدوس لنارد هاکسلى در 1894 در خانواده اى برجسته که جزو طبقات حاکم انگلستان بود به دنیا آمد. پدرش، پسر توماس هنرى هاکسلى زیست شناس معروف بود که به بسط و گسترش نظریه موسوم به تکامل یارى رساند.
مادرش نیز خواهر همفرى وارد رمان نویس و از خویشاوندان نزدیک متیوآرنلد بود و اصل و نسبى والا داشت.
بى تردید میراث فکرى و فرهنگى خانواده اش تأثیر مهمى بر او نهاد.
جرالد هرد دوست نزدیکش گفته است که میراث خانوادگى او از لحاظ فکرى و تعهد اخلاقى تأثیر ماندگارى بر او گذاشت. تجربه هاى متنوع و هوش و فراست خود هاکسلى او را از طبقه اى که بدان تعلق داشت متمایز مى ساخت. حتى در کودکى او را شخصى متفاوت و زیرک و باهوش مى دانستند. او محبوب و مورد احترام بود. هاکسلى عقیده داشت که وراثت، هر فرد انسان را موجودى یگانه مى سازد و یگانگى و منحصر به فرد بودن هر انسان براى آزادى و اختیار او ضرورى است.
مؤلفه دیگرى که در زندگى اش نقش داشت مرگ مادرش در اثر سرطان بود. زمانى که 14سال داشت، این واقعه حسى از گذرا بودن شادمانى هاى انسانى به او القا کرد. در 16سالگى وقتى در مدرسه آتن تحصیل مى کرد بیمارى اى چشمى او را تقریباً نابینا کرد. اما چندى بعد نابینایى اش را آنقدر بازیافت که به دانشگاه آکسفورد برود و به تحصیل بپردازد. به علت همین بیمارى اش نتوانست عازم جبهه هاى جنگ جهانى اول شود یا به تحقیقات علمى اى که رؤیایش را درسرمى پروراند ادامه دهد. هرچند، اندیشه هاى علمى با او ماند و او بسیارى از آنها را در آثارش به ویژه کتاب مشهور «دنیاى قشنگ نو» مورد استفاه قرار داد.
هاکسلى زمانى که در آکسفورد بود بتدریج وارددنیاى نویسندگى شد و با نویسندگانى مانند اتین استریچى و برتراند راسل ملاقات کرد و دوست نزدیک دى.اچ.لورنس شد.
هاکسلى اولین اثرش را که مجموعه اى شعر بود در 1916 منتشر کرد. در 1919 با یک بلژیکى به نام ماریا نیس ازدواج کرد. تنها فرزندشان متیو هاکسلى در 1920 به دنیا آمد. او باخانواده اش در دهه 1920 به کشورهاى مختلف اروپایى سفر کرد. در 1925 و 1926 سفرهایى هم به سایر نقاط جهان از جمله هند و آمریکاکرد. هاکسلى اعتماد به نفس، شور و سرزندگى و انعطاف پذیرى اى را که در زندگى آمریکایى مى دید مى ستود اما نسبت به نوع شادمانى جویى اى که در تفریح و سرگرمى طلبى بى وقفه عمومى و دررقص واتومبیلرانى جلوه گر مى شد نظر چندان خوشى نداشت. به عقیده او شاید در هیچ جا به اندازه این کشور بحث و گفت وگو کم نیست. به تعبیر خودش همش حرکت و صدا و هیاهو، مانند آبى که قل قل کنان بر زمین مى ریزد و به هدر مى رود. هاکسلى از این تجربیات بعدهادر آثارش بهره جست. تجربیات او در ایتالیاى فاشیست جایى که بنیتو موسولینى رهبرى حکومتى مستبد و اقتدارگرا را بر عهده داشت که علیه کنترل جمعیت مى جنگید تانیروى انسانى کافى براى جنگ داشته باشد و همچنین مطالعات انتقادى او درباره اتحاد جماهیر شوروى نیز مواد و مصالحى براى طراحى و ترسیم جامعه خیالى او فراهم کردند.
هاکسلى BRAVE NEW WORLD را (که یکى از ترجمه هاى فارسى آن با نام دنیاى قشنگ نو به فارسى منتشر شده است) طى 4ماه در 1931 به رشته تحریر درآورد. این کتاب سه سال پس از چاپ یکى از رمانهاى پرفروشش انتشار پیدا کرد. او طى این سه سال شش کتاب داستان، مجموعه مقاله، شعر و نمایشنامه نوشت.
هاکسلى با کتاب دنیاى قشنگ نو به شهرت بسیار رسید. این کتاب را غالباً با کتاب 1984 جورج اورول که توصیفى خیال پردازانه از دنیاى دهشتناک آینده است مقایسه مى کنند. دنیاى 1984 پر از ظلم و وحشت و جدال و بیداد دائمى است. اورول آن را در 1948 کمى پس از شکست آلمان نازى در جنگ جهانى دوم و زمانى که شرور تمامیت طلبى اتحاد جماهیر شوروى رفته رفته عیان مى شد به نگارش درآورد. اما هاکسلى دنیاى قشنگ نو را در 1931 یعنى قبل از به قدرت رسیدن آدولف هیتلر در آلمان و ظهور استبداد مخوف استالین نوشت. هاکسلى در 1958 در این باره نوشت: «دیکتاتورى آینده دنیاى خیالى من، بسیار کمتر از دیکتاتورى آینده اى که جورج اورول چنین درخشان به تصویر کشیده است، «ددمنشانه و سبعانه است.»
در 1937 هاکسلى با خانواده اش به ایالات متحده رفت. در 1938 به هالیوود پیوست و به نوشتن فیلمنامه پرداخت که ازمیان آنها مى توان به فیلمنامه اقتباسى ازغرور و تعصب اوستین اشاره کرد که لارنس اولیویه جوان در آن ایفاى نقش کرد. هاکسلى در 1946 تکلمه اى بر دنیاى قشنگ نو نوشت ودر آن این نظر را مطرح کرد که دیگر نمى خواهد خرد و اعتدال اجتماعى را چنان که در آن زمان مطرح کرده بود امرى غیرممکن و دست نیافتنى تلقى کند. اگرچه جنگ جهانى دوم باعث کشته شدن 20میلیون جمعیت اتحاد جماهیر شوروى و چند میلیون یهودى و میلیونها انسان دیگر شد و گسترش تولید بمبهاى اتمى خطر بالقوه بسیار عظیم ترى را موجب مى شد هاکسلى به این عقیده رسید که هنوز امکان دست یافتن به خرد و اعتدال جمعى بیشتر وجوددارد و امیدوار است بیش از این شاهد گسترش آن باشد. همان سال کتاب « فلسفه جاودان » را منتشر ساخت که گزیده اى از متون مختلف دینى و عرفانى بود و هاکسلى به امیدنیل به زندگى خردمندانه در جامعه اى خردمندانه آنها را شرح و تفسیر کرده بود.
هاکسلى در دوره نویسندگى اش 47 کتاب نوشت. این کتابها عمدتاً با اقبال وسیع خوانندگان روبرو شد. در 1959آکادمى هنرها و ادبیات آمریکا جایزه ممتاز خود را به او تقدیم کرد جایزه اى که هر پنج سال به نویسندگان برجسته اهدا مى شد و پیش از آن کسانى مانند ارنست همینگوى، توماس مان و تئودور درایزر آن را دریافت کرده بودند. دامنه علایق و فعالیتهاى هاکسلى بسیار وسیع است. برخى از آنها عبارتند از: تاریخ یونان، انسان شناسى، ترجمه متون بودایى از زبانهاى سانسکریت و چینى، یادداشت هاى علمى درباره داروشناسى و عصب شناسى، روانشناسى و آموزش، نوشتن رمان، شعر، مقالات انتقادى، سفرنامه، تفاسیر سیاسى و گفت وگو با مردم از فیلسوفان گرفته تا هنرپیشه ها و حتى بیماران در بیمارستانهاى روانى. هاکسلى تقریباً در سراسر زندگى اش از ضعف شدید بینایى رنج مى برد. او چندسالى زیرنظر یکى از دوستان پزشکش برخى داروها و مواد توهم زا را روى خود آزمایش کرد و حاصل تجربیات خود در این باره در کتابى به نام ابواب ادراک (1954) گزارش کرد.
همسر هاکسلى در 1955 درگذشت و او یک سال بعد با لورا آرچرا ازدواج کرد و سرانجام در 22 نوامبر 1963 دیده از جهان فروبست. جسدش سوزانده و خاکسترش در مقبره خانوادگى اش در انگلستان به خاک سپرده شد.



آلدوس لنارد هاکسلى

اندیشه و فلسفه

1394/03/24

جزئیات خبر

اندیشه

دنیاى قشنگ نو
هاکسلى در رمان خیالى دنیاى قشنگ نو با دیدى نقادانه به ترسیم جامعه اى فوق مدرن مى پردازد که رو به سوى انسان زدایى دارد. در آن جامعه، برخلاف جامعه اى که اورول در رمان 1984 تصویر کرده حکومت وحشت و ترور و شکنجه اى در کار نیست. بلکه جامعه اى است شادمان و آزاد که میانه اى با اخلاق و معنویت ندارد. در این جامعه خانواده اى وجود ندارد و درواقع در آن هر شخصى به هر شخصى تعلق دارد و حد و مرز اخلاقى درونى میان افراد نیست.
همه انسانها یک شکل و یک دست و بى شخصیت و فاقد هویت خاص خودند. نوزادان نه در شکم مادر بلکه در لوله هاى آزمایش و دستگاههاى آزمایشگاهى رشد و نمو مى یابند و به دنیا مى آیند. حکومت همه مراحل رشد و زندگى افراد از دوره جنینى تا بلوغ را کنترل مى کند. هر فرد درطبقه ثابت و مشخصى جاى داده مى شود. جنین ها به صورت شیمیایى تکثیر مى شوند و حکومت هر جنین را به صورتى پرورش مى دهد که نقش خود را در آینده، بى چون و چرا بپذیرد و اجرا کند. چنین جامعه اى پر از توده هاى بى هویت انسانى و کاملاً عارى از شخصیت است و هر فرد به گونه اى شرطى مى شود و پرورش مى یابد که سه چیز را دوست داشته باشد: هنرى فورد، سوما ( soma) نوعى ماده مخدر شگفت انگیز و امور جنسى. (فورد در روزگار هاکسلى نمادى از تفوق تکنولوژى) و صنعت گسترى محسوب مى شد. هاکسلى تاریخ جامعه خیالى خود را قرن هفتم پس از فورد! (7 th century A.F) معرفى مى کند، جامعه اى که تحت سیطره و تفوق کامل تکنولوژى و علم کاربردى قرار دارد) در این جامعه جنگ وفقر و جنایت وجود ندارد. افراد از بوییدن گلها و خواندن کتابها یا بروز عواطف و احساسات برحذر داشته مى شوند. کنترل کنندگان جامعه از همان بدو زندگى و حتى در حالت جنینى شوکهایى به افراد وارد مى کنند که نتوانند به سمت این امور بروند و احساس و عاطفه اى داشته باشند. دنیاى قشنگ نو دنیاى غریب و بیگانه است، مملو از حس لذت جویى و کامیابى و عارى از خیالپردازى و جست وجوى افق هاى دیگرى از شادمانى و سعادتمندى. در این جامعه لذت و شادمانى از امورى از قبیل ورزش، فعالیتهاى جنسى بى قید و بند و ماده سهل الوصولى به نام سوما تأمین مى شود. این ماده حس لذت و سرخوشى بالایى در استفاده کنندگان ایجاد مى کند. هاکسلى در مصاحبه اى در سال 1961 گفت که «نیروهاى جدید تکنولوژى و شرایط نوین اجتماعى مى توانند انسانهاى این عصر را به صورت یک دست و با هویت یکسان درآورند اگر که شرایط تکثیر زمینه ژنتیکى آنها فراهم باشد. اگر حکومت به قدر کافى سختگیر و درستکار نباشد بدون شک عده اى مى توانند این کارها را انجام دهند. ما بیش از پیش به تحقق این امور نزدیک مى شویم.»

فلسفه جاودان
به اعتقاد هاکسلى در بنیان عالم هستى و در پشت همه ظواهر امرى الهى قرار دارد. این مبدأ واحد الهى در عین حال که فراتر و منزه از عالم است در آن حضور هم دارد. هاکسلى بر آن است که ما درکى ولو مبهم از این وحدت و بنیان الهى داریم. تقرب به این وجود الهى امکانپذیر است. هدف و غایت اصلى زندگى انسان همین است که به وصال برسد اما براى این کار راهى را باید پیمود. با خودخواهى و خودمحورى و خودپرستى نمى توان این راه را پیمود. هرچه انانیت و من (I) بیشتر باشد حضور بنیاد وجود کمتر است. فقط با سیطره بر نفس و تواضع و شفقت و نفع ناپرستى پیشه کردن مى توان این راه را طى کرد. از آنجا که مردم نخواسته اند این راه به رستگارى را طى کنند تاریخ بشر چنین سیرى داشته است. آنها مى گویند که چرا نباید درپى هدفهاى شخصى خود باشند و روزگار خوشى داشته باشند. هاکسلى مى گوید آنها وقت خوش خود را پیدا مى کنند اما به ناگزیر به جنگ و انقلاب و الکلیسم و استبداد هم رو مى آورند و به یأس و ناامیدى هم مى رسند.
اما تاریخ گواه آن است که مردان و زنانى بوده اند که تن به مخاطره دادند و با اطمینان قلبى سعى کردند بنیان الهى وجود را بشناسند و به او تقرب بجویند. «در سیرو سلوکى طولانى به همان چیزى مى رسیم که در جست وجویش هستیم.»
هاکسلى معتقد بود شواهد فراوانى وجود دارد که برخى از مردم که هیچ فرق بارزى با دیگران جز از این حیث عرفانى ندارند، تجربه هایى روشن از وجود الهى و حیات معنوى داشته اند و به خدا تقرب پیدا کرده اند. به نظر هاکسلى دو راه وجود دارد: یا خودمان را منحصراً با منیت و خواسته هاى تماماً فردیمان یکى بپنداریم و عملاً خدا را در زندگى مان نادیده بگیریم یا به خدایى که در درون و برونمان هست روى بیاوریم و زندگى اخلاقى و پارسایانه اى پیشه کنیم. البته وضع سومى هم وجود دارد وضع کسانى که در میان زندگى خودمدارانه و زندگى خدامحورانه در نوسان و تردد هستند گاه خودخواه و نفس پرست مى شوند گاه متواضع و شریف و مشفق. به هر روى هاکسلى براین عقیده است که انسان تنها با سیر و سلوک در طریق پارسایى و زندگى قدیسانه به خرسندى و هدف اصلى خویش در زندگى نائل مى شود.
هاکسلى در آخرین اثرش به نام شکسپیر و دین (متنى که درواقع هاکسلى آن را در بستر مرگ انشا کرد و در سال 1964 کمى پس از درگذشت اش منتشر شد) به نقش و حضور دین در آثار و زندگى شکسپیر مى پردازد و در پایان مقاله مى گوید: «نباید بکوشیم در بیرون از جهان زندگى کنیم (یعنى از آن بگریزیم) بلکه باید به نحوى بیاموزیم که چگونه آن را تغییر دهیم و دگرگونش کنیم.
عقل و حکمت زیاد همانقدر بد است که عقل و حکمت کم. انسان باید بیاموزد که راهى براى بودن در این جهان پیدا کند در عین حال که از این جهان نیست. راهها براى زیستن در زمان بدون آنکه زمان او را در کام خود فرو بلعد. ما گمان مى کنیم که خود را به درستى مى شناسیم و مى دانیم که هستیم و چه باید بکنیم ولى با وجود این افکارمان را تجربیات بى واسطه زیستى مان در این کره خاکى تعیین مى کنند . به عبارت دیگر فکر برده و فرمانبردار زندگى است. زندگى هم برده زمان است از این حیث که دم به دم تغییر مى کند تغییر دنیاى بیرون و درون، به طورى که ما هرگز در دو لحظه یکسان نمى مانیم. فکر را زندگى تعیین مى کند و شکل مى بخشد و زندگى را هم زمان گذرنده. اما سلطه زمان مطلق نیست زیرا سرانجام ، زمان هم توقفى دارد، به دو معنى: یک توقف از دیدگاه مسیحى که شکسپیر براساس آن دیدگاه قلم مى زد. زمان لاجرم در نقطه اى متوقف مى شود در روز داورى، روز رستاخیز.
اما زمان در فکر و ذهن فرد هم توقفگاهى دارد آنگاه که انسان مى آموزد حس و مقام بى زمانى و معنى ابدیت را در خود بپروراند.
هاکسلى در مقاله اى در اواخر عمر خود به نام فرهنگ و فرد به تأثیرات فرهنگ بر فرد انسان مى پردازد و مى گوید: زبان و فرهنگ با اثر گذاشتن بر میلیاردها عصب مغز انسان به او قانون، علم، اخلاق و فلسفه مى بخشند. آنها همه دستاوردهاى مربوط به استعداد و توانایى و نیز قداست و پارسایى را ممکن ساخته اند. آنها همچنین به ما تعصب کور و خشک مغزى و خرافه و نخوت داده اند: بت پرستى ملى گرایانه و کشتار مردم به اسم خدا، تبلیغات عوام فریبانه و دروغ پردازهاى منظم ومرتب. آنها علاوه بر انسانهاى خوب و نازنین، نسل در نسل میلیونها میلیون آدم دنباله رو و هم رنگ جماعت پدید آورده اند، قربانیان حاکمان تشنه به قدرتى که خودشان قربانى بى معناترین و غیرانسانى ترین امور در سنت فرهنگى شان هستند.
به یمن وجود زبان و فرهنگ فعالیت انسان مى تواند به نحو غیرقابل قیاسى هوشمندانه تر، اصیل تر، خلاق تر و انعطاف پذیرتر از فعالیت حیوانات باشد. اما باز به لطف وجود زبان و فرهنگ انسانها غالباً با حماقت، فقدان واقع نگرى ونادرستى اى که حیوانات از انجام آنها ناتوانند رفتار مى کنند. هاکسلى در ادامه مى گوید هر یک از ما با هر دین و آیینى در فرهنگى به دنیا مى آییم و زندگى مان را در محدوده آن سپرى مى کنیم. بین آگاهى هر انسان و بقیه جهان یک نیروى نامریى، شبکه اى از الگوهاى فکرى و احساسى سنتى، مفاهیم درجه دومى که به صورت اصول بدهى درآمده اند، شعارهاى قدیمى که مانند وحى الهى مورد احترام اند وجود دارد. آنچه ما از وراى این شبکه مى بینیم البته هرگز نفس الامر و حقیقت ناشناختنى اشیا نیست، حتى در بسیارى از موارد اشیا آنگونه که حواس و قواى شناختى ما آنها را درک کرده اند هم نیست.
سکوت اختیار کردن و پذیرنده بودن، ظاهراً چه سادگى کودکانه اى دارد اما در واقع خیلى زود در مى یابیم که چه کار دشوارى است. جهانى که انسانها در آن زندگى مى کنند آفرینشى از نام و صورت است آنچه فلسفه هندى آن را Nama- Rupa مى نامد. واقعیت، امرى پیوسته و رازآمیز و نامتناهى است که وجه بیرونى اش را ماده مى نامیم و وجه درونى اش را روح یا فکر. زبان طرح و تدبیرى است براى برطرف ساختن راز واقعیت و آن را به قامت درک و فهم انسان درآوردن. انسان دراین شرایط فرهنگى این وحدت و پیوستگى واقعیت را پاره پاره مى کند، به جز کوچکى از پاره هاى به دست آمده برچسب ها و عناوینى نسبت مى دهد و آنها را به کل عالم خارج فرافکنى مى کند و بدین ترتیب براى خویش عالمى یکسره انسانى مى آفریند متشکل از اشیا و امور جداگانه که هر یک از آنها صرفاً ما به ازا یا تجسم یک اسم و جلوه خاصى از مؤلفه هاى سنتى اند. آنچه ادراک مى کنیم طرح و الگوى شبکه مفهومى اى که از طریق آن به ذهن رسیده اند به خود مى گیرند.
پذیرندگى محض دشوار است زیرا آگاهى بیدار عادى انسان همیشه متأثر از شرایط فرهنگى است. اما آگاهى بیدار عادى چنانکه ویلیام جیمز سالها قبل خاطرنشان کرده فقط یکى از انواع آگاهى است و شکلهاى بالقوه اى از آگاهى که یکسره متفاوت اند نیز وجود دارد که ممکن است در تمام طول زندگى مان هم به وجودشان پى نبریم و توجهى به آنها نکنیم.
هاکسلى پس از نقل سخن جیمز که بخشى از آن در اینجا نقل شد مى گوید آگاهى بیدار عادى مانند فرهنگى که شرایط آن را تعیین کرده است در عین حال بهترین دوست و بدترین دشمن ماست. به ما کمک مى کند که به حیات خود ادامه دهیم و پیشرفت کنیم اما در عین حال مانع از تحقق برخى از باارزش ترین استعدادها و قابلیت هاى ما مى شود و در مواردى هم ما را گرفتار دردسرهاى بسیار مى کند. انسان، انسان مغرور، بازیگر ترفندهاى خیالى براى آنکه کاملاً انسان شود باید بیاموزد که از مسیر خویش خارج شود. فقط پس از آن است که قواى نامتناهى و درک و دریافت فرشته گون او بخت ظهور مى یابد. به تعبیر ویلیام بلیک ما باید «درهاى ادارک را پاک و پیراسته سازیم» زیرا وقتى درهاى ادارک تمییز شد هر چیز براى انسان به صورت نامتناهى جلوه مى کند.
هاکسلى سپس این سؤال را مطرح مى کند که ما چگونه مى توانیم از عادت فرافکندن و تحمیل پیش داوریها و یاد واژه هاى متأثر از فرهنگ برتجربه بى واسطه رهایى پیدا کنیم؟ و در پاسخ مى گوید با پیشه کردن پذیرندگى محض و سکوت ذهنى ـ روانى. اینها ابواب ادراک را مى شویند و به مرور امکان ظهور گونه هاى دیگر آگاهى غیر از شکلهاى عادى آن را میسر مى سازند گونه هایى از قبیل آگاهى زیبایى شناختى، آگاهى ژرف اندیش و نهان بنیانه و آگاهى عرفانى.
ما به واسطه فرهنگ وارث توده عظیمى معرفت و گنجینه گرانقیمتى از روشهاى منطقى وعلمى و وارث هزاران هزار فن و مهارت تکنولوژیک و نظام یافته هستیم. اما جسم و روح انسان واجد منابع معرفتى دیگرى هم هست که از سایر انواع استدلال استفاده مى کنند و از حکمت ذاتى اى برخوردارند که مستقل از شرایط فرهنگى است.
پذیرندگى غیرکلامى خردمندانه نوشدارویى براى فعالیت کلامى نابخردانه است وبراى اصلاح فعالیت کلامى خردمندانه ضرورى است اما هرگز نباید آنها را خیلى جدى گرفت. زیرا حرف وکلام که از روح جدا مى شود حقیقت را در تنگنا قرار مى دهد و عاقبت از میان مى برد. اما روح آنجا مى وزد که جانى شنوا وجود داشته باشد و اگر ما در مدد گرفتن از بهترین نقشه هاى فرهنگى توفیق نیابیم چه بسا تندبادها کشتى مان را در هم بکوبند. ما با غفلت از بادهاى وزان و آزاد روح و تکیه بر نقشه هاى فرهنگى اى که چه بسا قرنها از اعتبار افتاده اند تحت فشار سنگین بخارهاى اعتماد بى حد و حصر به خود با سرعت تمام پیش مى رویم. مى پنداریم که سرانجام به سرزمین هاى پربرکت خدا مى رسیم اما در واقع غالباً آنچه بدان مى رسیم جزیره شیطان است.
هاکسلى در ادامه مى گوید خودسازى و خودپرورى در سطح غیرکلامى قدمتى به اندازه خود تمدن دارد. «آرام باش و بدان که من خدا هستم.» براى اهل بصیرت و عرفاى همه زمانها و مکانها این اولین و بزرگترین فرمانها بوده است. شاعران به الاهگان غیبى (muse) خود گوش مى سپردند و به همین نحو اهل بصیرت و عارفان در وضعیت انفعال خردمندانه و خاموشى پویا، از الهامات الهى برخوردار مى شدند. در سکوت و خاموشى ذهنى ـ روانى مى توانیم حقیقت وجودمان را نظاره کنیم.
ما با فعالیت خردمندانه به معرفت تحلیلى سودمندى راجع به جهان دست مى یابیم معرفتى که از طریق نمادهاى کلامى مى توان آن را انتقال داد. در وضعیت انفعال و پذیرندگى خردمندانه امکان ظهورگونه هایى از آگاهى سواى آگاهى منفعت جویانه مربوط به زندگى عادى فراهم مى شود. معرفت تحلیلى سودمند درباره جهان جاى خود را به نوعى آگاهى از جهان مى دهد که از لحاظ زیستى غیرضرورى اما از لحاظ معنوى روشنى بخش است. نمونه هایى از این نوع آگاهى عبارتند از: درک و دریافت زیبایى شناسانه مستقیم جهان، درک ماهیت حیرت انگیز وجود و بالاخره علم مستقیم به وحدت عالم هستى. این تجربه عرفانى بى واسطه از وجود را که هماهنگ با وحدت بنیادینى است که خود را در تنوع بیشمار اشیا و امور نشان مى دهد هرگز نمى توان به نحو شایسته و رسا در قالب کلمات بیان کرد. درباره تجربه عارفان فقط مى توان از بیرون سخن گفت. نمادها و نشانه هاى کلامى هرگز نمى توانند ابعاد درونى آن را انتقال دهند.
هاکسلى در بخش دیگرى از مقاله مى گوید که جهانى را که انسان در آن زندگى مى کند مى توان به آفریده اى نو دگرگون کرد. فقط باید حفره اى در حصار گرداگرد خود ایجاد کنیم و با نگاهى نو به همه چیز بنگریم همان که افلوطین فیلسوف یونانى در توصیف آن مى گوید: نوع دیگرى از دیدن که همگان از آن برخوردارند اما فقط عده کمى از آن استفاده مى کنند... حکمت عملى تمدنهاى گذشته و یافته هاى انسانهاى جست وجوگر و سالک در سنت مان و در زمان خود ما آزادانه در دسترس است. به مدد آنان مى توان بدون دشوارى بسیار، برنامه و روش شناسى مناسبى براى تعلیم غیرکلامى فراهم کرد...


نگاهی به زندگی و آثار آلدوس هاکسلی

نگاهی به زندگی و آثار آلدوس هاکسلی، نویسنده ی رمان "دنیای قشنگ نو "

1394/03/24

جزئیات خبر

هاکسلی نویسندگی را به طور جدی در سن هفده سالگی آغاز کرد و بنا به گفته ی خودش درباره ی اصول نویسندگی و مهارت های داستان نویسی از مشاوره ها و اندرزهای تأثیر گذار عمّه ی ادیب و نویسنده اش بهره ها برد. سبک ماهرانه ی وی در نویسندگی که از ظرافت های خاص ادبی برخوردار بود از همان ابتدا توجه بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرد.

زمانی که هاکسلی دانش آموزی شانزده ساله بود ، مبتلا به بیماری ای شد که منجر به نابینایی مطلق وی به مدت دو سال گردید و پس از آن نیز قوه ی بینائی اش همواره دچار اختلال جدی بود. از دست دادن بینایی حادثه ای بود که هاکسلی بعدها درباره اش با نوعی افسوس یاد کرد و آن را مانعی برای رسیدن به اهدافش دانست، این نابینایی همچنین به رؤیای کودکانه اش برای دکتر شدن هم پایان داد. هر چند او علم را به نفع ادبیات رها کرد اما دیدگاه کلّی اش نسبت به جهان، علمی باقی ماند. برادر وی ، جولین هاکسلی ،جانورشناس، می نویسد که علم و عرفان ابعاد مشترک و مکمل ذهن آلدوس هاکسلی بود . هاکسلی خود در این باره می گوید: هر چه بیشتر کشفیات و ادراکات علمی داشته باشیم به مکانیزم وجود بیشتر پی می بریم و بدین ترتیب راز وجود به خودی خود آشکارتر می شود .

هاکسلی در خلال جنگ جهانی اول در یک دفتر دولتی مشغول به کار شد. پس از آن به عنوان نویسنده و ناقد ادبی با مجلات و روزنامه هایی مانند Westminster Gazett و Vogue همکاری کرد.

او در 1921 با نگارش هجونامه ای هوشمندانه ، تیز و تکان دهنده به نام (Crome Yellow) که در آن به نقد زندگی روشنفکرنمایان ادبی پرداخته بود به عنوان یک طنزپرداز خطرناک به شهرت رسید. 

بسیاری از منتقدان آثار هاکسلی کتاب نقطه به نقطه (Point Counter Point) وی را قوی ترین رمان او دانسته اند. این اثر هاکسلی هم به لحاظ سبک نگارش و هم به لحاظ موضوع ، اثری کاملاً متفاوت بود . هاکسلی در این رمان به ترسیم مواجهه سرخوردگی انسان مدرن با دین ، هنر، آمیزش جنسی، و سیاست پرداخت. گفته می شود  فیلیپ کوارلز (Philip Quarles) شخصیت اصلی این رمان که در نقش یک نویسنده  ی تحلیلگر ظاهر شده و  مهم ترین دغدغه اش یافتن چاره ای برای هماهنگ کردن تمام ابعاد زدگی و رهایی از گسست فکری است، نزدیک ترین چهره به شخصیت هاکسلی  - نسبت به سایر داستانهایش - در زندگی واقعی اش است.

هاکسلی متفکّری حساس به اوضاع زمانه اش بود . او بدبینی اش نسبت به ذات بشر و سیاست بازی ها و صنعت زدگی های دنیای مدرن را در رمانی با عنوان (The Brave New World) که در فارسی با عناویندنیای قشنگ نو یا دنیای شگفت انگیز نو ترجمه شده ، به رشته ی تحریر درآورد. 

وی در دنیای قشنگ نو به سبک ادیبان فیلسوفی همچون داستایوفسکی آراء فلسفی و دیدگاه ها و نگرانی های خود از آینده ی وضع بشر را انعکاس داده است. 

داستان مردمان دنیای نو هاکسلی آنقدر متأثر کننده است که خواننده، بی وقفه خواندن رمان را تاب نمی آورد چرا که ناخواسته اندوهی عمیق بر جان و روانش پرده می افکند. اهمیّت نقش فرهنگ، فلسفه ، کتاب، مذهب ، عشق و خانواده عمده ترین مباحثی است که خواننده ی دنیای قشنگ نو را به تفکر وا می دارد، چرا که در دنیای نو هاکسلی این امور فاقد هرگونه جایگاه و معنایی هستند و اگر هم وجود داشته باشند مایه ی شرمساری و خجالت شخصیت های داستان اند. شاید از همین روست که برخی منتقدان طنز این کتاب را بیش از حد تلخ و زننده دانسته اند. 

دنیایی که هاکسلی در این رمان ترسیم کرده دنیایی است که شش قرن بعد به وقوع می پیوندد. هر چند هاکسلی خود در بازبینی ای که 15 سال بعد بر روی این رمان انجام داد متذکر شد که آنچه از وضع آینده در این رمان احتمال داده بسیار زودتر اتفاق خواهد افتاد.

تاریخ در دنیای قشنگ نو با تولّد فورد (مؤسس شرکت اتوموبیل سازی فورد ) برآورد می شود و از این رو تاریخ ها در این کتاب به بعد از فوردی و قبل از فوردی تقسیم شده اند. 

مردمان دنیای قشنگ نو تحت لوای حکومت جهانی اداره می شوند و لذا مدیران اجرایی این حکومت به منظور پیشگیری از منازعات فکری و فرهنگی مردم و جلوگیری از مخالفت ها و اعتراض ها ، ایشان را طوری پرورش می دهند که همواره خشنود باشند و اندیشه و اندیشیدن در آن جامعه محلی از اعراب نداشته باشد. هر کس در این دنیا از چیزی غمگین شود شربت سوما که ماده ای مخدر است به او خورانده می شود تا در اندیشه ی علّت رنج یا غم خود برنیاید. 

در دنیای قشنگ نو هاکسلی، انسان ها از مادر زائیده نمی شوند بلکه با تولید کارخانه ای و از لوله های آزمایشی در مرکزی به نام مرکز باروری و پرورش نطفه تخلیه می شوند . در این دنیا می توان با روش قلمه زنی از یک نطفه نود کودک تولید کرد که این نطفه ها پیش از آن که مراحل جنینی را طی کنند بر حسب ارقام مورد نیازِ مسئولان تعیین سرنوشت اجتماعی به مراکز مختلف فرستاده می شوند و مخصوص یکی از گروه های پنج گانه ی اجتماعیِ دنیای قشنگ نو تربیت می شوند. رایج ترین شیوه ی تربیتی در دنیای نو هاکسلی آموزش در حال خواب است. نفی تفکر ، اندیشه و اراده انسان ها و ممانعت از خودآگاهی از اصول اساسی ساختار این جامعه است. 

هاکسلی خود درباره ی این رمان می نویسد: مضمون دنیای قشنگ نو پیشرفت علم از حیث پیشرفت آن نیست بلکه پیشرفت علم با توجه به تأثیر آن بر آحاد انسان هاست. 

وی همچنین می گوید: تا سال 600 فوردی که می داند که چه پیش خواهد آمد؟ در این میان دیگر خصلت های ویژه ی آن دنیای سعادتمندتر و با ثبات تر- معادل های سوما و نظام طبقاتی علمی- برای سه یا چهار نسل پس از نسل ما قابل وصول است. شهوترانی مسطور در دنیای قشنگ نو نیز چندان دور نمی نماید. هنوز هیچی نشده ، در چند شهر از شهرهای آمریکا تعداد طلاق با تعداد ازدواج برابر است. بی تردید چند سالی نمی کشد که جواز ازدواج مانند جواز سگ ، با اعتبار دوازده ماهه به فروش برسد و قانونی هم در کار نباشد که تعویض سگ ها یا نگه داری بیش از یک حیوان را در هر نوبت منع کند. آزادی سیاسی و اقتصادی که نقصان می گیرد ، آزادی جنسی به جبران آن فزونی می گیرد. و شخص دیکتاتور صلاح را در این می بیند که این نوع آزادی را تشویق کند. 

همداستان دانستن حکومت توتالیته (خودکامه) و فراگیر بودن مواد مخدر و آمیزش جنسی لجام گسیخته در شهر ضدّآرمانشهری هاکسلی، خشم بسیاری از خوانندگان دنیای قشنگ نو در آن زمان را برانگیخت؛ اما در هر حال این رمان به عنوان ماندگارترین و تأثیرگذار ترین اثر وی باقی ماند. 

نگرش هاکسلی در رمان های علمی – تخیلی اش آنچنان خلّاقانه و نافذ بود که حتی اکنون نیز پس از گذشت چند دهه پیش گویی های وی در داستان پردازی بسیاری از فیلم های علمی – تخیلی که با محوریت زندگی آینده بشر ساخته می شوند و مهندسی ژنتیک ، دستگاه های فکرخوان ، خواب مصنوعی ، تولید انبوه انسان های همزاد و همسان و بسیاری دیگر از اینگونه موارد تِم اصلی آنها را تشکیل می دهد ، به تصویر کشیده می شوند.

در خلال سال های دهه ی سی، توجه هاکسلی به طور قابل ملاحظه ای به سوی سؤالات اساسی فلسفی ، اجتماعی، سیاسی، و اخلاقی معطوف شد. 

در 1936 در رمان روشندل غزه (Eyeless in Gaza) که نام آن برگرفته از داستان سامسون و دلیله از کتاب عهد عتیق بود، به تغییر گرایش انسان به سمت عرفان اشاره کرد و از آنجا که بار دیگر تهدید جنگ جهانی رخ داده بود به جنبش صلح پیوست و به طور گسترده به ایراد سخنرانی هایی در خصوص صلح و رعایت مصالح عمومی ملل پرداخت. 

هاکسلی سال ها در ایتالیا زندگی کرد و سپس به همراه همسر بلژیکی اش ماریا نیس و پسرشان ماتیو، اروپا را برای زندگی در کالیفرنیای جنوبی برای همیشه ترک کرد. در سال 1955 همسرش بر اثر سرطان فوت کرد و هاکسلی در سال بعد با لورا آرکرا روان درمانگر و ویولونیست ایتالیایی ازدواج نمود. 

در دهه های 40 و 50 از آنجا که شیفتگی خاصی به زندگی معنوی پیدا کرده بود و به ویژه به رابطه بین انسان و الوهیت می اندیشید ، به خواندن بخش عظیمی از نوشته های عرفای جهان از مولوی و خواجه عبدالله انصاری گرفته تا اکهارت و سنت آگوستین پرداخت و سپس به تدوین منتخبی از این آثار همت گماشت و آن را با نام (Perennial Philosophy) یا فلسفه جاودان خرد در 1945 منتشر کرد. 

او در درهای ادراک (The Doors of Perception) وبهشت و جهنّم (Heaven and Hell) به توصیف تجربه های عارفان هنگام روزه داری و نیایش و مراقبه پرداخت . این آثار به عنوان اصلی ترین منابع بینا- فرهنگی آن زمان شناخته شدند. در این باره جولیان برادر هاکسلی نسبت به تصویری که از هاکسلی به عنوان پدرخوانده ی هیپی گری ساخته می شد هشدار داد و گفت: یکی از دلمشغولی های اصلی آلدوس این بود که چطور می توان به خود- تعالی نائل آمد وقتی هنوز متعهد به زندگی اجتماعی هستیم – چطور می توان از زندانِ خود و سنگینی این مکان و زمان رهایی یافت و به قلمرو نیکی و شادمانی ناب رفت. 

هاکسلی جستجویش برای نیکی ناب و شادمانی ناب را تا پایان عمر ، نوامبر 1963 ، ادامه داد. امروز از هاکسلی به عنوان نویسنده ، ادیب و متفکّری یاد می شود که در پی ساختن دوباره ی خویش و درک رازِ آگاهی انسان ، به ژرف ترین تلاش ها همت گماشت. 

 

کتاب های فواد فاروقی

زندگی و آثار فواد فاروقی

1394/03/24

جزئیات خبر

فواد فاروقی نویسنده ، روزنامه نویس، مقاله نویس، ویراستار، شاعر متولد: 8 شهریور 1323 بستک، لارستان ، استان فارس تحصیلات: مدرسه ابن سینا ی شیراز، جمشید جم (مدرسه زرتشتیان) تهران، الفبا، دبیرستان های البرز، رازی آبادان، دارالفنون تهران و… استادان وی در مطبوعات: دکتر علی بهزادی، اسماعیل جمشیدی، جواد کلهر، ذبیح الله منصوری، کارو، محمد عاصمی. نویسندگان مورد علاقه وی : بهرام بیضایی، محمود دولت آبادی.

آثار فواد فاروقی

سیری در سفرنامه ها ( گشت و گذاری در سفر نامه ها ، این کتاب هم شامل چهار بخش است الف- به ایران آمده ها ب- از ایران رفته ها ج- سفرنامه های برگزیده د- سفرنامه نویسی معاصران.

      کارنامه ادبی ایران ( کند و کاوی در آثار ادبی متقدمان و متاخران، همراه با نمونه ایی از آثارشان، همچنین شامل مقالات انتقادی ، ادبی که ثمره سالیان متمادی همکاری با مطبوعات است)
    سرنوشت انسان در تاریخ ایران ( با استناد به بیش از چهارصد کتاب تاریخی، این پژوهش نامه فراهم آمده است و زندگی انسان ها را از دوره افسانه ها تا به امروز به بررسی می کشاند)
    عروسی شاهانه ( مجموعه مقالات تاریخی با امیزه ایی از طنز)
    خواجه  های تاریخ
    پادشاهان سر بریده در تاریخ  ایران
    داستانواره های تاریخی
    شیطنت های تاریخ
    بهروزه خانم ( سرگذشت سوگلی حرمسرای شاه اسماعیل اول صفوی)
    معراج عشق ( سرگذشت شاه شجاع و رند شیراز حافظ، با چاشنی داستان و استناد به کتاب های تاریخی)
    پانته آ بانوی افسونگر شوش ( کتابی است درباره عشق پانته آ به همسرش و زندگی نامه کوروش کبیر)
    شهریار بی تاج و تخت ( سرگذشت کریم خان زند، مردی که بر دلها فرمان می راند و ماجرا های زمانش)
    ندیمه ( اسارت همسران شاه اسماعیل صفوی در کشور عثمانی پس از جنگ چالدران)
    لعبت ( کتابی درباره بریز و بپاش ها و هوسرانی های خلیفه هارون عباسی و همسرش زبیده)
    رامشگر ( حراج همسران تیمور لنگ در بازار مکاره…)
    بغداد خاتون در 2 جلد (زنی که فدای حرام شد، کتاب درباره ماجراهای دوره ایلخانان است)
    سیف القلم ( مردی که پس از مرگش هم جنایت می کرد، پردازش روانکاوانه به زندگی اولین قاتل سریالی معاصر ایران همراه با بررسی زندگی قاتلان سریالی جهان)
    حرمسرای خسرو پرویز ( این کتاب به زندگی خسرو پرویز ساسانی می پردازد و هوسرانی هایس ، همراه با زندگی نامه باربد و دیگر موسیقی دانان زمانش)
    سرو زرتشت ( زرتشت با دستان خود ، دو سرو کاشت که هر یک بیش از هزار سال عمر کردند ، این کتاب درباره سرو کاشمر است همراه با سروده های مقدس پیامبر آریایی)
    سلطان عشق و حماسه در 2 جلد ( زندگی نامه بهرام گور ، شاه عاشق پیشه دوره ساسانیان)
    شاه عباس در 2 جلد ( زندگی نامه شاه عباس ، شاه هزار چهره صفوی و موسیقی دانان و شاعران زمانش)
    داریوش و دختران کوروش ( پردازش به زندگی داریوش اول هخامنشی و سه دختر کوروش بزرگ که یکی پس از دیگری به همسریش در آمدند)
    خواجه خسرو ( زندگی نامه خسرو پسر لطفعلی خان زند ، که پس از ارتقا به مقام خواجگی ! در حرمسرای فتحعلیشاه قاجار به خدمت پرداخت)
    خون بهای اسفندیار ( سرگذشت بازماندگان جهان پهلوان رستم، برگردان به نثر از کتاب بهمن نامه اثر ایرانشاه بن ابی الخیر، حماسه سرای قرن پنجم هجری)
    دلربا ( زندگی نامه مهر النسا، ملکه ایرانی هندوستان)
    نادرشاه مرد حماسه ها ( سرگذشت نادر شاه افشار از تولد تا مرگ)
    آریو برزن ( نگاهی دیگر به زندگی سرداز فداکاری که پاسدار تخت جمشید بود)
    آتوسا در 2 جلد ( مجوز چاپ نگرفته است )
    جاذبه ملیجک ( خار پشم زنان حرمسرا و درباریان زمان ناصر الدین شاه قاجار، مجموعه مقالات تاریخی)
    رابعه ( زنی که کنیز غلامش شد، سرگذشت نخستین زن سخن سرای فارسی)
    پروشات در 2 جلد ( داریوش دوم و سوداهای خام یک زن همراه با زندگی نامه سقراط پدر فلسفه جهان)

کلیه حقوق این سایت متعلق به انتشارات سمیر می باشد.
طراحی و توسعه شرکت بهبود سامانه فرا ارتباط